چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵

فرهنگی

نخستین شهید آزاده و جانباز کشور/ شهیدی که به او لقب شکارچی تانک را دادند

نخستین شهید آزاده و جانباز کشور/ شهیدی که به او لقب شکارچی تانک را دادند
عصر قم - شهید بهروز ترکاشوند تولدش در اول فروردین ۱۳۴۷ در اراک، نویدبخش بهاری دیگر بود، اما تقدیرش در پاییز ۱۳۶۹ رقم خورد؛ آن‌هم چند ماه پس از بازگشت از اسارت.
  بزرگنمايي:

عصر قم - شهید بهروز ترکاشوند تولدش در اول فروردین ۱۳۴۷ در اراک، نویدبخش بهاری دیگر بود، اما تقدیرش در پاییز ۱۳۶۹ رقم خورد؛ آن‌هم چند ماه پس از بازگشت از اسارت.

شهید بهروز ترکاشوند، نوجوان ۱۴ ساله‌ای که شناسنامه‌اش را بهانه کرد تا به جبهه برود، در کردستان جنگید، در فکه اسیر شد و در اردوگاه‌های بعثی با ۱۸ جای ضربات کابل بر پیکر، ذره‌ای از آرمان‌هایش عقب ننشست. اکنون برادرش بهزاد، خود از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس، از روزهایی می‌گوید که این قهرمان ملی با دست مجروح برای شهدا قرآن می‌خواند، در بین‌الحرمین شعار مرگ بر بعثی سر داد و سرانجام در آذر ۶۹، در خیابانی در ورامین، به یاران شهیدش پیوست.

عصر قم


از انس با قرآن در قم تا شجاعت در کردستان؛ روایت برادر از نخستین شهید آزاده کشور
روز اول فروردین سال ۱۳۴۷ در شهر اراک، کودکی به دنیا آمد که بعدها نامش به عنوان نخستین شهید آزاده کشور در تاریخ دفاع مقدس جاودانه شد. شهید بهروز ترکاشوند در خانواده‌ای متدین متولد شد؛ پدرش نظامی بود و به همین دلیل، خانواده به شهرهای مختلفی از جمله قم، آرادان و نهایتاً در سال ۱۳۵۳ به ورامین، دیار خون و قیام ۱۵ خرداد، نقل مکان کردند.
بهروز از کودکی با قرآن انس داشت و قاری قرآن بود. صدای خوشی داشت و به تلاوت قرآن علاقه‌مند بود. برادرش بهزاد می‌گوید: «جرقه حفظ قرآن در قم زده شد، آنجا که نزدیک حرم حضرت معصومه (س) بودیم و پدرم ما را به حرم می‌برد. همانجا بود که بهروز با قرآن مأنوس شد».
تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. با شروع جنگ تحمیلی، عشق به دفاع از میهن و آرمان‌های انقلاب در وجودش شعله کشید. برادرش در این باره می‌گوید: «اخوی خیلی مصمم بود که به جبهه برود. سنش کم بود و ثبت نامش نمی‌کردند. ولی بالاخره با افزایش سن خود اجازه حضور در جبهه را گرفت. سال ۱۳۶۲، در سن ۱۴ سالگی، راهی جبهه‌های نبرد شد. اولین اعزامش به کردستان بود. حدود ۷ ماه در منطقه سقز و در تیپ جندالله با ضد انقلاب جنگید. چند بار هم مجروح شد، اما هیچ‌وقت به ما چیزی نمی‌گفت. بعداً فهمیدیم که آنجا تحت عمل جراحی قرار گرفته بود، ولی به خاطر نگرانی خانواده، چیزی نگفته بود. اصلاً اهل مطرح کردن خودش نبود. خیلی متواضع و بی‌ادعا بود».
یکی دیگر از ویژگی‌های بارز شهید، در کنار اخلاق خوش و رفتاری مهربان، شجاعت بی‌نظیرش بود. برادرش تأکید می‌کند: «از بچگی شجاع بود. در کردستان، در سخت‌ترین درگیری‌ها، هیچ‌وقت عقب‌نشینی نمی‌کرد. همیشه جلوتر از همه بود. این شجاعت را بعداً در عملیات‌های جنوب هم نشان داد».

عصر قم


شهیدی که به او لقب شکارچی تانک را دادند
پس از ماه‌ها مجاهدت در کردستان، شهید ترکاشوند به جبهه‌های جنوب پیوست و این بار در تیپ ۱۰ سیدالشهدا و گردان حضرت علی‌اصغر (ع)، رشادت‌هایی به یادگار گذاشت که لقب «شکارچی تانک» را برای او به ارمغان آورد.
برادرش بهزاد در این باره می‌گوید: «اخوی آرپی‌جی‌زن ماهری بود. در عملیات‌های مختلف، چندین تانک و نفربر دشمن را منهدم کرد. به خاطر همین به او می‌گفتند شکارچی تانک. در عملیات‌ام‌الرصاص پشت گمرک خرمشهر، تانک‌های نیمه‌سوخته عراقی را که تک تیراندازان دشمن در آن کمین کرده بودند، یکی پس از دیگری زد و خلأ را پر کرد».
در عملیات والفجر ۸ در منطقه فاو، نزدیکی کارخانه نمک، شهید ترکاشوند حماسه‌ای دیگر آفرید. برادرش ادامه می‌دهد: «در والفجر ۸، چندین تانک و دوشکای دشمن را زد، اما خودش هم به شدت مجروح شد. ترکش خمپاره به کتف و صورتش اصابت کرد. حدود ۵۰ روز در بیمارستان نجمیه تهران بستری بود. جالب این بود که اخوی با همان دست مجروح، در بیمارستان برای شهدا قرآن می‌خواند و فاتحه می‌فرستاد. وقتی خبر شهادت دوستانش را می‌شنید، گریه می‌کرد و با صدای بلند برایشان طلب مغفرت می‌نمود».
هنوز جراحات عملیات والفجر ۸ التیام نیافته بود که شهید ترکاشوند دوباره به جبهه بازگشت. برادرش با تأسف می‌گوید: «هنوز خوب نشده بود، دستش در گچ بود، اما اصرار داشت برگردد. می‌گفت دوستانم در جبهه هستند، من نمی‌توانم اینجا بمانم. بار آخر که می‌خواست برود، مادرم خیلی ناراحت بود. به او گفت پسرم، هنوز خوب نشدی، چرا می‌روی؟ اخوی در جواب گفت: «مادر جان، اگر نرویم، دشمن به خوزستان می‌آید. باید بروم. رفت و دیگر برنگشت».

عصر قم


۱۸ جای زخم در بین‌الحرمین؛ شکنجه‌هایی که از پا نینداخت
هنوز جراحات عملیات والفجر ۸ بهبود نیافته بود که شهید ترکاشوند دوباره به جبهه بازگشت. سرنوشت، اما برای او تقدیر دیگری رقم زده بود. در سیزدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۵ و در جریان عملیات سیدالشهدا در منطقه فکه، در حالی که گردان علی‌اصغر به عنوان نوک پیکان حمله عمل می‌کرد، بهروز از ناحیه کتف و صورت مجروح و به دست نیروهای بعثی به اسارت درآمد. او تنها ۱۸ سال داشت.
حدود ۵ سال از عمر خود را در اردوگاه رمادی، کمپ ۱۰عراق و در آسایشگاه ۶ سپری کرد. به دلیل روحیه انقلابی، شجاعت و بینش سیاسی، به عنوان مسئول و ارشد بند انتخاب شد و بارها مورد شکنجه‌های بعثی‌ها قرار گرفت. یک بار که اسرا را برای فیلمبرداری تبلیغاتی به بین‌الحرمین در کربلا برده بودند، ناگهان شعارهای انقلابی و مذهبی سر داد. بعثی‌ها چنان او را با کابل زدند که ۱۸ جای زخم بر پشت و بدنش نقش بست و سپس به مدت یک ماه به انفرادی انداخته شد. در شب عاشورا نیز با شعار دادن اردوگاه را به شورش واداشت. آثار شکنجه‌ها تا پایان عمر بر پیکر او نمایان بود و گاهی دچار تشنج می‌شد.
سه مقام والا: اسارت، جانبازی و شهادت؛ پایان زندگی‌دنیایی یک قهرمان ملی
پس از ۴ سال اسارت طاقت‌فرسا در اردوگاه‌های بعثی، شهید بهروز ترکاشوند در شهریور ماه سال ۱۳۶۹ و همزمان با ورود اولین گروه آزادگان، به میهن اسلامی بازگشت. اما این بازگشت، پایان راه نبود؛ آغاز فصل تازه‌ای از ایثار بود که شهادت را برایش رقم زد.
برادر شهید، بهزاد ترکاشوند، لحظه بازگشت را اینگونه توصیف می‌کند: «وقتی بهروز را دیدم، شوکه شدم. آنقدر لاغر و نحیف شده بود که مادرم با دیدنش از حال رفت. اما چشم‌هایش همچنان پر از نور و امید بود. لبخند می‌زد و می‌گفت الحمدلله که برگشتم. مردم ورامین استقبال بی‌نظیری از او کردند. چندین گوسفند برایش قربانی کردند، احترام خاصی میگذاشتند و هفته‌ها مهمان داشتیم».
شهید ترکاشوند در بازگشت سه آرزوی بزرگ داشت: دیدار امام رضا (ع)، ازدواج و بازگشت به جبهه که این بار جبهه‌ای نبود. برادرش ادامه می‌دهد: «اولین کاری که کرد، رفت مشهد. می‌گفت ۴ سال در اسارت آرزوی زیارت امام رضا (ع) را داشتم. بعد از برگشت، در آبان ماه همان سال زندگی مشترکش را با همسری مؤمن و متدین آغاز کرد. خیلی خوشحال بود. فکر می‌کردیم همه سختی‌ها تمام شده، اما تقدیر چیز دیگری بود.» شکنجه‌های دوران اسارت کار خود را کرده بود. برادر شهید با صدایی لرزان می‌گوید: «اثر ضربات کابل روی کمرش مانده بود. یک بار که پشتش را دیدم، گریه‌ام گرفت. ۱۸ جای زخم عمیق روی بدنش بود. گاهی بی‌هوش می‌شد. یک بار سینی چای از دستش افتاد و ما فهمیدیم تشنج می‌کند. اما خودش کم‌ترین حرفی از دردهایش می‌زد. می‌گفت: در برابر شهدا خجالت می‌کشم».

عصر قم


تنها یک ماه پس از ازدواج، در تاریخ ششم آذر ماه سال ۱۳۶۹، صبح هنگام که از خانه بیرون رفته بود، ناگهان بر اثر تشنج ناشی از همان جراحات و شکنجه‌ها روی خط راه آهن در ورامین به زمین افتاد و به یاران شهیدش پیوست. برادرش بهزاد با بغض می‌گوید: «همان روز صبح با من حرف زد، خداحافظی نکرد، اما انگار می‌دانست می‌رود. وقتی خبر دادند، باور نمی‌کردیم. تازه آمده بود، تازه زندگی را شروع کرده بود...»
مرحوم سید علی‌اکبر ابوترابی (سید آزادگان) که پدر شهید را به منزل دعوت کرده بود، خطاب به ایشان فرمود: «فرزند شما سه مقام دارد؛ اول اینکه اسارت را تحمل کرد۷و، دوم به افتخار جانبازی نائل آمد و سوم شهادت که حقش بود و نصیبش شد».

عصر قم


پیکر مطهر نخستین شهید آزاده کشور در گلزار شهدای حسین رضای ورامین آرام گرفته است و مزارش زیارتگاه عاشقان و دلدادگان راه حق و حقیقت است. برادر شهید در پایان می‌گوید: «بهروز رفت، اما راهش ادامه دارد. تا وقتی فرهنگ شهادت در این کشور زنده است، این مملکت آسیب نخواهد دید. حضور مردم در صحنه‌های انقلاب، از موشک‌ها هم قدرتمندتر است و این همان پیام شهداست».
منبع: مشرق نیوز


نظرات شما