عصر قم - عضو هیئت علمی دانشگاه تهران با بیان اینکه امروز امتداد فلسفه اسلامی در علوم دیده نمیشود، گفت: در گذشته علوم جزئی به طور طبیعی مبادی خود را از فلسفه، کلام و قرآن میگرفتند، اما اکنون همه علوم جزئی از فرهنگی دیگر وارد شده اند.
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، حجت الاسلام والمسلمین حمید پارسانیا در نشست «امتداد فلسفه صدرایی در حکمرانی و سیاست» که در مجمع عالی حکمت اسلامی برگزار شد، با اشاره به اشتراک لفظی واژه «فلسفه» گفت: در سنت ما، فلسفه گاه به معنای اعم یعنی مطلق علم و گاه به معنای اخص یعنی متافیزیک به کار میرود. در فضای عمومی و حتی جامعه علمی، فلسفه اغلب به معنای مدرن آن در برابر علم تجربی قرار میگیرد.
وی افزود: در این معنای مدرن، فیلسوفانی چون هگل و سارتر درباره مسائل اجتماعی نیز سخن گفتهاند، اما فیلسوف به معنای دقیق کلمه لزوماً چنین نقشی ندارد و نباید انتظار داشت فلسفه عهدهدار همه مسائل روزمره باشد.
استاد پارسانیا فلسفه به معنای خاص را «علم به موجود بما هو موجود» تعریف کرد و اظهار داشت: چون موضوع فلسفه اعم از موضوع علوم دیگر است، احکام آن در همه علوم جزئی جاری میشود. قواعدی مانند «اجتماع نقیضین محال است» در منطق، طبیعت و علوم انسانی یکسان عمل میکنند.
وی تأکید کرد: امتداد فلسفه یعنی علوم جزئی قواعد کلی خود را از فلسفهای بگیرند که احکام کلی هستی را بیان میکند. پرسشهای بنیادین هستیشناختی درباره استقلال واقعیت از ذهن یا مادی بودن هستی، مستقیماً بر همه علوم اثر میگذارد و این همان «الهیات پیچیده در علم» است.
عضو هیئت علمی دانشگاه تهران با بیان اینکه امروز امتداد فلسفه اسلامی در علوم دیده نمیشود، تصریح کرد: در گذشته علوم جزئی به طور طبیعی مبادی خود را از فلسفه، کلام و قرآن میگرفتند، اما اکنون همه علوم جزئی از فرهنگی دیگر با مبانی فلسفی متفاوت وارد شدهاند. حتی معنای «علم» و «فلسفه» تغییر کرده است. از کلاس سوم دبستان معنای تجربی علم القا میشود، در دبیرستان روانشناسی علم را به حس و مشاهده تعریف میکند و در دانشگاه این تعریف تثبیت میشود. در این فضا، گزارهای چون «اول العلم معرفه الجبار» یا علم نیست یا تخیل تلقی میشود.
استاد پارسانیا با تبیین رابطه دوسویه فلسفه و زندگی، هشدار داد: در غرب ابتدا زندگی تغییر کرد، سپس فلسفه آمد تا آن را تئوریزه کند. اما امروز در ایران، زندگی مردم همچنان دینی است در حالی که فلسفه حاکم بر آموزش متعلق به زیست دیگری است. این گسست، یک چالش جدی پدید میآورد که میتواند به استحاله فرهنگی بینجامد. وی تأکید کرد: فلسفه اسلامی در فرهنگ عمومی هنوز زنده است، اما در فرهنگ علمی به شدت به چالش کشیده شده. اگر این روند ادامه یابد، فرهنگ عمومی را نیز از دست خواهیم داد و بازگشت فلسفه اسلامی به نظام علمی، شرط حفظ انسجام فرهنگی ماست.
وی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به ریشهدار بودن علوم اجتماعی غربی در فلسفههای خاص، اظهار داشت: جامعهشناسی آلمانی با فلسفه آلمانی، رویکرد آنگلوساکسون با تجربهگرایی و رویکرد آمریکایی با پراگماتیسم پیوند دارد. حتی اعضای حلقه وین که فلسفه را مهمل میدانستند، پر از پیشفرضهای فلسفی بودند.
حجت الاسلام والمسلمین پارسانیا وظیفه فیلسوف مسلمان را آشکار کردن این عقبه پنهان دانست و گفت: آنچه به نام «علم» القا میشود، حامل مبانی فلسفی خاصی است که اگر پذیرفته شوند، با هویت و سنت فکری ما ناسازگارند. حکمت متعالیه فرصت امتداد طبیعی در علوم جزئی را نیافت و امروز باید این رابطه از نو برقرار گردد.
متن کامل سخنان استاد پارسانیا به شرح ذیل است:
برای بحث از «امتداد فلسفه»، ابتدا باید روشن شود که مراد از فلسفه چیست؛ زیرا این واژه مشترک لفظی است. در سنت خودمان، گاه به معنای اعم یعنی مطلق علم به کار میرود، و گاه به معنای اخص یعنی متافیزیک. اگر فلسفه را به معنای خاص بگیریم، امتداد آن در علوم دیگر همان مسیری است که استاد عبودیت بیان کردند. اما در فضای عمومی، حتی در جامعه ٔ علمی، فلسفه اغلب به معنای مدرن آن به کار میرود؛ یعنی در برابر علم تجربی ( Science ) قرار میگیرد و هر نوع تلاش عقلانی غیرتجربی را دربر میگیرد.
این معنا ریشه در آرای کانت و کنت دارد. کنت علم را منحصر به گزارههای مربوط به امور محسوس میدانست و بقیه را «علم توهم» میخواند. لاک نیز علم را شناخت جهان از طریق تجربه تعریف کرد. بر این اساس، تفکر پیشاعلمی «فلسفه» و تفکر اسطورهای «دین» نامیده شد. البته بعدها با پیشرفت علم تجربی روشن شد که علم از معرفتهای دیگر مستقل نیست و تلاشهای عقلی بار دیگر ارزش یافتند.
در این معنای مدرن، فلسفه تمایزی با متافیزیک ندارد و صرفاً به اندیشه ٔ عقلانی اطلاق میشود. از این رو فیلسوفانی چون هگل و سارتر درباره مسائل اجتماعی نیز سخن گفتهاند. فلسفه ٔ ورزش، فلسفه ٔ اجتماعی، و فلسفه ٔ سیاسی هر یک متمایز از علم متناظر خود هستند. با این حال، برخی انتظار دارند فلسفه عهدهدار همه ٔ مسائل روزمره باشد، در حالی که فیلسوف به معنای دقیق کلمه لزوماً چنین نقشی ندارد.
فلسفه به معنای خاص و رابطه ٔ آن با علوم
فلسفه به معنای خاص، علم اعلی است؛ یعنی علم به «موجود بما هو موجود». موضوع آن مطلق است، برخلاف ریاضیات که موجود را از جهت مقدار، یا طبیعیات که موجود را از جهت حرکت بررسی میکند. چون موضوع فلسفه اعم است، احکام آن نیز اعم بوده و در همه ٔ علوم جزئی جاری است.
در کنار علوم نظری که انسان آنها را میشناسد اما نمیآفریند، دستهای از موضوعات با اراده ٔ انسان پدید میآیند. این حوزه را فارابی علوم عملی مینامد. بنابراین علوم به دو دسته ٔ کلی تقسیم میشوند: علومی که موضوعشان مستقل از اراده ٔ انسان است، و علومی که موضوعشان با اراده ٔ انسان شکل میگیرد. قاعدهای چون «اجتماع نقیضین محال است» اصلاً قضیهای فلسفی است، اما در منطق، در طبیعت، و در علوم انسانی یکسان جاری است. این نشان میدهد که علوم جزئی، خواه بدانند یا نه، در ذیل یک نگاه کلی به هستی قرار دارند و فلسفهای در آنها جاری است.
معنای امتداد فلسفه
امتداد فلسفه یعنی علوم جزئی، قواعد کلی خود را از فلسفهای بگیرند که احکام کلی هستی را بیان میکند. پرسشهای بنیادین هستیشناختی مانند اینکه آیا واقعیت مستقل از ذهن انسان وجود دارد؟ آیا هستی صرفاً مادی است یا فوقمادی هم هست؟ پاسخ به این پرسشها مستقیماً بر علوم جزئی اثر میگذارد. اگر واقعیت مستقل از اراده انکار شود، همه ٔ علوم معنایی دیگر مییابند. اگر هستی نامحدود الهی پذیرفته شود، همه ٔ عالم «خلقت» میشود و علوم طبیعی در پرتوی دیگر دیده میشوند. این همان چیزی است که از آن به «الهیات پیچیده در علم» تعبیر میشود؛ یعنی نگاه کلی به عالم مثل روح در علوم جزئی جاری است.
چرا این امتداد امروز دیده نمیشود؟ در گذشته، علوم جزئی به صورت طبیعی مبادی خود را از فلسفه، کلام، و قرآن میگرفتند و نیازی به طرح صریح این مسئله نبود. اما امروز همه ٔ علوم جزئی از فرهنگی دیگر با مبانی فلسفی دیگر وارد شدهاند. حتی معنای واژههای «علم» و «فلسفه» تغییر کرده است. از کلاس سوم دبستان، معنای تجربی و حسی از علم به دانشآموزان القا میشود. در دبیرستان، روانشناسی علم را به حس، مشاهده، و آزمون تعریف میکند. در دانشگاه این تعریف تثبیت میشود. در این فضا، گزارهای چون «اول العلم معرفه الجبار» یا علم نیست یا تخیل تلقی میشود. حتی «علوم انسانی» ترجمهای نادقیق از Humanities است که نه Human Sciences است و نه Social Sciences ؛ مفاهیم در هم آمیختهاند. نتیجه آنکه فلسفه ٔ اسلامی در حاشیه قرار گرفته و علومی با مبانی فلسفی دیگر در متن فرهنگ و آموزش جاری شدهاند.
رابطه ٔ فلسفه با زندگی و فرهنگ
فلسفه نه تنها با علوم جزئی، بلکه با زندگی و فرهنگ نیز پیوند دارد. این پیوند دو گونه است: پیوند منطقی که همان ارتباط علمی است، و پیوند غیرمنطقی که ارتباط زیستی و فرهنگی است. مردم عادی بدون استدلال فلسفی، با امام حسین، قرآن، و عقاید خود زندگی میکنند؛ اما اگر این زندگی بخواهد زبان نظری پیدا کند، باید با فلسفه و کلام اسلامی بیان شود. در غرب نیز ابتدا زندگی تغییر کرد، نه فلسفه. در قرنهای چهاردهم و پانزدهم، فرهنگ، هنر، و سیاست دگرگون شدند. سپس فلسفه آمد تا این تغییرات را تئوریزه کند. دکارت مرجعیت علمی نقل را حذف کرد، در حالی که عملاً پیش از او کنار گذاشته شده بود. بنابراین فلسفه و زندگی در تعامل دوسویهاند. وقتی زندگی ما هنوز دینی است اما فلسفه ٔ حاکم بر آموزش متعلق به زیستی دیگر است، یک چالش جدی پدید میآید که میتواند به استحاله ٔ فرهنگی بینجامد.
در مقام جمعبندی؛ در تاریخ ما، فلسفه همواره هم با علوم جزئی و هم با زندگی پیوند داشت. جریانهای فکری، فلسفی، و کلامی همیشه با مسائل اجتماعی در ارتباط بودند. اما اکنون نظام معرفتی ما در حاشیه ٔ فرهنگی دیگر قرار گرفته است. فلسفه ٔ اسلامی در فرهنگ عمومی هنوز زنده است، اما در فرهنگ علمی به شدت به چالش کشیده شده. اگر این روند ادامه یابد، فرهنگ عمومی را نیز از دست خواهیم داد. بازگشت فلسفه ٔ اسلامی به نظام علمی، شرط حفظ انسجام فرهنگی ماست.
دبیر جلسه حجت الاسلام والمسلمین امینی نژاد: من یک پرسش از جناب آقای پارسانیا دارم. دخالت فلسفه به معنای سوم در ساحت علوم و امور فقط برای این است که نگاههای عام را توضیح بدهد یا میتواند خطوطی را هم مشخص بکند و در خود ذات علم هم دخالت داشته باشد؟
استادپارسانیا:
بنده عرض کردم آن نگاههای کلی اصلاً هویت علوم مثل روح است و هویت آنها را تعیین میکند. اگر بخواهیم با چند درجه تسامح حرف بزنیم – چون کلمات خودش خیلی بار دارد – مثل اینکه پارادایم علم را عوض میکند، علوم جزئی را عوض میکند و لذا ساختار معرفت علمی را دگرگون میکند. در همه جا حس و تجربه یک تغییر نگاه است. تغییر نگاه نیست که به تغییر ساختار معروف و تغییر مسائل منجر بشود، حتی مسئله را عوض میکند و حتی برای یک مسئلهای که به ظاهر مشترک است، روش پاسخ گفتن را هم عوض میکند.
امتداد فلسفه در حکمرانی، علوم اجتماعی و سیاسی
فلسفه به معنای متافیزیک، مستقیماً وارد مسائل علوم جزئی نمیشود؛ اما هیچ علمی بدون مبانی فلسفی قادر به پیشرفت نیست. فقه شیعه بدون کلام شیعه ممکن نیست، و کلام نیز بدون مبانی مشترک با فلسفه شکل نمیگیرد. به همین ترتیب، امتداد فلسفه در حکمرانی و علوم سیاسی به این معنا نیست که فیلسوف، عالِم علوم سیاسی شود؛ بلکه فیلسوف در محدوده خود عمل میکند و در عین حال میتواند مبانی فلسفی علوم دیگر را آشکار و نقد کند.
فارابی نمونهای برجسته از این امتداد است. بخش قابل توجهی از آثار او بر پایه مباحث فلسفی بنا شده است: سعادت چیست؟ نفس چیست؟ انسان کیست؟ او همه فلسفه را به علم سیاست منتقل نکرد، بلکه آن مقدار که علم سیاسی نیاز داشت را قدم به قدم در آن کاشت. این الگوی «فلسفه مضاف» است.
دو معنای فلسفه مضاف
معنای اول: فیلسوف بازمیگردد و بخشهای مرتبط از فلسفه خود را برای علوم مختلف استخراج میکند — مثلاً مباحث علیت و تشکیک برای فیزیک، یا مباحث نفسشناسی برای روانشناسی و علوم تربیتی — و سپس مبانی فلسفی آن علوم را نقد میکند.
معنای دوم: فیلسوف آستین بالا میزند و مستقیماً در یک علم جزئی کار میکند؛ اما در این صورت دیگر فیلسوف نیست، بلکه عالِم آن علم است. ابنسینا نمونه کسی است که هر دو نقش را ایفا کرد و طب او کاملاً رنگ نگاه مشایی دارد.
خطر غفلت از مبانی
علوم اجتماعی غربی هر کدام ریشه در فلسفهای خاص دارند: جامعهشناسی آلمانی با فلسفه آلمانی، رویکرد آنگلوساکسون با تجربهگرایی، و رویکرد آمریکایی با پراگماتیسم پیوند دارد. مؤسسان بزرگ علوم اجتماعی — از کنت تا پدیدارشناسان — همگی با فلسفه آشنا بودند و نظریههایشان از آن عقبه برخاسته است. حتی اعضای حلقه وین، که فلسفه را مهمل میدانستند، در واقع پر از پیشفرضهای فلسفی بودند.
وظیفه فیلسوف مسلمان این است که این عقبه پنهان را آشکار کند؛ نشان دهد که آنچه به نام «علم» القا میشود، حامل مبانی فلسفی خاصی است که اگر پذیرفته شوند، با هویت و سنت فکری ما ناسازگارند. حکمت متعالیه فرصت امتداد طبیعی در علوم جزئی را نیافت. این امتداد باید از دوره قاجار به بعد تدریجاً شکل میگرفت، اما با ورود ناگهانی علوم جدید غربی، علوم سنتی ما در یک نسل از میدان خارج شدند و علم جدید با ادبیات و فرهنگ تقلیدی جایگزین شد. این رابطه قطع شد و فقهایی که ناخودآگاه با مبانی فلسفه اسلامی کار میکنند، اگر به مبانی فلسفههای مدرن ملتزم شوند، دیر یا زود دچار تعارض هویتی خواهند شد. امروز فرصتی است که این بحثها به صورت جدی مطرح شوند و رابطه فلسفه اسلامی با علوم جزئی از نو برقرار گردد.
ممکن است گفته شود مفهوم بندگی در کلام و فلسفه سینوی نیز وجود دارد؛ اما خصوصیت نگاه صدرایی چیست؟ صدرا با تبیین «اتحاد عاقل و معقول» نشان میدهد که علم، حضوری و وجودی است، نه صرفاً مفهومی. در این چارچوب، انسان میتواند به مرتبه «عقل مستفاد» برسد؛ یعنی متصل به عقل فعال شود. در این مرتبه، نیازی به استدلال گامبهگام نیست؛ علم مستقیم و بیواسطه حاصل میشود. این همان پایهای است که مرجعیت وحی و معرفت شهودی را تثبیت میکند. در این نگاه، عقل نمیسازد، بلکه مییابد و میشنود. علم مقدمه اراده است، نه برعکس. هرجا اراده بر علم مقدم شود، خطا آغاز میگردد. این در تضاد مستقیم با فلسفههای سیاسی مدرن است که در آنها اراده انسان محور است و علم برساخته انسان.
در فرهنگ اسلامی، علم آن چیزی است که عقل درمییابد؛ حتی حس نیز به برکت عقل علم میآورد. اما در دنیای مدرن، این نسبت وارونه شده: عقل بدون تکیه بر حس اعتبار ندارد و آنچه تجربی نباشد، به قلمرو «ارزش» رانده میشود. در نتیجه، خداشناسی و اخلاق نیز به امور ذوقی و شخصی تبدیل میشوند. پیامد این واژگونگی آن است که در غیاب معیار حقیقت، قدرت ملاک همه چیز میشود. دیپلماسی نیز بر همین منطق استوار است: هر که قدرت بیشتری دارد، حرفش شنیده میشود. هابرماس نیز در دفاع از روشنگری، نه از حقیقت، بلکه از توازن قدرت سخن میگوید.
صدرا در برابر این وضع، سه گام برمیدارد:
1. تثبیت معنای درست علم
2. گسترش آن از علم حسی به علم عقلی و سپس علم وحیانی
3. نشان دادن که انسان موجودی اینجهانی نیست و سعادتش در گرو پیوند با عالم باطن است
ضرورت مرجعیت وحی و نقش فقه
انسان در مسیر سلوک، لحظهبهلحظه به وحی نیاز دارد؛ نه بهعنوان فضل، بلکه بهعنوان نیاز مستمر. فلسفه به ما میگوید که برای تعیین چگونگی زندگی، نقل باید مرجعیت داشته باشد. این مرجعیت نقل برای صدرا چنان اهمیتی دارد که برخی او را به اخباریگری متهم کردهاند.
انقلاب اسلامی ایران را نمیتوان صرفاً با فلسفه صدرایی تبیین کرد؛ اما این فلسفه بهترین بستر نظری برای تأمین مبانی آن است. آنچه انقلاب را ممکن ساخت، فرهنگ عمومی مردم و مرجعیتی بود که فقه داشت. فقه شیعه بر سر سفره معارف اهلبیت نشسته و با منطق درونی خود، نوع اقتدار موجود را به چالش میکشد. اگر حکمت متعالیه با چنین فقهی پیوند نمیخورد، چنین انقلابی شکل نمیگرفت. اکنون نیز اگر مبانی فلسفی ما تحت تأثیر فلسفههای مدرن تغییر کند، با یک انحطاط فرهنگی عمیق روبهرو خواهیم شد. مهمترین سنگر در برابر این تهدید، همان حکمت متعالیه است.
پرسش اساسی این است که آیا فیلسوف میتواند در الهیات بالمعنی الأخص (اسما، صفات و افعال الهی) و نیز در مسائل مدنی و اجتماعی بحث فلسفی کند؟ پاسخ این پرسش نه یکسره مثبت است و نه یکسره منفی، و نیازمند تفصیل است. رفتار اجتماعی و سیاسی از آن جهت که فعل مکلف است، موضوع علم فقه است؛ اما از آن جهت که فعل الهی است، موضوع بحث فلسفی میشود. نمونه روشن این تمایز، بحث ولایت فقیه است.
دو بُعد ولایت فقیه
ولایت فقیه دو بُعد متمایز دارد:
بُعد فقهی: از آن جهت که فقیه موظف است این مسئولیت را بپذیرد و مردم موظفند با او تعامل کنند، بحث فقهی است. حتی اگر این حکم از بدیهیات باشد، بدیهی بودن آن را از موضوعیت خارج نمیکند؛ بسیاری از مسائل فقهی به همین دلیل به بحث گذاشته نمیشوند.
بُعد کلامی و فلسفی: از آن جهت که «یجب علی الله» است و امتداد امامت محسوب میشود، بحث کلامی و فلسفی است. بحثهای کلی نبوت عامه و امامت عامه از این سنخاند و وقتی به فرد خاصی تعلق میگیرند، وجه کلامی پیدا میکنند. این دو بُعد میتوانند بدون تداخل به یکدیگر کمک کنند. همین الگو در سایر حوزههای حکمت عملی و سیاست نیز قابل تطبیق است.
ملاک ورود فلسفه به یک مسئله، عقلی بودن آن نیست؛ ملاک، خود موضوع است. فلسفه میتواند با روش نقلی نیز بحث کند. متأسفانه به لحاظ تاریخی، با اینکه فلسفه اثبات میکند که قول معصوم میتواند حدّ وسط استدلال باشد، کار فلسفی بر پایه متون حدیثی بسیار کم انجام شده است. متون حدیثی خوب جمعآوری شدهاند اما در درس و بحث فلسفی به کار گرفته نشدهاند.
فلسفه این ظرفیت را دارد که تا لبه مسائلی که فقه بحث میکند، از منظر خود نیز وارد شود. هر آنچه در فلسفه یا حکمت مدنی به اثبات رسد، جزو مبانی فقیه خواهد بود و فقیه نمیتواند در اجتهاد خود به آنها بیتوجه باشد.
فلسفه از دو مسیر در قانونگذاری حضور دارد:
مسیر اول — مبانی فقه: فقه احکام کلی را بیان میکند، اما قانون به معنای مصطلح چیزی فراتر از فقه است. تشخیص موضوع، رفع تزاحمات، و تطبیق حکم بر مصداق — بهویژه در موضوعات تخصصی — از وظایف فقیه به عنوان ولی است، نه صرفاً از وظایف فقیه به عنوان مفتی. چنانکه ابنسینا گفته است: «حکم کلی تا جزئی نشود به اجرا نمیرسد»؛ جزئی کردن در مسائل فردی بر عهده فرد است و در مسائل اجتماعی بر عهده ولیّ جامعه. از آنجا که قانونگذاری از فقه تغذیه میکند و فقه مبانی خود را از فلسفه میگیرد، قانونگذاری به فلسفه نیاز جدی دارد.
مسیر دوم — بنیادهای علوم تخصصی: قانونگذاری از علوم تخصصی بهره میبرد و هر علم تخصصی بر پایه نظریههایی استوار است که از بنیادهای فلسفی اقتباس شدهاند. بنابراین فلسفه از این مسیر نیز در قانونگذاری حضور دارد. مدیریت این دانشها و جمعبندی آرای متخصصان، مستلزم آگاهی از بنیادهای نظری آنهاست.
در پاسخ به این پرسش که آیا نزدیکی فلسفه به عرفان موجب شخصیشدن دین نمیشود، باید گفت: اقتضای عرفان و فلسفه وجودی این است که هیچ عمل و رفتاری — چه فردی و چه اجتماعی — از دایره ارزشگذاری الهی خارج نیست. عمل هرچه اجتماعیتر باشد، ابعاد معنوی آن نیز بیشتر است. نماز جماعت در برابر نماز فرادا، و جهاد در صف منظم در برابر عمل فردی، نمونههای روشن این حقیقتاند.
اما یک آسیب تاریخی واقعی وجود دارد: با حذف امامت از مدار حکمرانی، مدیریت اجتماعی از شریعت جدا شد و در پی آن، هم فقه و هم معرفت عرفانی به قلمرو خصوصی رانده شدند. این آسیب مختص عرفان نیست؛ فقه نیز از آن مصون نمانده است. اما این یک انحراف تاریخی است، نه اقتضای ذاتی فلسفه یا عرفان اسلامی.