جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

فرهنگی

آیت الله علم الهدی مطرح کرد؛

مکتب امام رضا؛ الگوی صیانت از ولایت و ایستادگی در برابر جریان باطل

مکتب امام رضا؛ الگوی صیانت از ولایت و ایستادگی در برابر جریان باطل
عصر قم - خراسان - نماینده ولی‌فقیه در خراسان رضوی با تشریح ابعاد مبارزه امام رضا(ع)، گفت: امام با صیانت از جایگاه امامت و ولایت، نقشه بنی‌عباس برای ادغام امامت و خلافت را ناکام گذاشت و الگوی پاسداری از جریان ولایت را برای مؤمنان به یادگار گذاشت.
  بزرگنمايي:

عصر قم - خراسان - نماینده ولی‌فقیه در خراسان رضوی با تشریح ابعاد مبارزه امام رضا(ع)، گفت: امام با صیانت از جایگاه امامت و ولایت، نقشه بنی‌عباس برای ادغام امامت و خلافت را ناکام گذاشت و الگوی پاسداری از جریان ولایت را برای مؤمنان به یادگار گذاشت.

به گزارش خبرگزاری رسا در خراسان ، آیت‌الله سید احمد علم‌الهدی، نماینده ولی‌فقیه در خراسان رضوی، در مراسم سالروز شهادت امام رضا(علیه‌السلام) در حرم مطهر رضوی، با اشاره به جایگاه این روز و حضور زائران در محضر امام هشتم(علیه‌السلام)، اظهار کرد: امروز در روز شهادت جانگداز امام هشتم(علیه‌السلام) بر فرش آن حضرت اقامه عزا کرده و در مظلومیت امام رضا(علیه‌السلام) درس اشک خود را به وجود مقدس امام هشتم(علیه‌السلام) تقدیم می‌کنید و این بالاترین سعادتی است که نصیب شما برادران و خواهران در این محفل و در این اقامه عزا شده است.
وی افزود: به طور معمول در روزهای شهادت حضرت رضا(علیه‌السلام) در محضر مقدس آن حضرت، شهادت‌نامه امام رضا(علیه‌السلام) به عرض برادران و خواهران می‌رسد و امیدوارم همه عزیزان در استفاده از این بیان شهادت امام هشتم(علیه‌السلام)، که مدت دو سال و چهار ماه به طول انجامید، توجه داشته باشند.
آیت‌الله علم‌الهدی با اشاره به تعبیر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) درباره حضرت فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) و امام رضا(علیه‌السلام)، گفت: در بین عزیزان پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، دو نفر در منطق رسول خدا(صلى‌الله‌علیه‌و‌آله) «بضعه» نامیده شده‌اند؛ یکی وجود مقدس صدیقه طاهره(سلام‌الله‌علیها) است که پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند «فاطمه بضعه منی» و درباره سایر عزیزان خود چنین تعبیری نفرمودند. حتی درباره سیدالشهدا(علیه‌السلام) تا اینجا پیغمبر می‌فرمایند «حسین منی و أنا من حسین»، اما تعبیر «بضعه» را درباره دو نفر از عزیزان خود دارند؛ وجود حضرت صدیقه اطهر(سلام‌الله‌علیها) و وجود مقدس امام هشتم(علیه‌السلام).
وی ادامه داد: پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) درباره امام رضا(علیه‌السلام) فرمودند: «به زودی در سرزمین خراسان مدفون می‌شود؛ حاجتمندی او را زیارت نمی‌کند مگر اینکه غم او برطرف می‌شود و حاجتش برآورده می‌شود و هیچ گناهکاری نیست که به زیارت من در خراسان موفق شود مگر اینکه خدا گناه او را می‌آمرزد.»
نماینده ولی‌فقیه در خراسان رضوی تصریح کرد: این نکته برای ما بسیار قابل توجه است که چرا در بین تمام عزیزان، پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فقط دو نفر را «بضعه» نامیدند؛ یکی صدیقه اطهر(سلام‌الله‌علیها) و دیگری وجود مقدس امام هشتم(علیه‌السلام). «بضعه» از ماده «بضاعت» است و بضاعت به معنای سرمایه است؛ آن بخشی از وجود هر کسی که محور حیات اوست. از آنجا که تمام موجودیت و سرمایه زندگی و حیات بدن به برخی اعضای اصلی ارتباط دارد، از آن تعبیر به «بضعه» شده است.
وی افزود: علت اینکه پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، صدیقه اطهر(سلام‌الله‌علیها) و امام رضا(علیه‌السلام) را «بضعه» نامیدند، این است که وجود مقدس صدیقه اطهر(سلام‌الله‌علیها) مبدأ ولایت است. اگر مجاهدات زهرای اطهر(سلام‌الله‌علیها) نبود، جریانی به نام ولایت در امت اسلام شکل نمی‌گرفت و مسئله امامت از بین می‌رفت. در زمان حیات امام هشتم(علیه‌السلام) نیز نقطه عطفی که در برقراری و استقرار اسلام صورت گرفت، به وسیله امام هشتم(علیه‌السلام) و در مسئله حمایت و صیانت از ولایت بود.
آیت‌الله علم‌الهدی بیان کرد: اگر نقشه وجود مقدس امام رضا(علیه‌السلام) در سرنگونی شیطنت مأمون صورت نمی‌گرفت، ولایت و امامت از بین رفته بود. مأمون در میان بنی‌عباس از یک شیطنت خاصی برخوردار بود و همان‌طور که در بنی‌امیه معاویه نقش سیاست‌گذاری و مبدأ بسیاری از شیطنت‌ها را داشت، مأمون نیز در میان بنی‌عباس مبدأ شیطنت‌های خاصی بود.
وی ادامه داد: مأمون مشاهده کرد مسئله امامت با امام‌کشی حل نمی‌شود. اگر امام‌کشی در سایه یک توطئه صورت بگیرد که اصل جریان امامت و اعتقاد به ولایت از بین برود، امامت از بین خواهد رفت؛ ولی اگر بنا باشد اصل اعتقاد به امامت و ولایت ضربه نخورد، امام‌کشی و شهادت امام، موجب توسعه امامت در بین افراد و در امت اسلام خواهد شد.
وی افزود: بنابراین تمام تلاش مأمون این بود که عقیده امامت و ولایت را همزمان با امام‌کشی از بین ببرد. او فکر کرده بود امامت را در خلافت به گونه‌ای ادغام کند که غیر از خلافت، امامتی وجود نداشته باشد. خلافت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) متعلق به اهل‌بیت(علیهم‌السلام) است و بنابراین می‌خواست امامت و خلافت در بنی‌عباس قرار بگیرد. اصل شهادت امام هشتم(علیه‌السلام) از همین شیطنت آغاز شد و این شیطنت، مبدأ شهادت، مظلومیت و غربت امام رضا(علیه‌السلام) قرار گرفت.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: وقتی مأمون تصمیم گرفت نقشه شوم خودش را اجرا کند، برای این کار مدت طولانی را در نظر گرفت. یکی از خصوصیات شهادت امام رضا(علیه‌السلام) این است که در میان تمام ائمه(ع)، طولانی‌ترین مسیر شهادت مربوط به آن حضرت است. شهادت سیدالشهدا(علیه‌السلام) از صبح تا شب یک روز طول کشید و درباره بسیاری از ائمه(علیهم‌السلام) نیز از لحظه آغاز مصیبت تا رحلت، مدت کوتاهی سپری شد، اما شهادت امام رضا(علیه‌السلام) دو سال و چهار ماه طول کشید.
وی افزود: از حرکت امام رضا(علیه‌السلام) از مدینه، مصائب امام هشتم(علیه‌السلام) آغاز شد. حضرت در بیست‌وپنجم ذی‌القعده سال ۲۰۰ هجری از مدینه حرکت کردند و در ماه صفر سال ۲۰۳ هجری به شهادت رسیدند؛ بنابراین این مسیر دو سال و چهار ماه به طول انجامید.
نماینده ولی‌فقیه در خراسان رضوی ادامه داد: این شهادت از حرکت حضرت از مدینه آغاز شد. وقتی مأمون تصمیم گرفت نقشه شوم خود را دقیقاً اجرا کند و کاری کند که امامت و خلافت در هم ادغام شود، اصل نقشه این بود که امام رضا(علیه‌السلام) را از مدینه به خراسان بیاورند، با این عنوان که خلافت را به امام رضا(علیه‌السلام) تفویض کنند و به شرط اینکه امام رضا(ع)، مأمون را ولیعهد و جانشین خود قرار دهد، خلافت را به ایشان بسپارند.
وی تصریح کرد: مأمون می‌خواست امام رضا(علیه‌السلام) خلیفه شود و سپس آن حضرت را از بین ببرد. در این صورت، مأمون ولیعهد و جانشین امام رضا(علیه‌السلام) می‌شد و بعد از امام رضا(علیه‌السلام) هم خلیفه و هم امام معرفی می‌شد و دیگر مسئله‌ای به نام امامت غیر از خلافت وجود نداشت. این، نقشه مأمون بود.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: ابتدا فضل بن سهل، وزیر مأمون، نامه‌ای به خدمت حضرت نوشت و در این نامه اظهار کرد که خلیفه تصمیم گرفته است خلافت را به صاحب حق برگرداند و صاحب حق خلافت، شما هستید. از شما دعوت می‌کنم از مدینه به خراسان بیایید و خلافت را از خلیفه مأمون بگیرید و به عنوان خلیفه مسلمین بر مسلمانان حکومت کنید.
وی افزود: برای آوردن امام رضا(علیه‌السلام) به خراسان، مأمون شخصی به نام رجاء بن ابی‌ضحاک را انتخاب کرد. رجاء بن ابی‌ضحاک کسی بود که در زمان هارون مدتی والی مدینه بود و خونریزی و جنایات زیادی در شهر مدینه راه انداخته بود، به گونه‌ای که مردم مدینه از او می‌ترسیدند و وحشت داشتند.
وی ادامه داد: علت اینکه مأمون او را مأمور آوردن امام رضا(علیه‌السلام) کرد، دو جهت داشت؛ یکی اینکه مردم مدینه قیام نکنند و با وجود رجاء بن ابی‌ضحاک، مردم تسلیم شوند و دوم اینکه امام رضا(علیه‌السلام) متوجه شوند این دعوت، یک دعوت ساده نیست، بلکه یک مأموریت است و رجاء بن ابی‌ضحاک، که از قوی‌ترین فرماندهان مأمون بود، وظیفه دارد این مأموریت را انجام دهد.
آیت‌الله علم‌الهدی بیان کرد: بنابراین او را مأمور کردند امام رضا(علیه‌السلام) را از مدینه به خراسان منتقل کند. مسئله فقط دعوت نبود. با این کیفیت، یک موکب فوق‌العاده، همایونی و مهمی در مدینه تشکیل دادند. رجاء بن ابی‌ضحاک با یک تیم بسیار مجهز نظامی و مقتدر به مدینه آمد و نامه فضل بن سهل را به امام رضا(علیه‌السلام) تحویل داد.
وی افزود: امام رضا(علیه‌السلام) جوابی برای نامه در نظر نگرفتند. رجاء بن ابی‌ضحاک نیز نزد حضرت آمد و با ایشان صحبت کرد و حضرت ظاهراً پذیرفتند که از مدینه به خراسان بروند. از سوی دیگر، با تبلیغات فراوان در میان مردم مدینه شایع کردند که می‌خواهند امام رضا(علیه‌السلام) را به خراسان ببرند و خلافت را به ایشان بدهند و پس از سال‌ها که خلافت در دست بنی‌امیه و بنی‌عباس بوده، خلافت به صاحبان حقیقی آن، یعنی اولاد پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، بازگردد.
وی ادامه داد: مردم مدینه بسیار خوشحال بودند و از اینکه قرار است امام رضا(علیه‌السلام) خلیفه شوند، شادمان بودند تا روزی که بنا شد وجود مقدس امام هشتم(علیه‌السلام) از مدینه حرکت کند.
وی افزود: امام رضا(علیه‌السلام)، امام جواد(علیه‌السلام) را که در آن زمان هفت ساله بودند، کنار قبر پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آوردند، دست‌های کوچک امام جواد(علیه‌السلام) را در قبر پیغمبر گذاشتند و ایشان را به قبر پیغمبر چسباندند و از پیغمبر خواستند: «خدایا، این میوه دلم را به شما می‌سپارم، او را حفظش کنید؛ او بعد از این مرا نمی‌بیند.»
وی ادامه داد: حضرت به تمام وکلا و خدمتگزاران خود اعلام کردند که من از این شهر می‌روم و همین آقازاده هفت ساله، هرچه به شما دستور داد، وظیفه دارید طبق دستور او عمل کنید.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: روزی فرا رسید که حضرت بنا بود حرکت کنند. مردم مدینه شهر را جشن گرفته بودند که امروز امام رضا(علیه‌السلام) از مدینه می‌روند، در خراسان خلیفه مسلمین می‌شوند و خوشحال و شادمان بودند. در حالی که مردم اطراف خانه امام هشتم(علیه‌السلام) برای بدرقه آن حضرت جمع شده بودند، ناگهان صدای ضجه شدیدی از میان خانه بلند شد.
وی افزود: در زیارت ناحیه امام هشتم(علیه‌السلام) این جمله را می‌خوانید: «السلام علی من امر اولاده و عیاله بالنیاحه علیه قبل وصول القتل علیه». امام رضا(علیه‌السلام) برخلاف سیدالشهدا(علیه‌السلام) که روز عاشورا هرگاه صدای ناله و گریه از خیمه‌ها بلند می‌شد، خود را به خیمه‌ها می‌رساندند و به اهل‌بیت سفارش می‌کردند با صدای بلند گریه نکنند، در لحظه حرکت به اهل‌بیت خود فرمودند با صدای بلند گریه کنید.
وی ادامه داد: حضرت می‌دانستند این سفر، سفری نیست که از آن بازگردند. به نام خلافت، ایشان را از شهر خارج می‌کردند تا در بیرون شهر به شهادت برسانند. این آخرین دیدار حضرت با اهل‌بیت بود. بنابراین زن و بچه صدای گریه خود را بلند کردند.
نماینده ولی‌فقیه در خراسان رضوی گفت: مردم تعجب کردند که این صدای ضجه شدید از خانه امام رضا(علیه‌السلام) برای چیست. کنیزی در حالی که اشک می‌ریخت و بر سر خود می‌زد از خانه بیرون آمد. مردم دور او را گرفتند و پرسیدند در خانه چه خبر است که این‌گونه گریه می‌کنی؟ او گفت: مردم، شما جشن گرفته‌اید که می‌خواهند امام رضا(علیه‌السلام) را به خراسان ببرند و خلافت را به ایشان بدهند؛ در حالی که خود امام رضا(علیه‌السلام) به زن و فرزندش می‌گوید در خراسان مرا خواهند کشت.
وی افزود: یک‌باره اوضاع تغییر کرد؛ جشن مدینه به عزا تبدیل شد و صدای مردم به ضجه بلند شد. هرچه رجاء بن ابی‌ضحاک تلاش کرد مردم را آرام کند، نتوانست. فریاد مردم بلند شد و پیرمردی رفت بالای بلندی و گفت: مردم مدینه، هرکدام از فرزندان پیغمبر را از دروازه این شهر بردند، خبر شهادتش را به این شهر برگرداندند؛ اکنون نیز امام رضا(علیه‌السلام) را از این شهر بیرون می‌برند تا او را شهید کنند و خبر شهادتش را به این شهر بازگردانند.
وی ادامه داد: احضار اجباری شدن، درد کمی نیست. امام رضا(علیه‌السلام) سفارش کردند اهل‌بیت برای ایشان گریه کنند و امروز شما مهمانان حضرت نیز با صدای بلند گریه کنید. شهر مدینه به هم ریخت و با این کیفیت، حرکت حضرت امکان‌پذیر نبود و به همین دلیل حرکت به تأخیر افتاد.
وی اظهار کرد: پس از صحبت رجاء بن ابی‌ضحاک با حضرت و مردم مدینه، امام رضا(علیه‌السلام) پس از دو روز، زن و بچه خود را با این غم و مصیبت گذاشتند و از مدینه حرکت کردند.
آیت‌الله علم‌الهدی افزود: حضرت ابتدا تصمیم داشتند عزیزان خود را به مکه ببرند تا حج آن سال را در کنار امام رضا(علیه‌السلام) انجام دهند و پس از آن از مکه به طرف خراسان حرکت کنند و اهل‌بیت نیز به مدینه بازگردند تا شاید این غم و غصه بر دل‌ها آسان‌تر شود. بنابراین در روز بیست‌وپنجم ذی‌القعده، حضرت از مدینه به طرف مکه برای انجام حج حرکت کردند.
وی ادامه داد: حضرت در مکه با عمره تمتع وارد شهر شدند و مشغول طواف شدند. در اثنای طواف، یکی از خدام حضرت، آقازاده هفت‌ساله، جوادالائمه(علیه‌السلام) را روی دوش خود گرفته بود و طواف می‌داد. ناگهان آقازاده شروع به بی‌تابی کرد و هرچه خادم تلاش کرد، نتوانست کودک را آرام کند. او را روی زمین گذاشت، اما حضرت به زمین چسبید و هرچه تلاش کرد نتوانست ایشان را بلند کند.
وی افزود: خادم نزد امام هشتم(علیه‌السلام) آمد و عرض کرد: آقاجان، جواد شما بی‌تاب است و اشک می‌ریزد و به زمین چسبیده است و هرچه می‌خواهم او را بلند کنم، امکان ندارد. حضرت طواف را با سرعت تمام کردند و نزد امام جواد(علیه‌السلام) آمدند. امام جواد(علیه‌السلام) عرض کرد: بابا، چگونه من حرکت کنم؟
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: حضرت پس از انجام مناسک حج، به طرف سرزمین خراسان حرکت کردند. از ابتدا، هرگاه به آبادی و عشیره‌ای می‌رسیدند، مردم تلاش می‌کردند امام را نزد خود نگه دارند و با حضرت دیدار کنند، اما رجاء بن ابی‌ضحاک مأموریتی را که از طرف مأمون داشت، انجام می‌داد و اجازه نمی‌داد کسی با امام رضا(علیه‌السلام) تماس بگیرد؛ زیرا اگر مردم با حضرت تماس می‌گرفتند، امام رضا(علیه‌السلام) می‌توانستند اسرار این توطئه را برای مردم آشکار کنند.
وی ادامه داد: هرچند رفتار حضرت در مدینه نقشه مأمون را نقش بر آب کرد، رجاء بن ابی‌ضحاک همچنان با اصرار جلوی مردم را می‌گرفت و اجازه ملاقات با امام رضا(علیه‌السلام) را نمی‌داد.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: حضرت به بصره رسیدند. مأمون دستور داده بود امام را از کوفه عبور ندهند، زیرا کوفه محل حضور شیعیان بود و احتمال داشت در آنجا شورش کنند. همچنین دستور داده بود امام از بصره عبور نکنند و از کنار بصره، از مناطق خوزستان و سپس از مسیر کویر، حضرت را به خراسان برسانند.
وی افزود: مأمون دستور داده بود حضرت را به طرف بصره نبرند، اما وقتی مردم بصره فهمیدند امام رضا(علیه‌السلام) از کنار شهر عبور می‌کنند و به طرف خراسان می‌روند، از شهر خارج شدند و دم جاده ایستادند و راه را گرفتند تا اگر امام رضا(علیه‌السلام) رسیدند، مانع حرکت ایشان شوند.
وی ادامه داد: رجاء بن ابی‌ضحاک دستور داد مسیر را منحرف کنند و از پشت اجتماع مردم حرکت کنند تا به جمعیت برخورد نکنند، اما وقتی امام هشتم(علیه‌السلام) اجتماع مردم را دیدند، اسب خود را هی زدند و با سرعت حرکت کردند. هرچه رجاء بن ابی‌ضحاک و مأمورانش آمدند جلوی اسب را بگیرند و مانع شوند، حضرت وارد اجتماع مردم بصره شدند.
وی افزود: یکی از شیعیان حاضر در آنجا، ابن‌الوان، نقل می‌کند که پیش از آمدن امام رضا(علیه‌السلام) به بصره، شبی خواب دیدم پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در فلان باغ سکونت کرده‌اند و مردم برای دیدن ایشان می‌روند. ظرفی از خرمای برنی، که بهترین خرما بود، مقابل پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار داشت. به پیغمبر عرض کردم: یا رسول‌الله، با دست مبارکتان چند خرما به من بدهید تا برای زن و بچه‌ام ببرم. پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ۱۷ خرما از آن ظرف به من دادند.
وی ادامه داد: دو روز بعد از این خواب، شنیدم امام رضا(علیه‌السلام) در همان باغی که پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در خواب من حضور داشتند، ساکن شده‌اند. خدمت حضرت رفتم و دیدم مقابل حضرت ظرفی از خرمای برنی است. عرض کردم: آقا، چند خرما با دست مبارکتان به من بدهید تا برای خانواده‌ام ببرم. حضرت ۱۸ خرما به من دادند. عرض کردم: آقا، چند دانه دیگر هم اضافه کنید. حضرت فرمودند: اگر پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در خواب تو بیش از ۱۷ خرما داده بودند، من هم بیشتر به تو می‌دادم.
آیت‌الله علم‌الهدی تصریح کرد: این نشان می‌دهد که امام هشتم(علیه‌السلام) از خواب او باخبر بودند و تعبیر خواب او با ورود حضرت به سرزمین بصره تحقق پیدا کرد.
وی گفت: حضرت پس از بصره وارد مسیر کویر شدند. تمام مسیر حضرت در کویر بود؛ زیرا مأمون دستور داده بود حضرت از قم، ری و ساوه عبور نکنند، چون این شهرها مراکز شیعیان بودند. حضرت را از مسیر کویر آوردند و وارد نیشابور کردند.
وی افزود: در آن زمان، نیشابور از کویر فاصله داشت و حضرت را مخفیانه وارد نیشابور کردند و چاره‌ای هم نداشتند جز اینکه مدتی در نیشابور توقف کنند؛ زیرا توشه و علوفه مرکب‌ها تمام شده بود و باید برای خود و همراهان وسایل فراهم می‌کردند تا به مقصد برسند.
وی ادامه داد: بنابراین حضرت مجبور بودند چند روز در نیشابور توقف کنند، اما مخفیانه وارد شهر شدند و مردم نیشابور نمی‌دانستند امام رضا(علیه‌السلام) در شهرشان حضور دارند. جریان حمام نیشابور نیز به همین دلیل اتفاق افتاد و مردم از حضور حضرت در شهر اطلاع نداشتند. حضرت سه روز در نیشابور ماندند.
وی اظهار کرد: شبی که فردای آن قرار بود حضرت از نیشابور خارج شوند، مردم نیشابور فهمیدند امام رضا(علیه‌السلام) وارد شهر شده‌اند و فردا از شهر خارج می‌شوند. صبح، مردم از شهر بیرون ریختند و دم طلوع آفتاب مقابل موکب امام هشتم(علیه‌السلام) جمع شدند.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: امام هشتم(علیه‌السلام) در میان هودج نشسته بودند. مردم حضرت را محاصره کردند و علما، بزرگان و محدثان همه جمع شدند. پسر پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) وارد شهرشان شده بود و بدون اینکه مردم او را ببینند، می‌خواست از شهر خارج شود. امام معصوم(علیه‌السلام) پرده هودج را کنار زدند و جمال امام رضا(علیه‌السلام) نمایان شد.
وی افزود: مردم از شدت شوق گریه کردند و فریاد زدند. بزرگان و علما به زحمت مردم را ساکت کردند و گفتند: مردم، توجه کنید؛ اینجا حرم و اینجا امام، پسر پیغمبر و حجت خداست. از حضور ایشان استفاده کنید و فریاد نزنید تا امام حدیثی بیان کنند.
وی ادامه داد: مردم ساکت شدند و حضرت سلسله‌الذهب را بیان کردند: «کلمه لا إله إلا الله حصنی، فمن دخل حصنی أمن من عذابی». حضرت فرمودند: پدرم از پدرش، از پدرانش، از امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، از پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، از جبرئیل و از خداوند نقل کرده است که «لا إله إلا الله» حصار محکم من است و هرکس وارد این حصار شود، از عذاب من محفوظ است.
وی افزود: پس از آن، پرده هودج افتاد و مردم خواستند حضرت را بدرقه کنند. چند قدم که حضرت حرکت کردند، مرکب ایستاد. دوباره حضرت پرده را کنار زدند و فرمودند: «به شرطها و شروطها، وأنا من شروطها». یعنی اگر حاکمیت و ولایت من برای شما نباشد، «لا إله إلا الله» برای شما خاصیتی ندارد. حضرت با این بیان، مسئله ولایت را در ضمن توحید تضمین فرمودند.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: حضرت از نیشابور حرکت کردند و به طرف دهکده سناباد آمدند. در بین راه، هنگام نماز به روستایی رسیدند به نام قریه الحمرا، یعنی روستای سرخ، که گفته می‌شود هنوز نیز به همین نام شناخته می‌شود. در آنجا از حضرت آب خواستند و گفتند آب وجود ندارد. حضرت با معجزه زمین را شکافتند و چشمه‌ای از آن جاری شد. حضرت با آن آب وضو گرفتند و نماز خواندند.
وی افزود: اکنون همان آبی که حضرت با معجزه بیرون آوردند، در آنجا وجود دارد. این محل در نزدیکی ملک‌آباد قرار دارد و از مسیر ملک‌آباد به سمت چپ منحرف می‌شود. ایوان و محلی که حضرت در آنجا نماز خواندند، تا چند سال پیش به همان شکل وجود داشت، اما روی آن مسجدی ساخته شده و اکنون مسجد مقام امام هشتم(علیه‌السلام) است. آن آب نیز همچنان وجود دارد و بخشی از آب با زمین گردش می‌کند تا پاسخگوی مراجعات مردم باشد.
وی ادامه داد: کسانی که وارد مشهد می‌شوند، مقیدند از مقام امام هشتم(علیه‌السلام) در قریه سرخ دیدن کنند. این روستا در جنوب‌غربی مکانی قرار دارد که امروز در آن نشسته‌ایم. در این منطقه باغ حمید بن قحطبه قرار داشت؛ باغی که استاندار خراسان در زمان هارون بود.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: در وسط این باغ، برجی و مقامی وجود داشت که به بقعه ذوالقرنین معروف بود. نقل شده است که ذوالقرنین در مسیر خود از مشرق به مغرب، به این سرزمین رسید و در نقطه‌ای که آب وجود داشت، در میان خشکی، گفتند اینجا مقبره وصی پیغمبر آخرالزمان خواهد بود. در آنجا بقعه‌ای به عنوان قبر پیغمبر آخرالزمان ساختند.
وی افزود: وقتی هارون در اینجا از دنیا رفت، او را در همان محل دفن کردند، اما قبر مخفی بود تا اینکه به برکت معجزات امام هشتم(علیه‌السلام) هنگام دفن حضرت، قبر هارون ظاهر شد؛ قبری سنگ‌چین شده با آجرهای بسیار ریز که گفته می‌شود هنوز نیز وجود دارد.
وی ادامه داد: درباره محل دفن حضرت شنیده‌اید که قبر ایشان در سردابه قرار دارد و یک استوانه مقدس شش‌گوش در وسط آن قرار گرفته که بدن حضرت در آن است، اما محل دقیق بدن حضرت مشخص نیست. تصور می‌کردیم استوانه در همان محل قرار دارد، اما اخیراً گفته شده که استوانه به پایین می‌رود و حتی برخی از متولیان گفته‌اند که مقدار زیادی از آن پایین رفته‌اند و هنوز ادامه دارد و محل دقیق قبر بدن حضرت معلوم نیست.
آیت‌الله علم‌الهدی بیان کرد: حضرت ابتدا این باغ را از ورثه حمید خریداری کردند و مالک باغ شدند و سپس در کنار قبر هارون، در همان جایی که قبر مطهرشان قرار دارد، روی خط خود نوشتند: «هذه تربتی و فیها أدفن، و الله هذا المکان مختلف شیعتی و أهل محبتی». حضرت فرمودند این تربت من است و در آن دفن خواهم شد و خداوند به‌زودی این مکان را محل رفت‌وآمد شیعیان و اهل محبت من قرار خواهد داد.
وی افزود: امام رضا(علیه‌السلام) تصریح کردند که هیچ زائری ایشان را در اینجا زیارت نمی‌کند و هیچ مسلمانی بر حضرت سلام نمی‌کند، مگر اینکه آمرزش و رحمت خدا و شفاعت اهل‌بیت(علیهم‌السلام) نصیب او می‌شود.
وی ادامه داد: حضرت در اینجا چند رکعت نماز خواندند و نقل شده است که تا آنجا که شمرده‌اند، حضرت ۵۰۰ مرتبه «سبحان‌الله» را در حال سجده فرمودند.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: برادران و خواهران بدانید وقتی به حرم مشرف می‌شوید، باید هدیه‌ای به حضرت داشته باشید. هدیه به حضرت، نماز زیارت است. نماز زیارت و زیارت حضرت، هدیه شما به امام رضا(علیه‌السلام) است. وقتی زیارت کردید، در هر زیارتی، چه کوتاه و چه طولانی، سعی کنید نماز را حتماً بخوانید. حتی اگر دعای بعد از نماز را نمی‌خوانید، خود نماز را حتماً اقامه کنید؛ زیرا این نماز هدیه شما به امام هشتم(علیه‌السلام) است.
وی افزود: حضرت از اینجا حرکت کردند و از سناباد بیرون آمدند و مردم در مسیر، امام رضا(علیه‌السلام) را با شکوه فراوان استقبال کردند و حضرت وارد مرو شدند.
آیت‌الله علم‌الهدی ادامه داد: در همان روزهای نخست ورود حضرت، مأمون جلسه‌ای تشکیل داد و تمام رجال کشوری و لشکری را دعوت کرد و در این مجلس اعلام کرد خلافت حق مسلم امام هشتم(علیه‌السلام) است و بنا دارد خلافت را به امام رضا(علیه‌السلام) واگذار کند.
وی گفت: مأمون خطاب به حضرت گفت: من می‌خواهم خلافت را به شما تفویض کنم و شما نیز آن را قبول کنید. حضرت در مقابل این توطئه مأمون که می‌خواست امامت و خلافت را با یکدیگر تلفیق کند، فرمودند: «إن کان لک من عندالله حق لک، و کیف...». اگر این خلافت از طرف خدا برای تو قرار داده شده است، حق نداری آن را واگذار کنی و اگر خلافت حق الهی نیست، برای تو نیست و متعلق به فرد دیگری است؛ چگونه چیزی را که مال تو نیست به دیگری واگذار می‌کنی؟
وی افزود: مأمون ساکت شد و نتوانست پاسخی به حضرت بدهد. سپس پیشنهاد کرد اگر خلافت را قبول نمی‌کنید، دست‌کم ولایتعهدی را بپذیرید.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: حضرت فرمودند من از پدرم شنیده‌ام که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) از رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و پدرانش از پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت کرده‌اند که من پیش از تو از دنیا می‌روم، در حالی که مرا با زهر می‌کشند و فرشتگان آسمان و زمین بر حال من گریه می‌کنند و من در کنار هارون دفن می‌شوم.
وی ادامه داد: مأمون ظاهراً خود را به گریه زد و گفت: رسول‌الله، چه کسی جرئت دارد شما را بکشد یا به شما بدی کند، در حالی که من زنده هستم؟ امام رضا(علیه‌السلام) فرمودند: اگر بخواهم بگویم چه کسی مرا می‌کشد، اما بنا ندارم در اینجا بگویم.
وی افزود: مأمون در این هنگام مقداری از شمشیر خود را به حضرت نشان داد و امام رضا(علیه‌السلام) فرمودند اگر بیشتر از این بخواهی، شمشیر در اختیار توست. سپس حضرت دست‌ها را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: خدایا، تو می‌دانی که من در مقابل پیشنهاد مأمون مشترک نیستم؛ دلم نمی‌خواهد و اکراه دارم، اما مضطرم و مرا مجبور می‌کند. خدایا، مرا معاوضه نکن.
وی ادامه داد: حضرت با این بیان، در حقیقت اعلام کردند که مأمون مانند همان پادشاه بت‌پرست است؛ زیرا حضرت ناچار شدند ولایتعهدی را در کنار چنین حاکمی بپذیرند.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: شیعیان عراق، به‌ویژه شیعیان کوفه که در مسیر از زیارت حضرت محروم بودند، وقتی فهمیدند امام رضا(علیه‌السلام) در مرو مستقر شده‌اند، از عراق به مرو می‌آمدند تا امام رضا(علیه‌السلام) را زیارت کنند. از جمله کسانی که از عراق به مرو آمد، دعبل خزاعی، شاعر اهل‌بیت(علیهم‌السلام) بود؛ شاعری که هرچه می‌گفت، برای ائمه(علیهم‌السلام) و اهل‌بیت پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شعر می‌گفت.
وی افزود: دعبل از عراق و کوفه حرکت کرد و به مرو آمد تا امام رضا(علیه‌السلام) را زیارت کند. حضرت هنگام عصر به حیاط می‌آمدند و کسانی که از راه دور آمده بودند، در آنجا به زیارت حضرت نائل می‌شدند. دعبل نیز به جمعیت آمد و از حضرت خواست اشعاری را که درباره اهل‌بیت(علیهم‌السلام) سروده است، بخواند.
وی ادامه داد: دعبل قصیده خود را در مظلومیت سیدالشهدا(علیه‌السلام) آغاز کرد و اشعاری در خطاب به صدیقه اطهر(سلام‌الله‌علیها) درباره آنچه بر حسین(علیه‌السلام) در کنار شط فرات و با لب تشنه گذشت، خواند. هنگامی که دعبل این اشعار را می‌خواند، امام رضا(علیه‌السلام) بی‌حال شدند و از حال رفتند. حضرت را به حال آوردند، اما بار دیگر بی‌حال شدند.
آیت‌الله علم‌الهدی افزود: بار سوم که حضرت به هوش آمدند، فرمودند: «إن یوم الحسین أقرح جفوننا و أسبل دموعنا». روز حسین، پلک‌های ما را زخمی و اشک‌های ما را جاری کرد. عزیزان ما در سرزمین کربلا از آن روز تا امروز گرفتار مصیبت و اندوه بوده‌اند تا روزی که این مظلومیت به انتقام برسد.
وی ادامه داد: حضرت فرمودند: «فعلی مثل الحسین فلیبک الباکون»؛ بر مثل حسین باید گریه‌کنندگان گریه کنند و کسی که بر حسین(علیه‌السلام) گریه کند، گناهان او، هرچقدر بزرگ باشد، مورد آمرزش قرار می‌گیرد.
وی اظهار کرد: امام رضا(علیه‌السلام) با اشعار دعبل درباره کربلا، به مجلس عزاداری و گریه بر سیدالشهدا(علیه‌السلام) تأکید کردند و آنچه درباره مصیبت اهل‌بیت(علیهم‌السلام) خوانده شد، حضرت را به شدت متأثر کرد.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: مردم در خانه امام رضا(علیه‌السلام) به امید می‌آمدند، اما غلامان، جواد عزیز حضرت را از در کوچک خانه عبور می‌دادند و مردم از در بزرگ خانه دست خالی برمی‌گشتند. امام هشتم(علیه‌السلام) نامه‌ای به میوه دل خود، جوادالائمه(علیه‌السلام)، نوشتند و فرمودند: پسرم، جانم به قربانت، به من خبر رسیده که وقتی مردم از در کوچک خانه وارد می‌شوند، از تو می‌خواهم از این پس ورود و خروجت از در بزرگ خانه باشد تا مردم به امید، وارد شوند و ناامید بازنگردند.
وی افزود: مأمون برای اینکه ظاهر امر را حفظ کند و مردم به او شک نکنند، در عید فطر از امام رضا(علیه‌السلام) خواست نماز عید را اقامه کنند. حضرت ابتدا امتناع کردند، اما پس از اصرار مأمون پذیرفتند.
وی ادامه داد: حضرت از خانه بیرون آمدند؛ در حالی که پا برهنه بودند و تکبیر می‌گفتند. صدای «الله‌اکبر» امام رضا(علیه‌السلام) از در و دیوار بلند شد و مردم نیز با ایشان تکبیر گفتند. هر ده قدم، حضرت چهار تکبیر می‌گفتند و تمام در و دیوار با صدای تکبیر مردم همراه می‌شد.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: وقتی حضرت به محل نماز نزدیک شدند، برخی به مأمون خبر دادند که اگر امام رضا(علیه‌السلام) این نماز را ادامه دهد، دیگر تو خلیفه نیستی و نمی‌توانی در جای خود بایستی. مأمون بلافاصله سوار اسب شد و خود را به مصلا رساند و به حضرت گفت: حال من خوب شده و خودم نماز را اقامه می‌کنم. این‌گونه به وجود مقدس امام هشتم(علیه‌السلام) توهین کرد.
وی افزود: پس از نماز عید، مسئله نماز استسقا پیش آمد؛ زیرا در خراسان خشکسالی شده بود و دو سال باران نباریده بود. بنا شد حضرت نماز استسقا بخوانند. مأمون دید دیگر نماز استسقا کار او نیست و به دعای او خدا باران نمی‌فرستد.
وی ادامه داد: حضرت با مردم از شهر بیرون رفتند، نماز استسقا خواندند و در قنوت نماز برای نزول باران دعا کردند. سه روز باران بارید، بدون اینکه سیل راه بیفتد یا خرابی به وجود آید و پس از آن، مردم دیگر آثار خشکسالی را ندیدند و از برکت باران استفاده کردند.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: مسئله نماز استسقا برای مأمون بسیار گران تمام شد. به نیروهای تبلیغی خود گفت تبلیغ کنید امام رضا(علیه‌السلام) جادو کرده و با سحر و جادو این باران سه‌روزه را نازل کرده است و این کار خدا و عنایت الهی نیست. اما این تبلیغ در میان مردم جا نیفتاد و موجب شد علاقه مردم به حضرت بیشتر شود.
وی افزود: از سوی دیگر، فضل بن سهل، وزیر مأمون، به دنبال توطئه‌ای بود تا برای حضرت پرونده‌سازی کند. آنها به این فکر افتادند که از میان شیعیان بسیار داغ و سرسخت امام رضا(علیه‌السلام)، افرادی را خریداری کنند. از جمله فردی به نام حُسین بن ابراهیم راشدی همدانی را خریدند و او را به عنوان جاسوس مأمون در دستگاه امام رضا(علیه‌السلام) قرار دادند تا مرتب وضعیت امام رضا(علیه‌السلام) را به دستگاه مأمون گزارش دهد.
وی ادامه داد: به امام رضا(علیه‌السلام) خبر دادند که افرادی می‌خواهند با اجازه حضرت، مأمون را بکشند. حضرت این کار را منع کردند و فرمودند این کار درست نیست و به هیچ وجه موفق نمی‌شوند و در عین حال خودشان نیز به زحمت می‌افتند.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: پس از این ماجرا، برای امام رضا(علیه‌السلام) پرونده‌سازی کردند که حضرت در این سرزمین بنای تروریستی دارند، اما این نقشه نیز نگرفت. پس از آن، برخورد مأمون با امام رضا(علیه‌السلام) تغییر کرد. تا آن روز حضرت را تجلیل می‌کرد، اما از آن روز به بعد اطراف حضرت مأمور گذاشت و مأموران اجازه نمی‌دادند افراد با حضرت تماس بگیرند.
وی افزود: افرادی از راه دور و از عراق می‌آمدند تا امام رضا(علیه‌السلام) را ببینند، اما مأموران مانع می‌شدند. حضرت از این رفتار ناراحت شدند، دو رکعت نماز خواندند و دعا کردند: خدایا، هرکس مانع شیعیان من است که به من برسند، در دنیا و آخرت گرفتار شود.
وی ادامه داد: این نفرین حضرت درباره کسانی بود که مانع زیارت امام رضا(علیه‌السلام) می‌شدند و پس از آن دعای حضرت مستجاب شد. سپاه مأمون بر او شوریدند و گفتند چرا برای کسی فداکاری کنیم که حق را از امام رضا(علیه‌السلام) گرفته است. آنها بر مأمون شوریدند و مأمون به حضرت پناهنده شد.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: مأمون به حضرت گفت سپاهیان قیام کرده‌اند و اگر قیام آنها ادامه پیدا کند، حکومت و خلافت از بین می‌رود. حضرت تشریف آوردند و در جمع سپاهیان، اشاره کردند که از اطراف کاخ مأمون پراکنده شوند و مزاحم مأمون نشوند. آنها نیز پراکنده شدند و دیگر برای مأمون ایجاد مزاحمت نکردند.
وی افزود: مأمون پس از این ماجرا بسیار وحشت کرد و به حضرت عرض کرد تصمیم دارد در اینجا نماند و می‌خواهد به بغداد برود و از حضرت نیز خواست همراه او بروند. حضرت فرمودند: من بغداد را نمی‌بینم و بغداد نیز مرا نمی‌بیند و پیش از آنکه به بغداد برسم، از دنیا خواهم رفت و به شهادت می‌رسم.
وی ادامه داد: پس از آن، وجود مقدس حضرت در محاصره قرار گرفت و کم‌کم اجازه ندادند حضرت از خانه بیرون بیایند و کسی با امام رضا(علیه‌السلام) ارتباط بگیرد. حتی جلوی علما و بزرگان را که می‌خواستند خدمت حضرت برسند، گرفتند و کاری کردند که امام رضا(علیه‌السلام) بسیار ناراحت شدند.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: حضرت به درگاه خدا عرضه داشتند: «اللهم إن کان فرجی مما أنا فیه الموت، فتعجل لی الساعه»؛ خدایا اگر نجات من از آنچه در آن هستم، در مرگ است، همین ساعت مرا از دنیا ببر.
وی افزود: مأمون شب که می‌شد، مأموران اطراف خانه حضرت را برمی‌داشت و عده‌ای را مأمور می‌کرد شبانه به خانه امام رضا(علیه‌السلام) حمله کنند و برای حضرت ناامنی ایجاد کنند تا خود حضرت تقاضا کنند مأموران اطراف خانه بیشتر شوند و شهادت امام رضا(علیه‌السلام) به دست مأموران و به خواست خود حضرت انجام شود؛ اما حضرت چنین تقاضایی نکردند.
وی ادامه داد: مأمون غلامی داشت که بسیار مورد اعتماد و محرم اسرار او بود، به نام سبیح. مأمون او را طلبید و گفت در میان غلامان من، ۳۰ نفر آدم مطمئن و مورد اعتماد انتخاب کن. سپس به آنها گفت مأموریتی دارم و اگر هرکدام از شما آن را انجام دهید، یک کیسه زر و سند یک مزرعه به شما داده می‌شود. پول‌ها و اسناد را آماده کرد و آن ۳۰ نفر را احضار کرد و به هرکدام شمشیر زهرآلود داد و گفت امشب به خانه امام رضا(علیه‌السلام) حمله کنید و در هر حالی که حضرت را یافتید، با شمشیر او را قطعه‌قطعه کنید.
وی افزود: سبیح نقل می‌کند که با این ۳۰ نفر وارد خانه امام رضا(علیه‌السلام) شدیم و از دیوار خانه بالا رفتیم. هیچ‌کس در خانه نبود، جز خود حضرت که روی زمین خوابیده بودند. ابتدا فکر کردیم حضرت خواب هستند، اما بعد متوجه شدیم که حضرت بیدارند. دست خود را به طرف پشت سر بلند کردند و ذکری گفتند.
وی ادامه داد: ما حمله کردیم و با شمشیرها بر بدن امام رضا(علیه‌السلام) ضربه زدیم. خود من چند ضربه کاری شمشیر بر بدن امام رضا(علیه‌السلام) زدم، اما حضرت لباسی پوشیده بودند که شمشیر در بدن حضرت اثر نمی‌کرد. سپس فرشی را که حضرت روی آن خوابیده بودند، با حضرت جمع کردیم و در گوشه‌ای انداختیم و نزد مأمون برگشتیم.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: مأمون کیسه‌های پول و اسناد مزرعه را به آن ۳۰ نفر داد و خودش نیز لباس عزا پوشید. سپس گفت برویم و از خانه امام رضا(علیه‌السلام) خبر بگیریم و ببینیم چه اتفاقی افتاده است.
وی افزود: هنوز سپیده نزده بود که به طرف خانه امام رضا(علیه‌السلام) حرکت کردیم. فجر طلوع کرده بود و آفتاب داشت طلوع می‌کرد. وقتی به خانه نزدیک شدیم، صدای همهمه از داخل خانه بلند بود. مأمون رنگ از صورتش پرید و بدنش شروع به لرزیدن کرد. گفت برو جلو و ببین چه خبر است.
وی ادامه داد: جلو رفتم و دیدم امام رضا(علیه‌السلام) به قبله نشسته‌اند و بعد از نماز صبح مشغول تعقیبات نماز هستند. نزد مأمون برگشتم و جریان را گفتم. مأمون گفت اگر کسی از مردم بشنود این حادثه اتفاق افتاده، گردن تو را می‌زنم.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: سبیح ماجرا را برای امام رضا(علیه‌السلام) نقل کرد. حضرت فرمودند درست می‌گوید، اما حواسش جمع باشد که در میان مردم فتنه برپا خواهد شد. سپس حضرت فرمودند تا روزی که اجل من نرسیده باشد، این توطئه‌ها نمی‌توانند کاری با من کنند.
وی افزود: یک شب نیمه‌شب، حضرت به دنبال سبیح فرستادند. او خدمت حضرت رسید. امام رضا(علیه‌السلام) فرمودند: امشب شب آخر عمر من است. آنچه به تو گفتم تا اجل من نرسد، اینها نمی‌توانند کاری انجام دهند. اجل من رسیده و فردا این نابکار مرا در مرو مسموم می‌کند. زهر به گونه‌ای است که به هیچ وجه آثار ظاهری در بدن من به وجود نخواهد آمد و پس از مسمومیت، در فاصله کوتاهی از دنیا خواهم رفت.
وی ادامه داد: فردای آن روز، مأمور مأمون نزد حضرت آمد و عرض کرد مأمون شما را احضار کرده است و گفته بیایید، با شما کاری دارد. حضرت به دارالعماره رفتند. مأمور دم در جلوی سبیح را گرفت و گفت حضرت باید تنها بروند و تو حق نداری وارد شوی.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: درباره شهادت حضرت، نقلی وجود دارد که مرحوم مجلسی در بحار آن را مقدم داشته است. بر اساس این نقل، حضرت وارد جلسه مأمون شدند و مأمون ظرف انگور و ظرف آب انار مقابل حضرت گذاشته بود. انگورها مسموم بودند.
وی افزود: خود حضرت کیفیت مسموم کردن انگورها را بیان کردند و فرمودند به وسیله سوزن، زهر را از داخل دانه‌های انگور عبور داده بودند. درباره آب انار نیز مأمون غلامی داشت که از محارم او بود و مدت‌ها بود ناخن‌هایش را کوتاه نمی‌کرد. مأمون به او دستور داده بود آب انار بگیرد و او نیز با ناخن‌های بلند خود آب انار مسموم را برای حضرت آماده کرده بود.
وی ادامه داد: وقتی میوه‌ها را مقابل حضرت گذاشتند، مأمون گفت این انگور بسیار زیبا و خوب است و تاکنون مانند آن را ندیده‌ام. امام هشتم(علیه‌السلام) فرمودند: انگوری که خداوند در بهشت آفریده، از این بسیار بهتر و زیباتر است.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: مأمون از حضرت خواست چند دانه از انگور میل کنند. حضرت فرمودند میل ندارم و می‌دانم چه انگیزه‌ای وجود دارد. مأمون گفت اگر نخورید، مرا متهم می‌کنند که می‌خواهم شما را مسموم کنم. حضرت فرمودند: این اتهام نیست؛ واقعیت است.
وی افزود: مأمون اصرار کرد و در نهایت مقداری از شمشیر را به حضرت نشان داد و حضرت مجبور شدند سه حبه انگور میل کنند. پس از خوردن انگور، حضرت از جا حرکت کردند و فرمودند: الهی، همان جایی که مرا فرستادی، مرا به همانجا بازگردان.
وی ادامه داد: حضرت از دارالعماره بیرون آمدند، اما رنگ از صورت امام رضا(علیه‌السلام) پریده بود و آثار مسمومیت در چهره حضرت دیده می‌شد. حضرت قدرت راه رفتن نداشتند. چند قدم برداشتند و فرمودند: چند لحظه دیگر از دنیا می‌روم.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: حضرت سفارش کردند مأمون تلاش خواهد کرد خودش مرا غسل دهد. به او بگو اگر دست به بدن من بزند، عذابی که خدا برای او مهیا کرده است، در آینده‌ای که برای او مقرر شده، همان لحظه به او خواهد رسید. مأمون می‌خواهد با این وسیله به مردم القا کند که امام بعد از امام رضا(علیه‌السلام) است و مردم را فریب دهد.
وی افزود: حضرت فرمودند به مأمون اجازه ندهید به بدن من دست بزند؛ زیرا عذاب خدا بر او نازل خواهد شد.
وی ادامه داد: مأمون به کاخ خود رفت و در بالکن حیاط، خیمه سفیدی برپا کرد. دستور داد بدن حضرت را داخل خیمه ببرند، اما خودش وارد خیمه نشود؛ زیرا اگر وارد شود، همان‌جا از بین خواهد رفت.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: در داخل خیمه چه کسی بود؟ محمد بن خلاد نقل می‌کند که نزدیک زوال، امام جواد(علیه‌السلام) مرا طلبیدند و فرمودند دو اسب حاضر کن. حضرت سوار یکی از اسب‌ها شدند و من نیز سوار اسب دیگری شدم و از شهر بیرون آمدیم. به دامنه‌ای رسیدیم و حضرت فرمودند همین‌جا بایست.
وی افزود: من همان‌جا ایستادم و مدتی گذشت و امام جواد(علیه‌السلام) نیامدند. با خود گفتم آقا کجا رفته است؟ نکند بلایی بر سر آقازاده آمده باشد. پس از مدتی دیدم حضرت با چشمان گریان و گریبان چاک‌زده آمدند. گفتم آقا، شما کجا بودید؟ فرمودند: من نزد بابا رفتم.
وی ادامه داد: حضرت با اشاره به آخرین لحظات امام رضا(علیه‌السلام)، به مصیبت پدر اشاره کردند و از عطش و غربت آن حضرت سخن گفتند.
آیت‌الله علم‌الهدی بیان کرد: امام جواد(علیه‌السلام) در لحظات آخر نزد پدر آمدند؛ در حالی که لباس‌هایشان خاکی بود. حضرت امام رضا(علیه‌السلام) در حالی از فرزند خود جدا شدند که آرزو داشتند روزی جواد خود را در لباس دامادی ببینند، اما این فرصت برای ایشان فراهم نشد.
وی افزود: مأمون، پسر را از پدر جدا کرد و امام رضا(علیه‌السلام) در آخرین لحظات زندگی، جوادالائمه(علیه‌السلام) را در کنار خود داشتند.
آیت‌الله علم‌الهدی با اشاره به غربت امام رضا(علیه‌السلام) گفت: دارالعماره فاصله کمی با محل زندگی حضرت داشت؛ به گونه‌ای که از بالای بام، داخل خانه دیده می‌شد. حضرت چند مرتبه حالشان منقلب شد و دیگر توان نشستن و خوابیدن روی زمین را نداشتند.
وی ادامه داد: در این لحظات، حضرت فرمودند غلامان مرا جمع کنید و سفره پهن کنید تا بنشینند و غذا بخورند؛ چون چند لحظه دیگر از دنیا می‌روم و نمی‌خواهم اینها گرسنه بمانند. غلامان گفتند ما چگونه غذا بخوریم؟ وقتی حضرت در این وضعیت هستند، چگونه غذا بخوریم؟
وی افزود: وقتی به حضرت عرض کردند غلامان غذا نمی‌خورند، امام رضا(علیه‌السلام) با همان حال بد حرکت کردند، اما دیگر طاقت نداشتند.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: امام رضا(علیه‌السلام) را در حالی مسموم کردند که هنوز ظهر نشده بود و جنازه حضرت را بر دست‌ها بلند کردند. مردم به مأمون بدبین شده بودند و او را متهم می‌کردند. مأمون گریه می‌کرد و می‌گفت نمی‌دانم در مصیبت مرگ شما اشک بریزم یا از اینکه مردم مرا متهم می‌کنند، چه کنم.
وی ادامه داد: مردم معتقد بودند این کار، کار مأمون بوده است. مأمون برای اینکه شایعه کمتر شود، دستور داد تشییع جنازه متوقف شود. جنازه را تا ۲۴ ساعت نگه داشتند و سپس مخفیانه برای دفن حضرت آماده کردند.
وی افزود: حضرت وصیت کرده بودند از طوس به کنار قلعه سناباد و نوقان منتقل و در آنجا دفن شوند. مأمون دستور داد هیچ‌کس حق تشییع ندارد و به تمام آبادی‌ها سفارش کرد کسی برای استقبال از جنازه نیاید و پشت جنازه راه نیفتد و جنازه شبانه به محل دفن منتقل شود.
وی ادامه داد: سه جنازه از ائمه(علیهم‌السلام) شبانه دفن شدند؛ نخست جنازه صدیقه طاهره(سلام‌الله‌علیها)، سپس جنازه امام هادی(علیه‌السلام) و امروز نیز جنازه امام رضا(علیه‌السلام) را شبانه دفن کردند تا کسی در تشییع و بدرقه حاضر نشود.
آیت‌الله علم‌الهدی اظهار کرد: وقتی چنین تصمیمی گرفته شد، زنان نوغان تصمیم گرفتند در تشییع حاضر شوند. زنان نوقان مهریه‌های خود را به شوهرانشان بخشیدند و گفتند امام رضا(علیه‌السلام) مادر، خواهر و دختر عزاداری ندارد؛ اجازه دهید ما برای امام رضا(علیه‌السلام) عزاداری کنیم.
وی افزود: این جریان درباره زنان نوغان در میان مردم مشهد از قدیم سینه‌به‌سینه نقل شده است و امروز نیز این خاطره در میان مردم باقی مانده است. آنان حرکت کردند و حدود ۳۰ کیلومتر در این مسیر، پشت جنازه امام رضا(علیه‌السلام) پیاده حرکت کردند و برای غربت امام(علیه‌السلام) ناله و گریه کردند.
وی ادامه داد: غربت امام رضا(علیه‌السلام) در این بود که با وجود داشتن خانواده و فرزند، در لحظه شهادت در غربت قرار داشتند و کسی نبود در کنار ایشان حضور داشته باشد. امروز نیز زائران و زنان و مردان در کنار حرم حضرت برای غربت امام رضا(علیه‌السلام) عزاداری می‌کنند.
آیت‌الله علم‌الهدی گفت: امام رضا(علیه‌السلام) فرمودند اگر می‌خواهید گریه کنید، برای حسین(علیه‌السلام) گریه کنید. بنابراین دو ماه برای اهل‌بیت(علیهم‌السلام) عزاداری کردیم و امروز نیز با یاد مصیبت سیدالشهدا(علیه‌السلام)، مجلس امام رضا(علیه‌السلام) را به پایان می‌بریم.
وی در پایان خاطرنشان کرد: امیدوارم این اشک‌ها و ناله‌ها در محضر امام هشتم(علیه‌السلام) مورد قبول حضرت قرار گیرد و این ارادت و محبت، وسیله قرب و آمرزش ما باشد./933/
نویسنده: جوادرستمی


نظرات شما