دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵

فرهنگی

غروب خورشید جماران به روایت یاران؛ انتشار برای نخستین‌بار

تلخ و شیرین آخرین روز‌های حیات رهبر کبیر انقلاب/ امام فرمود: ما تسلیم هستیم

تلخ و شیرین آخرین روز‌های حیات رهبر کبیر انقلاب/ امام فرمود: ما تسلیم هستیم
عصر قم - تصمیم که بر عمل گرفته شد، رفتند مسئله را با امام در میان گذاشتند که چاره‌ای ندارد مگر اینکه عمل جراحی بشود. امام در مورد قلب و عمل قلب از همان سال ۵۹ به این طرف هیچگاه اجازه عمل نمی‌دادند، اما این دفعه فرمودند غیر عمل چاره‌ای نیست؟ گفتند بله. فرمود: پس ما تسلیم هستیم و خیلی به آسانی اجازه عمل دادند.
  بزرگنمايي:

عصر قم - تصمیم که بر عمل گرفته شد، رفتند مسئله را با امام در میان گذاشتند که چاره‌ای ندارد مگر اینکه عمل جراحی بشود. امام در مورد قلب و عمل قلب از همان سال ۵۹ به این طرف هیچگاه اجازه عمل نمی‌دادند، اما این دفعه فرمودند غیر عمل چاره‌ای نیست؟ گفتند بله. فرمود: پس ما تسلیم هستیم و خیلی به آسانی اجازه عمل دادند.

رحلت امام خمینی در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ ایران و آزادگان جهان را عزادار کرد. اما آخرین روز‌های حیات امام همچنان روایت‌های کمتر گفته شده‌ای دارد که بسیاری از جزئیات آن قابل توجه است.
حجت‌الاسلام مهدی امام‌جمارانی یکی از یاران نزدیک امام بود که از نزدیک در جریان بیماری امام قرار گرفت. مرحوم امام‌جمارانی در خاطرات خود در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی به خوبی روند بیماری، درمان و حوادث مرتبط با رحلت امام را روایت کرده است.
اهمیت این روایت‌ها که برای نخستین بار منتشر می‌شود آنست که این خاطرات به فاصله کوتاهی پس از رحلت امام و در مرداد ماه ۱۳۶۸ ثبت و ضبط شده است. بخش اول روایت مهدی امام‌جمارانی از بیماری و رحلت امام در ادامه از نظر می‌گذرد.
اولین نشانه‌های بیماری
شاید از یک ماه قبل از بروز بیماری اخیر امام، این ناراحتی قلبی امام گاهی به صورت حملات ضعیف و خفیفی پیش می‌آمد که موجب می‌شد مراقبت و توجه بیشتری نسبت به کسالت امام بشود. تا یک روزی که من رفتم خدمت احمد آقا احساس کردم چهره خیلی گرفته و درهم و برهم است. پرسیدم مسئله‌ای پیش آمده؟ ایشان فرمودند که امام چند روز است که ضعف شدیدی داشتند و احساس یک ناراحتی تازه‌ای می‌کردند و بعد خود حضرت امام فرموده بودند که من یک مقدار مدفوعم سیاه رنگ است و این موجب شده بود که ما برای آزمایش اقدام کنیم. معلوم شد که ایشان گرفتار زخم معده هستند و بعد خیلی موجب نگرانی شده بود. گفتیم که حالا دکتر‌ها چه به نظرشان می‌آید؟ ایشان گفتند که این قضیه ۲۴ ساعت است که کشف شده و ما نمی‌توانیم الان کاری بکنیم الّا اینکه آزمایشات دقیق‌تر و رسیدگی بیشتری بشود.
ما خیلی نگران شدیم از اینکه امام صحیح و سالم، ظاهر امر خیلی خوب چطور شد یک مرتبه این حالت زخم در معده امام پیدا شده؟ فردا که ما مراجعه کردیم به ایشان که حال امام چطور است. گفتند که متأسفانه یک تکه‌برداری از معده امام شده، ظاهراً سرطان است.
تصمیم پزشکان برای عمل جراحی
البته بسیار آن روز بر ما تلخ و ناگوار بود که یک چنین خبر غیرمنتظره‌ای بشنویم گفتیم خوب چه کرده‌اید؟ معلوم شد که اطباء زیادی را دعوت کرده‌اند، بعد از یکی دو، سه ساعتی که اینها مشورت کردند، به این نتیجه رسیدند که زخم‌هایی که در معده پیدا شده زخم‌های کاری‌ست و احتمالاً این زخم‌ها جدار معده را خورده و احتمالاً به زودی سوراخ می‌شود و خونریزی می‌کند و خیلی خطرناک است، به حدی که کمیسیون پزشکی تشخیص دادند که اگر سریع عمل جراحی انجام نشود این خطرناک است.
دکتر‌های قلب می‌گفتند که ما به هیچ وجه اجازه عمل جراحی نمی‌دهیم بخاطر اینکه اگر بنا باشد عمل جراحی بشود، ۵۰ درصد خطر دارد. آنها هم گفته بودند که اگر عمل نکنیم ۵۰ درصد خطر دارد بنابراین شد که نظراتشان را یک قدری نزدیک به هم کنند و آن واقعیتی که تشخیص دکتر‌های جراح است بگویند که اگر ۵۰، ۵۰ است عمل نکنند، اما اگر خطر عمل نکردن بیش از ۵۰ باشد اینها حاضرند که این خطر را بپذیرند که آن روز نظر شورای پزشکی بر این بود که اگر عمل نکنند ۸۰ درصد خطر است، دکتر‌های قلب گفتند که ما تسلیم هستیم، همه اطباء تصمیم بر عمل گرفتند، جز یک نفر، که آن یک نفر دکتر قلب می‌گفت من، چون خطر را بالا می‌بینم به هیچ وجه موافق با عمل نیستم.
امام فرمود: ما تسلیم هستیم
تصمیم که بر عمل گرفته شد گفتند حالا خوب است که با امام در میان بگذاریم، رفتند خدمت امام، مسئله را با امام در میان گذاشتند که آقا وضع معده شما از نظر قُرحه‌ها سه جا یا چهار جای از معده زخم است و این چاره‌ای ندارد مگر اینکه عمل جراحی بشود. امام در مورد قلب و عمل قلب از همان سال ۵۹ به این طرف هیچگاه اجازه عمل نمی‌دادند، اما این دفعه خیلی سهل‌المعونه فرمودند شما می‌دانید غیر عمل چاره‌ای نیست؟ گفتند بله. فرمود: پس بنابراین ما تسلیم هستیم و خیلی به آسانی اجازه عمل دادند. دکتر‌ها تصمیم به عمل گرفتند در حالی که هم خودشان و هم همه نگران بودند، چون سن امام بالا بود، وضع مزاجی امام بسیار در ضعف بود و قلب هم نارسایی داشت و بعد هم حالا چه می‌شود؟ مرض، مرض سرطان است و بعد امکان اینکه شیمی درمانی بخواهد بشود و با این نارسایی قلب و اینها چطور می‌شود، به هرحال همه تصمیم گرفتند که تن به این خطر بدهند و عمل جراحی کنند.
به نزدیکان هم نگفته بودیم
آقای دکتر فاضل که دکتر خیلی خوب و متخصص و خیلی جسور و پرجرأت بود؛ آن روز عمل یک مانور حسابی با دکتر‌ها می‌داد که ببینید مقام و شخصیت امام را شما کنار بگذارید، جراحی باید روی یک پیرمرد ۹۰ ساله با تمام جزم و احتیاط انجام بگیرد. عمل شروع شد و آن روز و آن ساعت که بنا نبود کسی متوجه باشد و هیچکس با خبر بشود، حتی ما به خانواده‌هایمان و نزدیکانمان هیچ نباید می‌گفتیم و من آن روز در شدیدترین ناراحتی روحی بودم و فکر می‌کردم که خدایا چه می‌شود و آنهایی که مطلع از جریان بودند شاید تعدادشان خیلی کم بود و بنا هم بر این بود که قضیه مسکوت بماند و کسی متوجه نشود.
وداع امام به خانواده
ما در بیمارستان تمام ابتدای عمل جراحی تا آخر را حضور داشتیم که ببینیم نتیجه کار چه خواهد شد. البته خونریزی امام به حدی بود که لازم بود خون به امام وصل کنند و ناچار بودند که این کار را از شب انجام بدهند، آن شبی که صبحش ساعت ۶ باید عمل جراحی انجام می‌شد ساعت ۱۰ شب امام را به بیمارستان آوردند. امام با اینکه اول شب قرار بود بیایند ولی فرموده بودند که من ۱۰، ۱۰/۵ می‌آیم بیمارستان، آن شب خیلی نقش امام در خانواده و اهل بیت و اینها خیلی عجیب بود. اولاً امام کلماتی می‌گفتند که حکایت داشت از اینکه دوره عمر امام به سر آمده، چندین بار آن شب امام؛ اهل بیت را جمع می‌کردند زن‌ها، دخترها، خانم‌ها، نواده‌هایشان را و با آنها صحبت می‌کردند و توصیه به صبر و بردباری که اگر حادثه‌ای پیش آمد شما جزع فزع نکنید، شما با خدا باشید، همیشه به اعمالتان توجه داشته باشید، به نمازتان، به اوقات نمازتان و فکر نکنید که این دنیا ماندنی است، دنیا تمام شدنی است، همه باید بروند.
یک موقعی من دیدم که آقای حاج احمد آقا آمدند و بسیار قیافه در هم کشیده است، گفتم چی شده؟ ایشان گفتند که در منزل امام بچه‌ها را جمع آوری کردند و دارند وصیت‌هایشان را می‌کنند. من گفتم روحیه امام؟ گفتند روحیه امام آنقدر بالاست که اصلاً در این وادی‌ها نیست. حتی عروس ایشان خانم احمد آقا گفته بود که آقا این مسئله‌ای نیست، چیزی نیست که شما این صحبت‌ها را می‌کنید، یک عمل کوچکی انجام می‌شود و دکتر‌ها هم همه مراقب حال شما هستند. امام فرمودند که نه این دفعه، آن دفعه‌ها نیست. این دفعه من رفتنی هستم و همان شب به همین عروسشان گفته بودند که شما به پدرت تازگی تلفن زدی؟ گفته بود که نه. فرمودند که: شما حتماً به آقای سلطانی تلفن بزنید، ایشان آدم بسیار خوبی است، من ارادت به ایشان دارم، شما حتماً امشب یک تلفن بزنید بگویید امشب یک دعایی کنند، از خدا بخواهد که خدا مرا بپذیرد.
این نوه امام که فرزند بزرگ حاج احمد آقاست، نقل می‌کرد که نگاه‌های امام به در و دیوار و افراد و همه چیز نگاه خداحافظی و وداع است، امام با یک حالت خاصی که یک هاله‌ای هم از غم کأنّ در قیافه امام ظاهر بود آن شب را تا ساعت ۱۰/۵ که می‌خواستند منتقل به بیمارستان بشوند داشتند.
بوسه عجیب امام
آن شب از تلویزیون با آن دوربین مخفی حالات آخر شب امام را نشان دادند که همه دیدند، آن شب، شب عجیبی بود، امام وقتی وارد بیمارستان می‌شوند، خوب دکتر‌ها و این‌ها مراقب حال ایشان بودند، ایشان از در که وارد می‌شوند بسیار شجاعانه و با یک طمأنینه عجیبی وارد می‌شوند در آن اتاق مخصوص، چند نفر از دکتر‌ها من‌جمله آقای دکتر طباطبایی که از بستگان امام هم هست، ایشان هم حضور داشت، می‌گوید وقتی امام خواستند که لباس خاصشان را بپوشند و بروند روی تختشان، از آن طرف اتاق متوجه شدند به این طرف اتاق که احمد آقا آنجا ایستاده بود، امام از آنجایی که تختشان بود قبل از اینکه بروند روی تخت برگشتند، می‌آیند و یک بوسه‌ای به صورت احمد آقا می‌زند و برمی‌گردد به طرف تخت می‌رود. نشان‌دهنده این بود که امام با این کارش دارد وداع می‌کند.
از شب تا صبح خون وصل بود و امام سفارش اکید داشتند که مرا ساعت ۲ بیدار کنید، چون هر شب ساعت ۲ بیدار می‌شوند، چندین بار هم بیدار می‌شوند و سراغ ساعت را می‌گیرند تا ساعت ۲ می‌شود. ساعت ۲ که بیدار می‌شوند شروع می‌کنند نماز در همان حالات نشسته و روی تخت خواب، نماز‌های مکرری را بیش از آن مقداری که نماز نافله شب هست می‌خوانند و گاهی هم قرآن و این‌ها و گاهی هم رادیو را گوش می‌دهند و بعد هم از تخت می‌آیند پایین و نماز صبح را که ظاهراً آخرین نماز ایستاده امام بوده آن روز صبح نماز را می‌خوانند که آقای انصاری و آقای کفاش‌زاده هم در فیلم هست که با امام نماز خواندند.
صبح ساعت ۵ بعضی از دوستان می‌روند خدمت امام. ساعت ۶ دکتر‌ها آماده شده بودند برای عمل جراحی امام، که می‌آیند برای بیهوشی. بیهوشی یک مرتبه هم انجام نمی‌شود و مرتب با امام صحبت می‌کردند تا موقعی که امام بیهوش بشوند و طول کشید تا امام بیهوش شدند، البته از اینجا به بعد را ما از تلویزیون مدار بسته‌ای که تمام لحظه به لحظه حالات امام را نشان می‌داد، از بیرون می‌دیدیم.
اولین ذکر امام پس از به هوش آمدن
آقای خامنه‌ای آن موقع آمدند و ظاهراً آقای هاشمی بعد آمدند، که یکی یکی همه ناظر بر عمل جراحی بودند که دکتر‌ها می‌بریدند و همین طور وارد قضیه جراحی شدند و معده را گرفتند و قسمت‌هایی که از معده می‌بریدند و اینها کاملاً روشن بود و تمام آن لحظات را ما از آن تلویزیون می‌دیدیم و آن دکتر متخصص بیهوشی هم از باب اینکه بیهوشی امام زیاد طولانی نشود، ۱۰ دقیقه به ۱۰ دقیقه کأنّه امام به هوش بود، یعنی دوره بیهوشی خیلی کوتاه بود و او برای این بود که هر موقع که عمل تمام شد امام را به هوش بیاورند که زیاد طولانی نشود. شاید بیش از ۲ ساعت طول کشید که عمل جراحی امام تمام شد.
در آن موقعی که امام به هوش آمدند خیلی عجیب بود که این دکتر‌ها نقل می‌کردند به محض اینکه می‌گفتند حرف بزنید، ایشان می‌گفت: الله اکبر تا می‌توانست حرف بزند می‌گفت: الله اکبر وقتی که نمی‌توانست حرف بزند، با دستش اشاره می‌کرد، مثل اینکه با همان اشاره دستش هم الله‌اکبر می‌گفت.
لحظه‌های تلخ و شیرین
لحظه‌های تلخ و شیرینی داشتیم، از لحظه‌های خیلی شیرین ما آن موقعی بود که یک مرتبه دیدیم دکتر فاضل و رفقایش از توی اتاق عمل آمدند بیرون و ما دسته‌جمعی رفتیم داخل که ببینیم آنها چه می‌گویند دکتر فاضل آنقدر بشاش و خندان بود و دکتر‌ها همه که بی اختیار همدیگر را می‌گرفتند می‌بوسیدند و شادباش و تبریک می‌گفتند و اینها و آقای خامنه‌ای و آقای هاشمی و آقای احمد آقا را می‌بوسیدند و ما همه رفتیم تو، آقای رسولی بود، آقای صانعی، آقای توسلی که اعلام کردند عمل جراحی امام به خیر و خوبی گذشت و بعد دیگر همه آمدند بیرون و خوب حال امام هم نیمه بیهوشی بود که آمپول‌هایی می‌زدند که امام به حساب به هوش بیایند و خیلی حال عادی خوبی داشتند.
حالات خیلی عجیب و غریبی هر کدام از دوستان داشتند. یکی ختم امن یحیب، یکی ختم صلوات، مثلاً بعضی‌ها گوسفند نذر می‌کردند و چند تا گوسفند خود من نذر کردم که همان روز به وسیله اخوی ایشان گفتیم که گوسفند بگیرند بیاورند بکشند که آنها فقط می‌فهمیدند که گوسفند‌هایی کشته می‌شود، اما اینکه چیست و اینها، هیچکس نمی‌دانست و بعضی‌ها متحیر بودند که چطور حالا یک مرتبه سه چهار تا گوسفند مثلاً می‌کشیم ولی خوب ما مأمور بودیم که قصه را به هیچ وجه بروز ندهیم دیگر و کسی هم نگذاشتیم متوجه بشود و هر کدام از رفقا یک گوشه‌ای گرفته بودند و یک حال خاصی داشتند که امام از این عمل جراحی به سلامت در بیایند. هر دکتری را ما می‌رسیدیم آقا شما چه می‌بینید وضع حال امام را؟ آنها هم می‌گفتند وضع حال امام الان مثل یک آدم سالمی است که در خیابان راه می‌رود اگر یک وقت سکته‌ای عارضش بشود آن دیگر یک حادثه است و الّا امام الان حالشان مساعد و سالم است و خیلی اظهار خوشحالی می‌کردند.


نظرات شما