عصر قم - تبریز- روایت دلدادگی و انتظار همسر شهید مدافع امنیت و مقاومت «ابوالفضل اسکندری» حکایت از عشقی پاک دارد که فرصت زندگی مشترک نیافت، اما با شهادت پایان نگرفت و تا آخرین لحظه بر مدار وفای به عهد چرخید.
به گزارش خبرگزاری رسا از تبریز، بعضی عاشقانهها هنوز به آغاز زندگی مشترک نرسیده، به آسمان میرسند؛ درست همانجا که عروس، با هزار رویای ناتمام، چشمانتظار بازگشت مردی میماند که روزی به او قول داده بود با هم شهید شوند.
ابوالفضل رفته بود تا از سرزمینش و آرمانش دفاع کند، اما همسرش هنوز به قول آخر او دل بسته بود؛ به همان وعده سادهای که گفته بود فردا برمیگردم. فردا آمد، اما نه با صدای زنگ خانه و لبخند همیشگی ابوالفضل؛ این بار، او را در تابوت آوردند و تمام رویاهای یک زندگی دونفره، پشت درهای بسته یک وداع ابدی جا ماند.
حالا از آن یک سال و پنج ماه عاشقی، خاطراتی مانده است که هر کدامشان تکهای از روح ابوالفضل را در خود دارند؛ از دعای معراج و خواستگاری سنتی تا گلهایی که برای دلجویی میخرید، از برنامههایشان برای تربیت فرزند تا آخرین تماس و قولی که این بار، معنای دیگری پیدا کرد. این روایت، قصه دختری است که روزی از امام زمانش خواسته بود سربازی واقعی را سر راهش قرار دهد و نمیدانست پاسخ آن نجوا، روزی به یکی از تلخترین و در عین حال عزیزترین دلتنگیهای زندگیاش تبدیل خواهد شد؛ قصه عشقی که فرصت زندگی مشترک نیافت، اما با شهادت پایان نگرفت.
نجوا با امام زمان (عج)؛ آغاز قصه یک عاشقانه
همسر شهید راه مبارزه با رژیم صهیونیستی روایت آشنایی و ازدواجشان را اینطور آغاز میکند: آشنایی و ازدواج ما کاملاً سنتی بود. من پیش از آن هیچ شناختی از آقا ابوالفضل نداشتم و حتی ایشان را ندیده بودم. فقط پدرم شناخت نسبی از ایشان داشتند؛ چون یکی از همکاران پدرم، خانواده ما را به خانواده آقا ابوالفضل معرفی کرده بود.
ماجرا از روزی شروع شد که بعد از نماز، مشغول خواندن دعای معراج بودم؛ دعایی که حدود یک سال به خواندن مداوم آن پایبند بودم. در همان حال، خواهرم آمد و ماجرای خواستگاری را برایم تعریف کرد. اولین سوالی که پرسیدم، درباره شغل ایشان بود. وقتی گفتند پاسدار هستند، احساس کردم شاید همان دعایی که مدتها با دلم زمزمه میکردم، در حال مستجاب شدن است.
یکی از معیارهای اصلی من برای ازدواج این بود که همسر آیندهام پاسدار، امامحسینی، امامزمانی و چشمپاک باشد. چند ماه پیش از آن، در مسجد مقدس جمکران با آقا امام زمان (عج) نجوا کرده و از ایشان خواسته بودم کسی را سر راهم قرار دهند که سرباز واقعی خودشان باشد. وقتی شنیدم آقا ابوالفضل پاسدار هستند، گفتم بیایند و از نزدیک با هم آشنا شویم. به این ترتیب، نخستین جلسه خواستگاری ما در آذرماه ۱۴۰۲ برگزار شد.
حیا و چشمپاکی؛ اولین چیزی که دلم را آرام کرد
همسر شهید از نخستین دیدارشان با آقا ابوالفضل میگوید؛ دیداری که بیش از هر چیز، حیا و متانت او در خاطرش مانده است: ویژگیهای خوب زیادی در ایشان وجود داشت، اما بعضی از آنها از همان روزهای اول و جلسات آشنایی، بیشتر از همه توجهم را جلب کرد و باعث شد دلم به این انتخاب گرم شود.
یکی از بارزترین ویژگیهای آقا ابوالفضل، حیا و چشمپاکی فوقالعادهشان بود. در تمام طول جلسات، حتی یک بار هم سرشان را بالا نیاوردند. از شدت حیا و خجالت، صورتشان سرخ شده بود. این رفتار برای من بسیار ارزشمند بود و احساس خوبی به من میداد.
ویژگی دیگرشان، تواضع و فروتنی خالصانه بود. هیچگونه تکبر یا خودبزرگبینی در رفتار و گفتارشان نمیدیدم. همیشه صحبتهایشان را با عبارت «منِ حقیر» آغاز میکردند. همین نوع نگاهشان به خود، برایم نشاندهنده فروتنی واقعیشان بود.
مردی که با احترام و صداقت دل میبرد
او در ادامه، از آرامش رفتار و صداقت همسرش میگوید؛ ویژگیهایی که در کنار حیا و فروتنی، تصویر روشنی از شخصیت ابوالفضل در ذهنش ساخته بود: آقا ابوالفضل با آرامش، متانت و احترام خاصی صحبت میکردند. در کنار این حیا و ادب، صداقت و شوخطبعی دلنشینی هم داشتند که باعث میشد ارتباطمان صمیمیتر شود.
برای ایشان صداقت اهمیت زیادی داشت و معتقد بودند باید در تمام مراحل و حتی جزئیات زندگی با یکدیگر صادق باشیم. این موضوع برای من هم بسیار مهم بود؛ چون باور داشتم زندگی مشترک زمانی میتواند بر پایه اعتماد شکل بگیرد که هر دو نفر، خود واقعیشان را از یکدیگر پنهان نکنند.
پاسخ مثبت به انتخابی که از دل دعا آمده بود
همسر شهید در پایان این بخش از روایت، به روزی میرسد که تصمیمش برای آغاز زندگی مشترک با ابوالفضل قطعی شد: همه این ویژگیها در کنار هم باعث شد به آقا ابوالفضل اعتماد کنم. من پیش از آشنایی با ایشان، از امام زمان (عج) خواسته بودم فردی را سر راهم قرار دهد که سرباز واقعی ایشان باشد و حالا احساس میکردم با کسی آشنا شدهام که بسیاری از معیارهای قلبی و اعتقادی من را دارد. در نهایت، روز ۲۶ دیماه ۱۴۰۲ پاسخ مثبت دادم؛ تصمیمی که با امید به ساختن یک زندگی مشترک و تکیه بر همان باورها و ارزشهایی گرفته شد که از ابتدا برایم اهمیت داشتند.
جوانی که خودش را از دیگران دریغ نمیکرد
همسر شهید ابوالفضل از یک سال و پنج ماه دوران عقدشان میگوید؛ روزهایی که فرصت بیشتری برای شناختن خصلتهای همسرش پیدا کرد و هر بار با رفتاری روبهرو میشد که او را از جوانان همسنوسالش متمایز میکرد.
او روایتش را اینطور ادامه میدهد: در طول یک سال و پنج ماهی که دوران عقدمان طول کشید، آقا ابوالفضل را با رفتارها و خصلتهایی شناختم که او را از همسنوسالهایش کاملاً متمایز میکرد. با تمام وجودم احساس میکردم داشتن چنین ویژگیهایی برای یک جوان ۲۲ ساله چقدر ناب، کمنظیر و شگفتانگیز است.
یکی از ویژگیهایی که همیشه به آن غبطه میخوردم، روحیه ایثار، گذشت و دستودلبازی ایشان بود. آقا ابوالفضل همیشه گرهگشایی از کار مردم را در اولویت قرار میداد و برای کمک به دیگران، بهراحتی از خواستههای خودش میگذشت.
۵ میلیون تومان در حسابش بود؛ همه را به دوستش بخشید
همسر شهید یکی از خاطرات دوران عقدشان را به یاد میآورد؛ خاطرهای از نخستین شب یلدای مشترکشان که برایش تصویری روشن از روحیه بخشندگی ابوالفضل به جا گذاشت.
نزدیک اولین شب یلدای دوران عقدمان بود و قرار بود با هم برای خرید برویم. تمام موجودی حساب آقا ابوالفضل ۵ میلیون تومان بود؛ پولی که خودمان هم برای خرید به آن نیاز داشتیم. درست در همان زمان، یکی از دوستانش تماس گرفت و از او درخواست قرض کرد. آقا ابوالفضل بدون هیچ معطلی، تمام موجودی حسابش را برای دوستش واریز کرد و با آرامش گفت: «خدا کریمه، میرسونه… میدونم که پیش تو شرمنده نمیشم.
۶ بار در یک روز گل خرید تا لبخند به صورتم برگردد
از بخشندگی و گذشت که میگذرد، همسر شهید به لطافت روح ابوالفضل میرسد؛ مردی که به گفته او، حتی از دلخوری ناخواسته دیگران هم آرامش نداشت.
در تمام مدتی که با هم بودیم، ندیدم آقا ابوالفضل حتی یک بار عمداً دل کسی را بشکند؛ بهویژه دل من را. یک بار خودم از موضوعی کمی دلخور شده بودم. آقا ابوالفضل در طول همان یک روز، شش مرتبه برایم گل خرید تا دوباره لبخند را به چهرهام برگرداند و از دلم دربیاورد.
قولی که حتی پس از شهادت فراموش نشد
همسر شهید در ادامه، از خوشقولی ابوالفضل میگوید؛ ویژگیای که خاطره انگشتر عقیق او را به یکی از ماندگارترین یادهای زندگی مشترکشان تبدیل کرده است.
یک انگشتر عقیق داشت که حرزی همراهش بود. چند روز پیش از شروع جنگ، به او گفته بودم دوست دارم این انگشتر پیش من بماند. وقتی جنگ شد و میخواست به محل کارش برود، آمد و با محبت از من خواست انگشتر را به او امانت بدهم تا همراهش باشد. موقع گرفتن انگشتر گفت: «قول میدم برش گردونم.» بعد از شهادتش، همان انگشتر عقیق سالم به دستم بازگشت؛ گویی حتی در آخرین مسیر زندگیاش هم پای عهدی که با من بسته بود، ماند.
اخلاص مردی که دنبال دیدهشدن نبود
همسر شهید در آخر، از تواضع و گمنامی ابوالفضل میگوید؛ ویژگیهایی که در کنار ایثار و مهربانی، بخش دیگری از شخصیت او را شکل میدادند. او نیازی نداشت خودش را به دیگران ثابت کند یا برای دیده شدن کاری انجام دهد. آنچه برایش اهمیت داشت، انجام وظیفه و کمک به دیگران بود.
سهم ما از زندگی مشترک؛ فقط یک هفته در ماه
همسر شهید ابوالفضل از روزهای دوری در دوران عقد میگوید؛ روزهایی که شرایط کاری و تحصیلی همسرش اجازه نمیداد آنطور که دلشان میخواست کنار هم باشند: از آن یک سال و پنج ماه، سهم ما از زندگی مشترک فقط یک هفته در ماه بود و باقی روزها به دوری و مأموریت میگذشت. با این حال، با خستگیهای زیاد، هر شب برایم وقت میگذاشت و با خوشرویی تماس میگرفت؛ حتی شعرهایی که خودش سروده بود را پشت تلفن برایم میخواند.
رویای زندگی سادهای که برایش برنامه داشتیم
همسر شهید میگوید دوریها نتوانسته بود شوق ساختن آیندهای مشترک را از آنها بگیرد. آنها برای زندگیشان آرزوها و برنامههایی داشتند که روی تربیت فرزند و رشد معنوی و مادی متمرکز بود. ابوالفضل با حساسیت و اشتیاق زیادی درباره مسئولیت خطیر تربیت فرزند صحبت میکرد.
روزهای جنگ؛ ابوالفضل انگار از زمین دل کنده بود
همسر شهید ابوالفضل میگوید با شروع زمزمههای جنگ، حالوهوای همسرش تغییر کرده بود؛ سکوتهای طولانی و لبخندهایی که معنایشان را آن روزها نمیدانست، حالا برایش رنگ دیگری دارند.
دستانی کبود و چشمانی سرخ؛ مرخصی کوتاهی که به خانه رسید
از زمان شروع جنگ تا روز دوشنبه، ابوالفضل در ایست بازرسی میایستاد و از سهشنبه به پادگان رفت و در بخش پدافند مشغول شد. پنجشنبه بالاخره برای مرخصی کوتاهی به خانه آمد. دستانش سیاه و کبود بود، صورتش از آفتاب سوزان سوخته بود و چشمانی سرخ داشت. با آرامش گفت: «خرابیها را درست میکردم، نور آفتاب است، چیزی نیست.»
آخرین خداحافظی؛ نگاهش را از من دزدید تا راحت دل بکند
صبح جمعه، وقت رفتن بود. آرام بود، اما خوشحالی عجیبی در چهرهاش دیده میشد. مدام نگاهش را از من میدزدید. با بغض به او گفتم: «یک چیزی بگویم؟ قول میدهی تنهایی شهید نشوی؟ قول میدهی با هم شهید شویم؟»
باز هم نگاهش را از من دزدید، خندید و گفت: «باشه، با هم شهید میشویم.» پرسیدم: «اگر شهید شوی، من چه کار کنم؟» جواب داد: «نترس، من این آدمی نیستم که شهید بشوم…»
آخرین تماس؛ قول میدهم فردا بیایم
شنبه ظهر، آخرین تماس آن دو برقرار شد. ابوالفضل از من پرسید: «اجازه میدهی دو روز بیشتر بمانم؟ قول میدهم بهجای آن، کنار تو بیشتر بمانم.» گفتم: «نه، فردا بیا.» پرسیدم: «قول میدهی؟» گفت: «باشد، قول میدهم فردا بیایم.» ابوالفضل حدود دو ساعت بعد، هنگام اذان مغرب روز ۳۱ خرداد به شهادت رسید.
یکشنبه اول تیر؛ به قولش عمل کرد، اما در تابوت
همسر شهید مکثی میکند و به وعدهای میرسد که پس از شهادت ابوالفضل، معنایی تلخ و ماندگار برایش پیدا کرد: ابوالفضل قول داده بود فردا بیاید و یکشنبه اول تیرماه آمد؛ اما این بار مثل همیشه نبود. دیگر نیامده بود که کنارم بماند. او را در تابوت آوردند… من مانده بودم و تمام قولهایی که به هم داده بودیم؛ قرار بود با هم شهید شویم، اما او زودتر از من رفت.
مگر نگفتی با هم میرویم؟؛ شبی که سکوت ابوالفضل، دنیا را متوقف کرد
آن شب برای من، بلندترین و تاریکترین شب عمرم بود. صبح که با تماس مادرش فهمیدم زخمی شده، خودم را به بیمارستان رساندم؛ اما شنیدم که همسرم به شهادت رسیده است. میان هقهق گریه مدام این سؤالها در ذهنم تکرار میشد: مگر نگفتی با هم میرویم؟ پس چرا تنهایی پر کشیدی؟
ابوالفضل، دستم را بگیر؛ عهد عاشقانهای که به دعایی برای عاقبتبهخیری رسید
همسر شهید در پایان خطاب به همسر آسمانیاش میگوید: ابوالفضل جان، اگر همین حالا یک دقیقه فرصت داشتم، اول از همه میگفتم چقدر دلم برای آن زندگی ساده و وعدههایمان تنگ شده است به انتخابت افتخار میکنم؛ تو به آن چیزی که لایقش بودی، رسیدی. حالا که این راه را تنها ادامه میدهم، دستم را بگیر و برایم دعا کن تا در این مسیر ثابتقدم بمانم و در نهایت پیش امام زمان(عج) روسفید باشم.
نویسنده: وحید نستوهی