عصر قم - حضور پررنگ، پرشور و ممتد کودکان و نوجوانانی که پا به پای بزرگترها، جادهها و خیابانها را فرش کردهاند؛ جلوه ای که بیش از هر چیز دیگر، چشم هایم را خیره میکند.
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، در میان امواج خروشان و سیاهپوش جمعیتی که برای یک آیین تشییع و میثاق بزرگ به خیابانها آمدهاند، یک جلوه بیش از هر چیز دیگر چشمها را خیره میکند؛ حضور پررنگ، پرشور و ممتد کودکان و نوجوانانی که پا به پای بزرگترها، جادهها و خیابانها را فرش کردهاند. این گزارش، روایتی ملموس از نسل جدیدی است که در گرما، خستگی و اشک، پیوند خود را با ریشهها به تصویر میکشد.

خوابهای معصومانه در آستانه یک تاریخ
مسیر طولانی است و آفتاب بیرحم. خستگی تنهای کوچک اما مقاوم این فرزندان را میتوان در گوشه و کنار مسیر دید. روی زیلوها و موکتهای پهن شده در حاشیه مراسم، کودکان و نوجوانان بسیاری در کنار بزرگترها به خواب رفتهاند.
یکی از قابهای ماندگار، گهوارهها و کالسکههای خستهای است که در میان جمعیت متوقف شدهاند؛ تکیهگاه پاهای برهنه و لرزان فرشتههای کوچکی که پس از کیلومترها دویدن و همپایی، اکنون در آغوش خوابی عمیق فرو رفتهاند تا رمق ادامه مسیر را بازیابند.
در جایی دیگر، پدری با چهرهای مصمم، دستان کوچکش را پناه داده و فرزند خردسالش را در آغوش به خواب رفته خود میفشارد. این خوابها، نه نشانه انصراف، بلکه استراحتی کوتاه برای ادامه یک راه طولانی است.

بیرقداران کوچک؛ دست در دست پدر، رو به آینده
کمی آنطرفتر از محل استراحت زائران و تشییعکنندگان، حرکت دوباره آغاز میشود. کودکان آستین بزرگترها را گرفتهاند و با چشمانی کنجکاو و بیدار به اطراف مینگرند. پسربچهای دست در دست پدر، در حالی که پدر پرچم سرخ یاحسین را به دوش دارد، استوار گام برمیدارد. کمی جلوتر، در میان جمعیتی که روی زمین نشستهاند، نوجوانی با قامتی کشیده ایستاده و پرچم سهرنگ ایران را در هوا میرقصاند؛ تصویری تمامقد از زندهبودن این جریان در رگهای نسل جدید.

قاب اشکها و پلاکاردها؛ صدای رسا در برابر جهان
این حضور تنها یک همراهی ساده نیست؛ سرشار از موضع و آگاهی است. در دست این پسر نوجوان، پلاکاردی است که نوشته: بکش ترامپ را؛ پیامی صریح از سوی نسلی که عقب نخواهد نشست.

در نقطهای دیگر از مسیر، غلیان احساسات به اوج خود میرسد. دختر جوانی در میان درختچهها و بوتههای حاشیه مسیر، بغضش شکسته و با چشمانی اشکبار و چهرهای منقلب، غرق در عزای این آیین شده است.

کالسکهها؛ موکبهای کوچک خانوادگی
سختی جاده و پیادهروی طولانی برای پاهای کوچک کودکان طاقتفرساست؛ اما خانوادهها برای ماندن در این مسیر، تدابیر عاشقانهای اندیشیدهاند.
پدری با لباسی مشکی و گامهایی استوار، دستگیره ماشین پلاستیکی و رنگارنگ دختر خردسالش را گرفته و او را در دل جمعیت هدایت میکند، در حالی که پسر نوجوانش با کلاه آفتابگیر پا به پای او قدم برمیدارد.

کمی آنطرفتر، گویی جاده به تسخیر کالسکهها درآمده است؛ مادرانی با چادرهای مشکی، کالسکههای فرزندان خود را که با پرچمهای سهرنگ ایران و بیرقهای سرخ حسینی تزیین شدهاند، به جلو میرانند. کودکانِ درون این کالسکهها، غرق در تماشای پرچمها و آدمها، با چشمان کنجکاو خود تاریخ را در ذهنشان ثبت میکنند.

خوابها و خستگیهای شیرین در آغوش جاده
در نقطهای دیگر، پدری خستگی مسیر را با تکیه دادن به شانههای خود برای فرزندش هموار کرده است؛ پسربچهای که با لباس مشکی بر دوش پدر نشسته و از بلندای جمعیت به افق جاده مینگرد. در این میان، سهم مادران آغوشهای گرمی است که در حاشیه جاده پناه کودکانِ بیتاب میشود؛ مادری که فرزندش را محکم در آغوش فشرده و پسر نوجوانش در کنار او نشسته است.

بازی، نشاط و استراحت زیر سایه بیرقها
کودکی با تمام معصومیت و نیازش به بازی، در این جاده جاری است. دو نوجوان را میبینم که در کنار یک موتور سیکلت پارکشده در سایه، روی زمین نشستهاند و خستگی مسیر را با سرگرم شدن با یک گوشی تلفن همراه از تن بهدر میکنند. یکی از آنها هدبند سرخی با نام مبارک اهلبیت بر پیشانی بسته است؛ تلفیقی ملموس از دنیای نوجوانی و باورهای درونی.

کمی جلوتر، پسربچهای پویا در میان جاده با بطری آبی در دست به سمت کودکان دیگر میدود؛ او نهتنها خسته نیست، بلکه پر از انرژی، روح زندگی را به این کاروان بزرگ تزریق میکند.
فرجام خط
این گزارش و این تصاویر، سندی زنده از یک پیوند نسلی است. حضور کودکان در این قابها ثابت میکند که این آیینها و باورها، نه با ابلاغیه و دستور، بلکه در آغوش خانوادهها، در میان چرخهای کالسکه، در طعم خنکای یک بطری آب در گرما و در خوابهای شیرین حاشیه جاده، در جان نسل فردا ریشه دوانده است. این گامهای کوچک، همان قدمهای استوار فردا خواهند بود.










نویسنده: علی رشیدیان