- نوشته شده توسط:
عصر قم
-
يکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵
عصر قم - افغانستان را نمیتوان تنها با جنگ، مهاجرت، فقر و بحرانهای سیاسی شناخت. این سرزمین، پیش از آنکه نامش با صدای انفجار و تصویر آوارگی گره بخورد، یکی از گذرگاههای بزرگ تمدن، اندیشه و هنر در آسیا بود؛ سرزمینی که در آن، سنگ به تندیس تبدیل میشد، طلا در دستان هنرمندان جان میگرفت، رنگ بر دیوار غارها نقش میبست و شعر و موسیقی، روایتگر زندگی مردمانش بود.
عصر قم - افغانستان را نمیتوان تنها با جنگ، مهاجرت، فقر و بحرانهای سیاسی شناخت. این سرزمین، پیش از آنکه نامش با صدای انفجار و تصویر آوارگی گره بخورد، یکی از گذرگاههای بزرگ تمدن، اندیشه و هنر در آسیا بود؛ سرزمینی که در آن، سنگ به تندیس تبدیل میشد، طلا در دستان هنرمندان جان میگرفت، رنگ بر دیوار غارها نقش میبست و شعر و موسیقی، روایتگر زندگی مردمانش بود.
به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ تاریخ افغانستان، تاریخ یک فرهنگ یکدست و محدود نیست؛ بلکه حاصل همنشینی تمدنها، زبانها، باورها و سنتهای گوناگون است. از میراث باختری و بودایی تا هنر اسلامی، از معماری غوریان تا نگارگری هرات، هر دوره چیزی به گنجینه فرهنگی این سرزمین افزوده است.
اما امروز پرسش مهم این است: چگونه سرزمینی با چنین پیشینه درخشانی، باید شاهد محدودشدن هنر و خاموششدن صدای هنرمندان خود باشد؟
گنجینههایی که از هزاران سال پیش به یادگار ماندهاند
اگر بخواهیم از هنرهای باستانی افغانستان سخن بگوییم، باید به چند هزار سال پیش بازگردیم؛ زمانی که سرزمینهای واقع در محدوده افغانستان امروزی، محل دادوستد فرهنگی تمدنهای مختلف بودند.
در شمال افغانستان، آثار زرگری و فلزکاری باستانی، بهویژه گنجینه مشهور «طلای باختر» در طلاتپه، نشان میدهد که هنرمندان این سرزمین نزدیک به دو هزار سال پیش از مهارت چشمگیری در ساخت زیورآلات، تاجها و اشیای تزئینی برخوردار بودهاند.
در آیخانم، بقایای معماری و پیکرتراشی دوران یونانیـباختری و در بگرام، آثار عاجتراشی، شیشهگری و صنایع هنری گوناگون، از ارتباط گسترده این سرزمین با جهان باستان حکایت میکنند.
اما شاید یکی از شناختهشدهترین جلوههای هنر کهن افغانستان، پیکرههای عظیم بودای بامیان باشد؛ آثاری که قرنها در دل صخرههای این منطقه ایستاده بودند و در کنار نقاشیهای دیواری و مجموعه غارهای تاریخی، بخشی از میراث هنری تمدن بودایی منطقه را تشکیل میدادند.
این آثار تنها یادگار یک آیین مذهبی نبودند، بلکه اسنادی ارزشمند از توانایی بشر در معماری، پیکرتراشی و نقاشی به شمار میرفتند.
در دورههای بعد نیز هنر در افغانستان متوقف نشد. مناره جام در غور، با آجرکاریهای ظریف و کتیبههای کوفی، یکی از شاهکارهای معماری سده ششم هجری است. مکتب نگارگری هرات نیز با هنرمندانی همچون کمالالدین بهزاد، به یکی از جریانهای تأثیرگذار نقاشی در جهان اسلامی تبدیل شد.
فرشبافی، گلدوزی، خوشنویسی، کاشیکاری، منبتکاری و ساخت سازهای سنتی نیز در طول قرنها بخشی از زندگی فرهنگی مردم افغانستان بودهاند؛ هنرهایی که بسیاری از آنها هنوز در خانوادهها و کارگاههای محلی، نسل به نسل منتقل میشوند.
تعصبی که تاریخ را با تبر میزند
در مارس ۲۰۰۱، طالبان دو تندیس عظیم بودای بامیان را تخریب کردند؛ رویدادی که به یکی از شناختهشدهترین نمونههای نابودی عمدی میراث فرهنگی در دوران معاصر تبدیل شد.
تندیسهایی که قرنها از فراز و فرود حکومتها، جنگها و تحولات مذهبی جان سالم به در برده بودند، در نهایت قربانی تصمیمی شدند که ارزش تاریخی و هنری آنها را در برابر برداشت ایدئولوژیک حاکمان بیاهمیت میدانست.
اما پرسشی اساسی وجود دارد: آیا حفظ یک اثر تاریخی به معنای پذیرش یا پرستش باورهای مذهبی سازندگان آن است؟
بیتردید خیر.
میتوان پیرو یک دین بود و در عین حال از آثار تاریخی متعلق به ادیان دیگر حفاظت کرد. میتوان با یک باور دینی موافق نبود، اما ارزش هنری و تاریخی آثار برجایمانده از پیروان آن را به رسمیت شناخت.
حفاظت از تندیسهای بامیان به معنای پذیرش آیین بودایی نبود؛ همانگونه که حفظ معابد باستانی، بناهای زرتشتی یا آثار تمدنهای پیش از اسلام، به معنای تأیید اعتقادات مذهبی سازندگان آنها نیست.
این آثار، بخشی از حافظه تاریخی یک سرزمیناند و هیچ حکومتی حق ندارد تاریخ را تنها بر اساس پسند و برداشت خود بازنویسی یا نابود کند.
فرهنگ یک ملت، ملک شخصی هیچ حکومت، جریان سیاسی یا قرائت مذهبی نیست که بتوان آن را به دلخواه حذف کرد!
هنر در برابر خشکمغزی؛ دینداری یا دشمنی با زیبایی؟
یکی از آسیبهای بزرگ تعصب آن است که انسان را از دیدن ارزشهای فراتر از باورهای شخصی خود محروم میکند.
هنگامی که نگاه انسان به تاریخ و فرهنگ، تنها از دریچه مجاز و ممنوعِ یک برداشت محدود شکل بگیرد، دیگر تفاوت چندانی میان یک شاهکار هنری و یک شیء بیارزش باقی نمیماند.
در چنین نگاهی، موسیقی بهجای آنکه بخشی از میراث فرهنگی باشد، صرفاً به موضوع ممنوعیت تبدیل میشود؛ نقاشی بهجای آنکه جلوهای از خلاقیت انسان باشد، با سوءظن نگریسته میشود و مجسمههای تاریخی، بهجای آنکه اسناد باستانشناختی باشند، هدف تخریب قرار میگیرند.
این در حالی است که تمدن اسلامی خود میراثدار یکی از غنیترین سنتهای هنری جهان است. خوشنویسی قرآن، معماری مساجد، تذهیب، کاشیکاری، نگارگری و ادبیات فارسی، همگی نشان میدهند که دینداری و آفرینش هنری الزاماً در برابر یکدیگر قرار ندارند.
ازاینرو، نباید میان ایمان مذهبی و تنگنظری فرهنگی علامت تساوی گذاشت. بسیاری از هنرمندان بزرگ تاریخ این منطقه، خود از عالمان، اندیشمندان و مؤمنانی بودهاند که هنر را وسیلهای برای بیان زیبایی، معرفت و تجربه انسانی میدانستند.
مشکل از جایی آغاز میشود که تعصب، جای شناخت را میگیرد و قدرت سیاسی، برداشت محدود خود را تنها معیار ارزشگذاری بر فرهنگ و هنر قرار میدهد.
وقتی موسیقی خاموش شود، بخشی از حافظه یک ملت خاموش میشود
موسیقی سنتی افغانستان نیز از مهمترین بخشهای میراث فرهنگی این کشور است.
رباب، دمبوره، غیچک و دیگر سازهای محلی، تنها ابزار تولید صدا نیستند؛ هرکدام حامل بخشی از تاریخ، احساسات، آیینها و خاطرات جمعی مردماند.
برای بسیاری از هزارهها، دمبوره روایتگر شادیها، اندوهها، مقاومت و خاطرات چندین نسل است. در مناطق دیگر نیز رباب و دیگر سازهای بومی، در شکلگیری هویت موسیقایی افغانستان نقشی ماندگار داشتهاند.
یونسکو در سال ۲۰۲۴ هنر ساخت و نواختن رباب را بهعنوان میراث فرهنگی ناملموس بشریت ثبت کرد. یک سال بعد نیز سبک نگارگری کمالالدین بهزاد، از میراث هنری افغانستان، در این فهرست قرار گرفت.
این شناسایی بینالمللی نشان میدهد که آنچه ممکن است در نگاه برخی جریانهای متعصب بیاهمیت یا حتی سزاوار حذف تلقی شود، در مقیاس جهانی میراثی ارزشمند برای همه بشریت است.
با این حال، از زمان بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، گزارشهای متعددی از محدودیت بر فعالیت موسیقیدانان، تعطیلی مراکز آموزشی هنر و ضبط و تخریب سازهای موسیقی منتشر شده است.
این محدودیتها تنها معیشت هنرمندان را تهدید نمیکند، بلکه انتقال مهارتها و سنتهای فرهنگی به نسلهای آینده را نیز با خطر مواجه میسازد.
هنگامی که استادی از ترس مجازات ساز خود را پنهان میکند، هنگامی که دختری نمیتواند نقاشی یا موسیقی بیاموزد و هنگامی که یک هنر سنتی دیگر شاگردی برای ادامه راه ندارد، جامعه چیزی فراتر از یک سرگرمی را از دست میدهد.
آنچه در معرض نابودی قرار میگیرد، بخشی از حافظه فرهنگی و هویت تاریخی مردم است.
هنر، متعلق به همه مردم افغانستان است
میراث فرهنگی افغانستان را نمیتوان به یک قوم، مذهب یا زبان محدود کرد.
تاریخ هنری این سرزمین، حاصل مشارکت نسلهای متوالی از مردمان گوناگون است؛ مردمانی که با وجود تفاوتهای مذهبی و قومی، در شکلگیری یک تمدن مشترک نقش داشتهاند.
تندیسهای بامیان، نگارگری هرات، معماری غور، آثار باستانی بلخ، موسیقی هزارهها، هنرهای دستی مناطق شمالی و جنوبی و سنتهای ادبی و هنری اقوام مختلف، همگی بخشی از گنجینه فرهنگی افغانستان به شمار میروند.
هیچیک از این میراث را نباید صرفاً به دلیل آنکه با باورها یا سلیقه فرهنگی حاکمان امروز سازگار نیست، از تاریخ حذف کرد.
مردمی که تاریخ و هنر خود را نشناسند، بهتدریج پیوندشان را با گذشته از دست میدهند؛ و جامعهای که گذشته خود را فراموش کند، برای ساختن آیندهای مستقل و آگاهانه با دشواری بیشتری روبهرو خواهد شد.
هنر را نمیتوان با فرمان نابود کرد؛ اما میتوان نسلی را از آن محروم ساخت
به مناسبت روز جهانی هنرمند، شاید مهمترین وظیفه فرهنگی ما تنها تجلیل از شاعران، نقاشان، موسیقیدانان و هنرمندان گذشته نباشد؛ بلکه باید از حق نسل امروز برای شناخت، آموختن و ادامهدادن همان میراث نیز دفاع کنیم.
حفاظت از آثار باستانی، حمایت از هنرمندان، ثبت و مستندسازی هنرهای بومی، آموزش نسل جوان و گشودن فضای فعالیت فرهنگی، امتیازی نیست که حکومتها به مردم اعطا کنند؛ بخشی از مسئولیت آنان در برابر تاریخ و جامعه است.
افغانستان برای حفظ هویت خود، هم به میراث اسلامیاش نیاز دارد و هم به شناخت تاریخ پیش از اسلام؛ هم به شعر و خوشنویسی نیازمند است و هم به موسیقی، نقاشی و هنرهای بومی.
هیچ تمدنی با حذف گذشته خود بزرگ نشده است و هیچ جامعهای با خاموشکردن خلاقیت هنرمندانش به شکوفایی فرهنگی نرسیده است.
میتوان یک تندیس را نپرستید، اما از آن بهعنوان میراث تاریخی حفاظت کرد. میتوان با اندیشههای گذشتگان موافق نبود، اما آثار آنان را شناخت و حفظ کرد. میتوان به باورهای دینی خود پایبند ماند، بیآنکه به نابودی تاریخ و هنر دیگران رضایت داد.
هنر افغانستان، امانتی است که از نسلهای گذشته به امروز رسیده و باید به نسلهای آینده سپرده شود.
خشکمغزی ممکن است یک ساز را بشکند، یک نقاشی را پنهان کند یا یک بنای تاریخی را ویران سازد؛ اما هیچیک از این اقدامات نمیتواند ارزش هنری و تاریخی آنچه را نابود شده است، از میان ببرد.
افغانستان فقط سرزمین جنگها و حکومتها نیست؛ سرزمین هنر، زیبایی و تمدن نیز هست. و هیچ تعصبی نباید اجازه پیدا کند این بخش از هویت آن را به فراموشی بسپارد.
..................................
پایان پیام/
تا کنون هیچ نظری ارسال نشده است ...