عصر قم - خراسان / اظهارات اخیر رضایی و قالیباف باردیگر یک واقعیت مهم را آشکار کرد که جنگ و مذاکره دو ابزار مکمل برای تأمین منافع ملیاند
اظهارات اخیر محسن رضایی و محمدباقر قالیباف باردیگر یک واقعیت مهم را آشکار کرد که در منطق تصمیمگیری کلان کشور، جنگ و مذاکره دو مسیر متضاد نیستند، بلکه دو ابزار مکمل برای تأمین منافع ملیاند. رضایی اعلام کرده است شروط ایران برای مذاکره به آمریکا منتقل شده و تهران در انتظار پاسخ ترامپ است. قالیباف نیز با رد دوگانه «جنگ یا مذاکره» تأکید کرده که ایران باید هم معقول و مقتدرانه بجنگد و هم در زمان مناسب، با اقتدار و عقلانیت مذاکره کند، با این قید روشن که تا تحقق شروط ایران، تنگه هرمز بازنخواهد شد. این در حالی است که پس از کناررفتن محمدباقر ذوالقدر و آمدن محسن رضایی، بخشی از مخالفان مذاکره کوشیدند این تغییر را نشانه غلبه رویکرد ضدمذاکره معرفی کنند و با حمایت از رضایی، او را در مقابل مسیر پیشین تصمیمگیری قرار دهند. اکنون اما موضع خود رضایی نشان میدهد تصمیمات راهبردی کشور نه تابع تصویرسازیهای جناحی درباره اشخاص، بلکه محصول محاسبهای کلان در مجموعه تصمیمساز نظام است. اما مشکل به تلقی نادرستی بازمیگردد که مذاکره را مترادف عقبنشینی و مقاومت را مساوی نفی هرگونه گفتوگو میداند. تا زمانی که این نگاه در فضای سیاسی کشور اصلاح نشود، دوگانه باطل «جنگ یا مذاکره» همچنان بازتولید خواهد شد. ایران زمانی میتواند از منافع خود دفاع کند که نه مذاکره را جایگزین قدرت بداند و نه قدرت را بینیاز از سیاست. بستن تنگه، ضربه به پایگاههای آمریکا و حفظ توان پاسخگویی، پشتوانه مطالبه شروط ایران است؛ مذاکره نیز سازوکاری برای ثبت همان شروط، الزام طرف مقابل و خاتمه جنگ بدون تسلیم است. بنابراین، سخنگفتن از مذاکره در حالی که اهرمهای فشار همچنان حفظ شدهاند، نشانه عقبنشینی نیست. نشانه آن است که قوه عاقله کشور میخواهد از همه اجزای قدرت ملی، از میدان تا دیپلماسی، بهصورت همزمان استفاده کند. برای فهم منطق تفاهم نامه، باید این مسیر را از لحظه تولید قدرت در میدان تا تبدیل آن به فشار مؤثر برای واداشتن دشمن به امضای سندی دربرگیرنده حقوق و شروط ایران، گامبهگام بازخوانی کرد.
از شکست جنگ سریع تا ضرورت توافق
آمریکا جنگ را با تصور یک فروپاشی سریع آغاز کرد. محاسبه واشنگتن این بود که ترور رهبر ایران و واردکردن ضربه سنگین به ساختار نظامی کشور، جامعهای را که چند ماه قبل شاهد اعتراضات خشونتآمیز بود، دوباره به خیابان میکشاند و مسیر براندازی را هموار میکند. اما این محاسبه در میدان شکست خورد. مردم، حاکمیت و نیروهای مسلح در کنار یکدیگر ایستادند و طرحی که قرار بود در چند روز به نتیجه برسد، به جنگی چهلروزه تبدیل شد.ایران نیز در این جنگ بدون هزینه نبود. شمار زیادی از نیروهای نظامی و غیرنظامی به شهادت رسیدند، بخشی از زیرساختهای دفاعی و اقتصادی آسیب دید و محاصره دریایی، واردات کالاهای اساسی را با اختلال جدی مواجه کرد. در مقابل، ایران توانست به پایگاهها و منافع آمریکا و متحدانش در منطقه ضربات سنگینی وارد کند و با بستن تنگه هرمز، برای نخستینبار ابزار فشار مستقیمی بر اقتصاد جهانی به کار بگیرد؛ ابزاری که آمریکا با وجود برخورداری از برتری دریایی، طی چهل روز نتوانست آن را خنثی کند.بنابراین، در پایان روز چهلم، هیچیک از طرفین در موقعیتی نبود که دیگری را کاملاً نابود یا بیقیدوشرط تسلیم کند. آمریکا نتوانسته بود نظام سیاسی ایران را سرنگون کند و ایران نیز قادر نبود قدرت نظامی آمریکا و اسرائیل را بهطور کامل از صحنه خارج کند. در چنین وضعیتی، جنگ فقط سه پایان ممکن داشت: اول ادامه نامحدود، دوم تسلیم یکی از طرفین و سوم تبدیل دستاوردهای میدان به یک توافق سیاسی. گزینه سوم نه انتخابی آرمانگرایانه، بلکه تنها مسیر عقلانی برای پایاندادن به جنگ بدون تسلیم بود.
مذاکره جایگزین مقاومت کردن است ؟
مذاکره جایگزین مقاومت نیست. طرفی در مذاکرات دست بالا را دارد که پیشتر در میدان نشان داده باشد نمیتوان او را با زور وادار به تسلیم کرد. اگر ایران از هفته دوم جنگ پیشنهادهای آتشبس را نپذیرفت، علت آن این بود که هنوز شرایط مطلوب خود را به طرف مقابل تحمیل نکرده بود. ورود به مذاکره در روز چهلم نیز نتیجه شکست در میدان نبود، نتیجه رسیدن میدان به نقطهای بود که ادامه جنگ، هزینه زیادی داشت اما پیروزی قاطع هیچ طرفی را تضمین نمیکرد.تفاهم چهاردهبندی اسلامآباد باید در همین چارچوب ارزیابی شود. معیار درست این نیست که آیا مذاکره انجام شد؟ بلکه باید پرسید چه کسی از چه مواضعی عقب نشست و چه تعهداتی را پذیرفت؟ اگر متن تفاهم، شروط اصلی ایران درباره پایان جنگ، تنگه هرمز، رفع محاصره، خروج نیروها و تمامیت ارضی لبنان را در خود جای داده بود، امضای آن عقبنشینی محسوب نمیشد؛ بلکه تبدیل اهرمهای نظامی ایران به تعهدات مکتوب طرف مقابل بود. مخالفت اسرائیل و انتقاد رسانههای آمریکایی از توافق نیز دستکم نشان میداد که تفاهم، مطابق خواستههای واشنگتن و تلآویو تنظیم نشده است.
چرا با طرف بدعهد مذاکره میکنیم؟
منتقدان میگویند آمریکا بدعهد است و اساساً نباید با آن توافق کرد. مقدمه این استدلال درست است، اما نتیجه آن لزوماً درست نیست. بدعهدی طرف مقابل، ضرورت اعتماد نکردن را ثابت میکند، نه بیفایدهبودن هرگونه توافق را. هیچ توافق عاقلانهای با آمریکا نباید بر مبنای اعتماد بنا شود. توافق باید بر توازن قدرت، اجرای مرحلهای تعهدات، راستیآزمایی، هزینهمندکردن نقض توافق و حفظ ابزارهای فشار استوار باشد.امضای یک متن بهتنهایی تضمین اجرای آن نیست، اما بدون وجود همان متن نیز اساساً تعهد مشخصی وجود ندارد که بتوان طرف مقابل را به اجرای آن ملزم کرد. ابتدا باید معلوم شود آمریکا چه چیزی را پذیرفته است؛ سپس اهرمهای نظامی، دریایی، اقتصادی و سیاسی برای وادارکردن آن به اجرای تعهدات به کار گرفته شود. تفاهم جای فشار نظامی را نمیگیرد، موضوع و جهت فشار را مشخص میکند.به بیان روشنتر، منطق ایران نمیتوانست این باشد که چون آمریکا بدعهد است، پس هیچ تعهدی از آن نگیریم. منطق درست این بود که آمریکا بدعهد است؛ بنابراین از آن تعهد مکتوب میگیریم، امتیازها را پیشاپیش واگذار نمیکنیم، اجرای بندها را مرحلهبندی میکنیم و اهرمهای خود را تا تحقق کامل تعهدات حفظ میکنیم.
آیا نباید مذاکره کنندگان را نقد کنیم؟
البته این دفاع عقلانی از مذاکره به معنای مصونکردن مجریان تفاهم از نقد نیست. اما این نقدها متوجه کیفیت اجرای تفاهم است، نه اصل رفتن به مذاکرات پایان جنگ. برای اثبات بد بودن تفاهم ، منتقد باید نشان دهد در روز چهلم جنگ چه گزینه عملی کمهزینهتر و مؤثرتری وجود داشت: ادامه جنگ تا چه زمانی؟ با چه هدف قابلاندازهگیری؟ با کدام ظرفیت اقتصادی و نظامی؟ و با چه تضمینی برای رسیدن به نتیجهای بهتر؟ گفتن این که تنها راه، مقاومت بود پاسخ کافی نیست، زیرا مذاکره اسلامآباد نیز محصول همان مقاومت و تلاشی برای نقدکردن دستاورد آن بود. مقاومت بدون هدف سیاسی، میتواند به جنگ فرسایشی بیپایان تبدیل شود و مذاکره بدون پشتوانه قدرت نیز به تسلیم میانجامد. راهبرد عقلانی، ترکیب این دو است که قدرت برای گرفتن تعهد، توافق برای تثبیت دستاورد و فشار نظامی و ژئوپلیتیک برای اجرای آن.اکنون نیز مسئله اصلی محکومکردن اصل مذاکره نیست. پرسش واقعی این است که چگونه میتوان هزینه نقض تفاهم را برای آمریکا و اسرائیل افزایش داد و آنان را دوباره در برابر همان شروط قرار داد. هر منتقدی که به این پرسش پاسخ ندهد و تنها بر تکرار واژه مقاومت تکیه کند، در واقع راهحلی ارائه نکرده و از پاسخگویی درباره یک مسیر عملی طفره رفته است.
کدام طرف تفاهم را نقض کرد؟
در بررسی سرنوشت تفاهم اسلامآباد باید مرز مسئولیتها کاملاً روشن بماند. مسئولیت حقوقی، سیاسی و میدانی نقض تفاهم، ابتدا متوجه اسرائیل و آمریکاست. اسرائیل تعهد مربوط به تمامیت ارضی لبنان و توقف تجاوز را نقض کرد و آمریکا نیز نتوانست یا نخواست تعهدات پذیرفتهشده را اجرا کند. بنابراین، نمیتوان علت اصلی فروپاشی تفاهم را به منتقدان داخلی نسبت داد.اما این واقعیت، اثر اختلافات داخلی بر قدرت چانهزنی و اجرای توافق را نیز از بین نمیبرد. هر توافقی با یک دشمن بدعهد، برای اجرا به پشتوانه ملی نیاز دارد. تیم مذاکرهکننده تنها زمانی میتواند طرف مقابل را تحت فشار قرار دهد که از حمایت روشن ساختار سیاسی، رسانهای و اجتماعی برخوردار باشد و دشمن مطمئن باشد که نقض تعهدات با پاسخ منسجم ایران روبهرو خواهد شد.از نخستین روزهای تفاهم، بخشی از فضای داخلی بهجای نقد دقیق بندها، تضمینها و نحوه اجرا، اصل توافق را بهعنوان عقبنشینی یا خیانت معرفی کرد و مذاکرهکنندگان را زیر فشار دائمی قرار داد. چنین فضایی الزاماً آمریکا و اسرائیل را به نقض تفاهم وادار نکرد، اما میتوانست این علامت را به آنان منتقل کند که در تهران بر سر دفاع از توافق و تحمیل هزینه نقض آن، اجماع کافی وجود ندارد.در سیاست خارجی، قدرت فقط تعداد موشکها یا ظرفیت نظامی نیست؛ انسجام تصمیم، اعتبار تهدید و اطمینان طرف مقابل از اجرای پاسخ نیز بخشی از قدرت است. هنگامی که یک جناح، اصل توافق را بیاعتبار میداند، جناحی دیگر از اجرای آن دفاع میکند و دستگاه مذاکرهکننده دائماً ناچار به پاسخگویی به اتهامات داخلی است، بخشی از انرژی کشور که باید صرف مطالبهگری از طرف خارجی شود، در منازعه داخلی مصرف خواهد شد.البته این سخن به معنای تعطیلکردن نقد نیست. چهبسا بخشی از این انتقادها میتوانست به اصلاح سازوکار اجرا کمک کند. تفاوت بزرگی وجود دارد میان «نقد برای مقاومترکردن توافق» و «تخریب توافق برای حذف رقیب سیاسی». اولی قدرت ملی را افزایش میدهد، دومی قدرت چانهزنی کشور را از بین می برد.بنابراین منتقدان داخلی ناقض تفاهم نبودند و مسئولیت نقض را نباید از دوش اسرائیل و آمریکا برداشت؛ اما فقدان همگرایی داخلی و تخریب مستمر مذاکرهکنندگان، ظرفیت ایران را برای شکلدادن به یک پاسخ واحد، معتبر و پرهزینه در برابر نقض تعهدات کاهش داد. تفاهم با دشمن بدعهد، فقط به متن خوب نیاز ندارد؛ به میدان قدرتمند، ضمانت اجرایی، دیپلماسی فعال و انسجام داخلی نیز محتاج است. اگر یکی از این پایهها تضعیف شود، احتمال نقض توافق افزایش مییابد. تجربه اسلامآباد نشان داد که وادارکردن طرف مقابل به پذیرش و امضای شروط ایران، پایان مسیر نیست. پس از آن، مرحله دشوارتر الزام او به اجرای تعهدات آغاز میشود. این مرحله نیز بدون قدرت میدان و حداقلی از همگرایی داخلی پیش نخواهد رفت.
نویسنده: جعفر یوسفی