جمعه ۲۷ شهريور ۱۴۰۵

فرهنگی

جنایت پیجرها برای مردم لبنان شوک‌آور بود/ جانبازان پیجرها با یک دست و یک چشم با اسرائیل مبارزه می‌کنند

جنایت پیجرها برای مردم لبنان شوک‌آور بود/ جانبازان پیجرها با یک دست و یک چشم با اسرائیل مبارزه می‌کنند
عصر قم - «رباب مصطفی» گفت: در حال حاضر، گزارش‌های میدانی از جنگ رمضان را می‌بینیم که نشان می‌دهد جوانان حزب‌الله همچنان در حال مبارزه هستند؛ برخی با یک چشم یا یک دست، اما تسلیم نشده‌اند و با شجاعت و اراده همچنان در میدان حضور دارند.
  بزرگنمايي:

عصر قم - «رباب مصطفی» گفت: در حال حاضر، گزارش‌های میدانی از جنگ رمضان را می‌بینیم که نشان می‌دهد جوانان حزب‌الله همچنان در حال مبارزه هستند؛ برخی با یک چشم یا یک دست، اما تسلیم نشده‌اند و با شجاعت و اراده همچنان در میدان حضور دارند.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ
دو سال از عملیات انفجار پیجرها در لبنان در ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۴ می‌گذرد؛ عملیاتی که رژیم صهیونیستی با جاسازی مواد منفجره در تجهیزات ارتباطی انجام داد و در فاصله‌ای کوتاه، هزاران نفر را با جراحات شدید مواجه کرد. آنچه این عملیات را به یکی از تلخ‌ترین جنایت‌های جنگی تبدیل کرد، تنها گستردگی آن نبود؛ بلکه واقعیت این بود که بسیاری از افرادی که هدف انفجار قرار گرفتند، نظامی نبودند و حتی در اماکن نظامی حضور نداشتند.
«رباب مصطفی»، فعال رسانه‌ای لبنانی، در گفت‌وگویی تفصیلی با خبرنگار ابنا، خاطراتی از روزهای جنگ‌های ۳۳روزه و ۶۶روزه، حادثه انفجار پیجرها و شهادت برادرش در جنگ رمضان را روایت کرد.
بخش نخست این گفت‌وگو به شرح زیر است:
ابنا: لطفا در ابتدا خودتان را معرفی و اگر خاطراتی از جنگ ۳۳ روزه دارید برای ما مطرح بفرمایید.
من «رباب مصطفی»، خبرنگار، مترجم و خواهر شهید جنگ رمضان هستم. پدرم اهل بعلبک در شرق لبنان و مادرم اهل جنوب لبنان، شهر نبطیه، است. من در ضاحیه جنوبی بیروت زندگی کردم و بزرگ شدم.
در دوران جنگ ۳۳روزه در لبنان بودم و به‌صورت میدانی و از نزدیک این جنگ را تجربه کردم. خاطرات زیادی از آن روزها دارم. از میان آنها، به اختصار، سه خاطره را تعریف می‌کنم.
خاطره اول در ضاحیه جنوبی بیروت برای من رخ داد. آن زمان برق قطع بود. یکی از همسایه‌ها که دستگاه ضبط داشت، به ما خبر داد که سید حسن نصرالله به‌صورت مستقیم سخنرانی می‌کند. ما به بالکن خانه رفتیم تا صدای او را بشنویم. سید جمله‌ای گفت که تا زنده‌ام فراموش نمی‌کنم. سید گفت: «انظرو الیها تغرق فی ارض البحر»؛ به آنها [دشمن] نگاه کنید که در عرض دریا در حال سوختن و غرق شدن هستند.
در آن لحظه، همه فریاد «لبیک یا نصرالله» سر دادند و ساکنان از خانه‌هایشان بیرون آمدند و به یکدیگر تبریک می‌گفتند. همه اشک شوق در چشمانمان بود و لبخند بر لب داشتیم و احساس عزت و شرافت وصف‌ناپذیری در ما موج می‌زد.
خاطره دوم من؛ بیست روز از جنگ گذشته بود و ما مجبور شدیم ضاحیه را ترک کنیم و به بعلبک برویم. آنجا در محله پدرم ساکن شدیم. مردم آن منطقه راضی نبودند که آوارگان در حسینیه‌ها و مدارس ساکن شوند، بلکه اصرار می‌کردند که به خانه‌های آنها بروند.
حتی یادم می‌آید وقتی گروهی برای آوارگان کمک فرستادند، ساکنان بعلبک آن را نپذیرفتند و گفتند: «ما خودمان نیازهای آنها را برآورده می‌کنیم.» آنها گفتند این کمک‌ها را به کسانی بدهند که نیاز بیشتری دارند؛ ما می‌توانیم وظیفه‌مان را در قبال مهمانانمان انجام دهیم.
خاطره سوم؛ در جنگ ۳۳روزه، زمانی که نیروهای اسرائیل در بیمارستان الحکمه بعلبک فرود آمدند، مردان روستاهای اطراف این بیمارستان به کوه‌ها رفتند تا از جوانان مقاومت حمایت کنند.
برادر شهیدم به من سلاح داد و از من خواست از کودکان و زنان روستا محافظت کنم. آنها برای جهاد رفته بودند، اما برای مبارزه نیاز به کمک نیروهای مقاومت داشتند. تا اینکه، خدا را شکر، جوانان مقاومت کار خود را به‌خوبی انجام دادند و دشمن نتوانست به اهداف خود برسد و عقب‌نشینی کرد.
ابنا : در خصوص جنگ ۶۶ روزه و شهادت سید مقاومت چه خاطراتی دارید؟
تجربه این جنگ برای من سخت‌تر، تلخ‌تر و دردناک‌تر از جنگ گذشته بود؛ چرا که دور از خانواده و وطن بودم و در این جنگ، خانواده، بستگان و دوستانم از خانه‌هایشان آواره شدند. برادرم نیز از ناحیه پا مجروح شد.
اما دردناک‌ترین شب، شب شهادت سید حسن نصرالله بود؛ شبی طولانی، تاریک و وحشتناک. به یاد می‌آورم زمانی که در خبرها خواندم مقر سید را هدف قرار داده‌اند، از حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) کمک خواستم که به حال ما لطف کند.
سید حسن فقط یک فرمانده حزب‌الله نبود؛ ایشان نوری بود که با آن راه‌مان را پیدا می‌کردیم، امیدی بود که ما را هدایت می‌کرد و در این زندگی به ما قدرت می‌داد.
وقتی این حادثه را به یاد می‌آورم، قلبم به سختی می‌تپد، تمام بدنم می‌لرزد و نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. آن شب نتوانستم حتی یک لحظه بخوابم. ذهنم مشغول سید بود. همه خانواده و بستگانم در ضاحیه بودند. وقتی می‌خواندم که چگونه اسرائیل ضاحیه را بمباران می‌کند و حتی ورودی‌های ضاحیه را نیز بمباران می‌کرد، فهمیدم که خبری شده است.
شروع به تماس گرفتن با افراد مختلف کردم تا از حالشان بپرسم. اما همه می‌گفتند: «از حال ما نپرس، از حال سید بپرس.»
در آن لحظه، به یاد ام‌البنین(سلام‌الله‌علیها) افتادم؛ زمانی که گفت قبل از فرزندانم، از امام حسین(ع) بگویید و بگویید چه بر سر او آمده است.
شهادت سید مقاومت؛ آزمون الهی برای ایمان، صبر و پایداری ما بود
تمام دوستان و بستگان می‌گفتند: «همه ما فدای سید. ای کاش همگی شهید می‌شدیم و سید حسن می‌ماند.»
آن لحظه فهمیدم آنچه در رسانه‌ها منتشر شده، درست است؛ اما از پذیرفتن آن امتناع می‌کردم و همچنان به اهل‌بیت(علیهم‌السلام) التماس می‌کردم.
شهادت سید، زخمی در قلب‌های ما بر جای گذاشت و روح ما را درید؛ تا آنجا که فکر کردم کار ما تمام شده است. اما این یک آزمون الهی برای ایمان، صبر و پایداری ما بود. این‌گونه فهمیدیم که باید قوی‌تر و بااراده‌تر پایداری کنیم.
جوانان مقاومت نیز با وجود شهادت سید و انفجار پیجرها، که ناشی از خیانت برخی لبنانی‌ها در داخل بود، همچنان پایداری کردند.
.

عصر قم


.
ابنا: یکی از حوادث جنگ دو سال پیش حادثه پیجرها بود این حادثه بر روی جامعه حامی مقاومت چه تاثیراتی داشت؟
این حادثه نقطه عطف مهمی در مبارزه بود؛ نه به‌خاطر تلفات انسانی که بر جای گذاشت، بلکه به‌دلیل ماهیت خود. این عملیات نشان داد که در ارتباطات حزب‌الله، نفوذ امنیتی و اطلاعاتی عمیقی صورت گرفته است. از نظر روانی نیز این عملیات برای جامعه لبنان و مقاومت شوک‌آور بود، چرا که نوعی نگرانی نسبت به اعتماد به ابزارهای ارتباطی و امنیتی در داخل ایجاد کرد و نشان داد که مبارزه دیگر به عملیات نظامی سنتی محدود نیست، بلکه جنگ اطلاعاتی و فناوری نیز به‌شکل گسترده در این جنگ نقش دارد.
باید بگویم درست نیست گفته شود که این عملیات باعث فروپاشی روحیه مقاومت یا پایان توانایی آن برای ادامه مبارزه شد. حزب‌الله پس از آن حادثه نیز عملیات خود را ادامه داد. روشن بود که باید در زمینه ارتباطی و امنیتی و در شیوه‌های خود بازنگری کند. می‌توان گفت تأثیر این حادثه در سطح امنیتی و روانی بسیار قابل توجه بود، اما برای پایان دادن به توانایی حزب‌الله تأثیری نداشت.
در حال حاضر، گزارش‌های میدانی از جنگ رمضان را می‌بینیم که نشان می‌دهد جوانان حزب‌الله همچنان در حال مبارزه هستند؛ برخی با یک چشم یا یک دست، اما تسلیم نشده‌اند و با شجاعت و اراده همچنان در میدان هستند.
ابنا: لطفا درباره ویژگی‌های برادر شهیدتان و نحوه اطلاع از خبر شهادتشان توضیح دهید.
او بسیار دلسوز، مؤمن، مهربان، اهل خدمت، کار و مسئولیت‌پذیر بود. با وجود سن کمش، مسئولیت‌ها و وظایف بسیار مهم و فراتر از سنش را بر عهده می‌گرفت. او به دیگران کمک می‌کرد، حتی زمانی که خودش خسته بود یا وقت کمی داشت. می‌گفت: «ما نباید دیگران را ناامید برگردانیم»، حتی اگر فقط بتوانیم کمک و خدمت کوچکی به آنها ارائه دهیم.
روز شهادت برادرم بی‌قرار بودم و داشتم افطار را آماده می‌کردم. به همسرم گفتم: «احساس خفگی می‌کنم؛ به نظرم خبری در لبنان اتفاق افتاده است.» از صبح سعی می‌کردم با خانواده‌ام تماس بگیرم، اما موفق نشدم؛ جنگ در آنجا بود و اینترنت قطع شده بود.
همسرم با موبایلش شماره پدرم را گرفت و موفق شدم با پدرم صحبت کنم. صدای قرآن شنیدم. گفتم شاید مراسم هفتم عمه‌ام است. من و پدرم هر کدام حرف‌هایی می‌زدیم که معلوم نبود چه ارتباطی با هم دارند. پدرم حرف‌های دیگری می‌زد. در این لحظه، پدرم متوجه شد که من هنوز از شهادت برادرم خبر ندارم. با عجله خداحافظی کرد و گفت: «بعداً صحبت می‌کنیم.»
افطارمان را باز کردیم و مثل هر شب برای راهپیمایی به خیابان رفتیم. اما من آرامش نداشتم. وقتی برگشتیم، به خواهرم زنگ زدم. برای اولین بار موفق شدم با او صحبت کنم. صدایش یک‌جوری بود. از او پرسیدم: «خوبی؟ چرا صدایت گرفته؟ خسته‌ای؟» جوابش فقط «نه» بود.
گفتم: «تو را به خدا، اگر چیزی هست به من بگو.»
خواهرم گفت: «مگر من به شما پیام ندادم؟ زنگ زدم، چرا جوابم ندادی؟»
گفتم: «به خدا نه پیامت رسید و نه شماره تماست.»
خواهرم گفت: «کسی که هفته پیش احوالش را پرسیدی و گفتی سپردمش به خدا، الان رفت پیش خدا.»
هفته پیش آخرین تماس را با خانواده‌ام گرفته بودم و از خواهرم احوال برادرم را پرسیدم، چون می‌دانستم او در جنوب لبنان است. بعد از آن موفق نشدم با خانواده‌ام تماس بگیرم.
آن لحظه به خواهرم گفتم: «مطمئنی این خبر درست است؟» چون دفعه قبل، در جنگ ۶۶روزه، این اتفاق افتاد و دوباره تکذیب شد.
خواهرم گفت: «به خدا این خبر درست است. امشب شهید را می‌آورند و فردا صبح مراسم تشییعش است.» برادرم در شهر تولین، وادی‌الحجیر، به شهادت رسید.
در این لحظه، دنیا از چشمم افتاد و بی‌ارزش شد. می‌خواستم چیزی بگویم، فریاد بزنم و گریه کنم، اما نتوانستم؛ چون حضرت زینب(ع) را جلوی چشمم دیدم و خجالت کشیدم. برای چه گریه کنم؟ من کی هستم؟ مصیبت من در برابر تمام مصیبت‌های حضرت زینب(ع) ناچیز بود.
فقط یک کلمه توانستم بگویم: «یا زینب(ع)»
ادامه دارد...


نظرات شما