عصر قم - رانندگی، ماسک شخصیت را از چهره میگیرد. همانطور که رعایت حقتقدم در جاده بازتاب تربیت است، در مسیر سلوک نیز، «مراقبهٔ نفس» تنها راه فرار از تصادف بزرگ ابدی است. سعادت در سرعت نیست؛ بلکه در کیفیت حرکت و مدیریت میلها به سوی مقصد است.
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، هوا گرگومیش بود که وارد جاده شدم. جادهای طولانی، خاکستری و پر پیچوخم که انگار انتهایش به افق نامعلومی میرسید. پشت فرمان نشسته بودم، اما اینبار نه فقط یک راننده، که انگار مسافری بودم در جادهی عمر.
در آینه نگاه کردم؛ جاده پر بود از آدمهایی که هر کدام به دلیلی میتاختند. مردی با تریلی غولپیکرش چنان فرمان را میپیچاند که انگار میخواست کل پهنای جاده را به تسخیر خود درآورد؛ بیخبر از آنکه او فقط یک مهرهی کوچک در این مسیر است. دیگری، در اوج ترافیک کور، از میان خاکی و سنگلاخها خود را جلو میانداخت، صورتش از خشم و عجله برافروخته بود؛ گویی ثانیهها را میخرید تا به مقصد خیالیاش برسد، فارغ از اینکه عمرش را زیر چرخهای عجلهاش له میکرد.
من، آرامتر از همیشه، چرخها را هدایت میکردم. کنارم، در صندلی مسافر، کتابی از اخلاق و نفسشناسی گشوده بود. نگاهم مدام بین جاده و کلمات در نوسان بود. یاد استادم در دانشگاه حقوق افتادم که میگفت: «آدمها را نه در مهمانی، که در جاده و پشت فرمان بشناس». چه حقیقت تلخ وعریانی. رانندگی، ماسک شخصیت را کنار میزد. آن رانندهای که حقتقدم را نمیشناخت، در زندگی هم حق دیگران را میخورد. آنکه «هلوع»[عجول] بود و تاب هیچ توقفی نداشت، همان بود که در خلوت روحش نیز قرار نداشت.
ناگهان، پژو ۲۰۶ سفیدی با سرعتی که گویی بال درآورده باشد، از کنارم گذشت؛ چنان شتابان که لرزهای بر بدنه ماشینم انداخت. لبخندی تلخ زدم. پیش خود گفتم: «این، مصداق همان حبّ نفس افسارگسیخته است. فکر میکند هرچه سریعتر براند، بیشتر به کمال میرسد؛ غافل از اینکه این شتاب، فقط او را به «دیوار حقیقت» نزدیکتر میکند».
چند کیلومتر جلوتر، جاده بسته بود. ماشینها صف کشیده بودند. دود و آتش و بوی سوختگی. جلوتر رفتم؛ همان ۲۰۶ سفید بود. مچاله شده، در هم تنیده، همچون قفسی از آهن. مردم دورش جمع بودند. دیدن جسم بیجان راننده که از میان آهنپارهها بیرون کشیده میشد، بند بند وجودم را لرزاند.
در آن سکوت سنگین، صدای درون من به حرف آمد؛ صدایی که طنین کلام امام خمینی کبیر(ره) را داشت: «دنیا نشئه حسی است، اما تو برای عقل آفریده شدی» وهوای نفس مانع بهره مندی ازعقل است.
آن پژو ۲۰۶ که با سرعت سرسامآور میرانْد، دچار «استکبار نفسانی» بود؛ یعنی نفساش به او فرمان میداد که «من از همه برترم، من از همه سریعترم». این «حبّ نفس افسارگسیخته» همان چیزی است که امام میفرمودند؛ مانع شناخت حقیقت است. راننده فکر میکرد دارد«سریع» حرکت میکند، اما در واقع داشت به سمت «پایان» حرکت میکرد. آن راننده، «محاسبه» را فراموش کرده بود. او زندگی را در «شتاب» دیده بود، نه در «مراقبه». او رانندهی ماشینش بود، اما رانندهی «نفسش» نبود.
به مقصد رسیدم، اما نه مقصد جاده. به مقصد قلبم. ایستادم. نفس عمیقی کشیدم. شروع کردم به «محاسبه». امروزم چطور گذشت؟ آیا در جادهی زندگی، مثل آن راننده بیپروا سبقت گرفتم؟ آیا در ترافیک مشکلات، به دیگران راه دادم یا از مسیر خاکی غیبت و تهمت عبور کردم؟
قرآن کریم در گوشم نجوا میکرد که انسان هم «ظلوم» است و هم «مسجود فرشتگان». هم «عجول» است و هم «امانتدار». فهمیدم که برای رسیدن به سعادت، باید «پلیس راه» خود باشم. باید قبل از آنکه «حسابرسان الهی» به حسابم برسند، خودم را «محاسبه» کنم.
این «رصد نفس»، این «مراقبت مداوم»، این «مدیریت سرعت میلها»، تنها راه من برای فرار از تصادف بزرگ ابدی بود. باید فرمان را سفت میچسبیدم، نه از ترس جاده، بلکه ازعشق مقصد.
«آن شب، وقتی سر بر سجاده گذاشتم، فهمیدم که سعادت، درسرعت نیست؛ در«کیفیت حرکت» است. هر عملی که انجام میدهم، یک «سبقت غیرمجاز» به سمت دوزخ است یا یک «حرکت مطمئنه» به سوی بهشت.
من مسافرم؛ رانندهام. و این جاده، بیش از آنکه به خانه ختم شود، به «خدا» ختم میشود. نباید غافل بمانم. نباید ترمز عقل را در سرازیریِ شهوت، رها کنم.
شاید بتوان گفت در «جادهی زندگی»، آموزش صرف رانندگی بدون «پرورش جان»، تنها رانندگانی را میسازد که به فنون ظاهری سرعت و سبقت مسلط اند، اما در پیچهای تند حادثه، بهجای عبور ایمن، «تخریب» بیشتری به بار میآورند. در واقع، رانندگی بازتاب تربیت و فهم فرد است؛ هر فرد با هر مرکبی، اگر «اخلاق رانندگی» را در ضمیر خویش نهادینه نکند، به همان اندازه میتواند حادثهآفرین و مخل امنیت جاده باشد.
ما در این مسیر، گاهی منتظر تغییر چراغهای راهنمایی آسمان میمانیم و به شانس، طالع، اقبال یا تصادفهای روزگار دل خوش میکنیم؛ غافل از آنکه فرمان سرنوشت، در دستان خودمان است. خداوند این قانون مهم وعادلانه را در نقشهی راه گنجانده است: «إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ».
هیچ لطف یا مجازاتی، بیمقدمه دامان مسافری را نمیگیرد؛ این «ارادهی راننده» و تغییری است که در باطن خود ایجاد میکند، که او را مستحق جادههای هموار لطف حق یا مستوجب سقوط در پرتگاه عذاب میسازد.
سربلندی یا ذلت یک ملت، حاصل دستفرمان خود آنهاست. هر پیروزی یا شکستی که به قومی میرسد، نه در پیچ و خم اتفاقات بیرونی، که در عمق «تغییرات درونی» آنها ریشه دارد. تغییرات بیرونی، تنها سایهای از فرمان قلبی ماست؛ راننده هر زمان که بخواهد، میتواند مسیر را به سوی نور کج کند. ما می خواهیم به قله برسیم پس ما می توانیم. بحول الله
علی اصغرمجتهدزاده