عصر قم - حجتالاسلام احمدی پرتو پژوهشگر علوم اجتماعی در یادداشتی با تأکید بر تفاوت تربیت سیاسی با تربیت عبادی، اخلاقی و توحیدی، تربیت سیاسی را عرصه ظهور اجتماعی آموزههای توحیدی دانست.
به گزارش خبرنگار سرویس سیاسی خبرگزاری رسا، حجتالاسلام احمدی پرتو پژوهشگر علوم اجتماعی در یادداشتی با تأکید بر تفاوت تربیت سیاسی با تربیت عبادی، اخلاقی و توحیدی، تربیت سیاسی را عرصه ظهور اجتماعی آموزههای توحیدی دانست و نوشت: تربیت عبادی و توحیدی عمدتاً به خودسازی و ارتباط انسان با خداوند میپردازد و تربیت اخلاقی نیز در پی پالایش صفات درونی است، اما تربیت سیاسی این آموزهها را به میدان اجتماع میآورد تا انسان بتواند در مواجهه با قدرت، مدیریت جامعه، تشخیص دوست و دشمن و بحرانهای عمومی، بر اساس عقلانیت برخاسته از توحید عمل کند.
وی تربیت سیاسی را فرآیندی برای تبدیل انسان مؤمن به «عضو مسئول یک امت» توصیف کرد که میتواند در شرایط دشوار اجتماعی، بدون انتظار برای فرمان بیرونی، تکلیف خود را تشخیص دهد.
این استاد حوزه علمیه با اشاره به تجربه تاریخی ایران و امتهای گذشته، این نوع تربیت را نقطه تمایز جامعه امروز ایران با الگوهای تاریخی دانست و افزود: در بسیاری از دورههای تاریخی ایران، مردم بیشتر «رعیت» تلقی میشدند و تربیت سیاسی عمومی جایگاهی نداشت. به نوشته احمدی پرتو، پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) نیز جامعه اسلامی با چالشهای سیاسی و اختلافات ناشی از خلأ رهبری مستقیم مواجه شد؛ از این رو، نهادینهسازی طولانیمدتِ تربیت سیاسی و اجتماعی اهمیت ویژهای دارد.
وی حضور مردم در صحنههای بحرانی و تشخیص مسئولیت اجتماعی آنان را ثمره سالها تربیت سیاسی و ولایی دانست و تأکید کرد که این فرآیند، مردم را از انفعال سیاسی به کنشگری اجتماعی رسانده و به تعبیر وی، زمینه شکلگیری «ملتِ مبعوث» را فراهم کرده است.
متن این یادداشت به شرح ذیل است:
تفاوتِ تربیتِ سیاسی با تربیتِ عبادی، اخلاقی و توحیدی در «ساحتِ ظهور» و «نوعِ مخاطبِ آن» نهفته است. تربیتِ عبادی و توحیدی، عمدتاً معطوف به «خودسازیِ فردی» و «ارتباطِ عمودیِ بنده با خداست»؛ رازونیاز و مناجات، روحِ خشوع و تسلیمِ در برابرِ پروردگار را میپروراند، و تربیتِ اخلاقی نیز به پالایشِ صفاتِ درونی مثلِ راستی، فروتنی و عدالتِ نفسانی میپردازد و آدمی را با فضیلتهایِ درونساخت آشنا میکند. اما تربیتِ سیاسی، این آموزهها را از «حیاطِ خلوتِ دل» به «میدانِ بزرگِ اجتماع» میکشاند؛ یعنی آنچه در خلوت با خدا تمرین کردهای (توحیدِ عملی)، آن را در قبالِ نظاماتِ قدرت، مدیریتِ جامعه، تشخیصِ دوست و دشمن، و تدبیرِ بحرانهایِ همگانی به کار میگیرد. در حقیقت، اگر تربیتِ عبادی به ما میگوید «چگونه بنده باشیم»، تربیتِ سیاسی به ما میآموزد «چگونه در قامتِ یک امتِ مسئول، از بندگیِ خود، یک نظامِ عادلانه و مستقل بسازیم». در مکتبِ ولاییِ امامِ شهیدمان، این دو هرگز از هم جدا نیستند؛ اما تفاوتشان در این است که عبادت، «رازِ دل» را با خدا میگوید و اخلاق، «زنگارِ درون» را میزداید، ولی تربیتِ سیاسی، همان راز و اخلاقِ ناب را به «زبانِ تدبیر، جهاد و بصیرتِ جمعی» ترجمه میکند تا ملت، در غیابِ رهبر و در اوجِ بحران، تکلیفِ اجتماعیِ خود را نه با منتظرِ فرمانِ بیرونی، که با عقلانیتِ برخاسته از توحید، تشخیص دهد و به آرمانهایِ انقلاب، جانِ دوباره ببخشد.
وقتی رهبرِ مهربانِ پیرمان، از میان ما رفت و آسمانِ سیاستِ جهان بر سرمان آوار شد، من و تو و همه ایرانیان، بیآنکه کسی بگوید «بیایید»، پا به خیابان گذاشتیم. شاید در تمام تاریخ، چنین صحنهای کمتر اتفاق افتاده باشد که ملتی، درست در بحرانیترین لحظهاش، آنهم وقتی سکاندارش به شهادت رسیده و دشمنِ تا دندان مسلح از هر سو حمله کرده، اینچنین با صلابت و در عین حال با دلی لرزان از عشق، به میدان بیاید. این، ثمرهی چهل سال مدرسهی عشق و سیاستی است که امام شهیدمان برایمان برپا کرد؛ مکتبی که در آن، سیاست را نه حیلهگری، که «تکلیف» و «بصیرت» معنا کرد.
اگر سری به هزار سال اخیر ایران بزنیم، از غزنویان و سلجوقیان گرفته تا صفویه و قاجار و پهلوی، حاکمان و امرا، مردم این سرزمین را هیچوقت «شاگردِ» سیاست نمیدیدند، بلکه «رعیت» میدانستند. پادشاهان و سلاطین، هرگز به فکر تربیتِ سیاسیِ تودهها نبودند؛ چون «رعیت» را برای فرمانبرداری میخواستند، نه برای فهمیدن. در دوران صفویه، سیاست با مذهب آمیخت، اما باز هم مردم در حاشیه بودند و درباریان در متن. در مشروطه، جرقهای زده شد، اما آنچنان در کشاکشِ استبداد و استعمار خفه شد که هرگز به «تربیتِ همگانی» بدل نگردید. پهلوی هم که مردم را فقط «توده»یی برای تظاهراتِ اجباری یا آمارِ رشد اقتصادی میدید. اما امام خامنهای، با آن نگاهِ حکیمانه اش، مردم را به کلاسِ «فهمِ زمانه» دعوت کرد. او به ما آموخت که ما «رعیت» نیستیم، ما «امت مبعوث» هستیم؛ یعنی ملتی که خودش باید مسیرش را در پیچوخمِ تاریخ تشخیص دهد. برای همین است که امروز، در خلأ فرماندهان و مسئولان، مردمِ کوچه و بازار میدانند که سهمشان از این بحران چیست؛ کسی به آنها نگفت، خودشان از دلِ این تربیتِ چهلساله، فهمیدند که باید در صحنه باشند. این، بزرگترین تفاوتِ ایرانِ امروز با هزار سالِ گذشتهاش است: خروج از انفعال سیاسی، و تبدیل شدن به فعالِ سیاسی!
مقایسه این تربیتِ سیاسیِ کمنظیر با تاریخِ امتهای پیامبران؛ بسیار قابل توجه است. بنیاسرائیل؛ قومی که با معجزاتِ حضرت موسی (ع) از چنگالِ فرعون نجات یافتند، اما به محض اینکه موسی به میعادگاهِ چهلروزه رفت، چنان در گوسالهپرستی غرق شدند که گویی هرگز طعمِ آزادی را نچشیدهاند. آنها همواره بینِ «ایمانِ وابسته به حضورِ پیامبر» و «طغیانِ در غیابِ او» سرگردان بودند. در بحرانها، به جای تکیه بر «تکلیفِ درونی»، به گذشتهی ذلتبارِ خود پناه بردند و از موسی خواستند که خداییِ ملموس برایشان بیاورد. ولی ما ایرانیان، در سختترین آزمونِ ممکن—یعنی شهادتِ رهبرمان و هجومِ همزمانِ دشمن—نه به گوسالهپرستیِ سیاسی افتادیم و نه به انفعال. ما نشان دادیم که چهل سال «تربیتِ ولایی»، آنچنان «خودباوریِ سیاسی» را در نهادمان نهادینه کرده که حتی غیبتِ بزرگترین چهرهی راهبردیمان، ما را به حاشیه نمیراند. بنیاسرائیل در بیابان، در غیابِ موسی، هراسان شدند؛ اما ما در غیابِ رهبرمان، در دلِ شب و در میانِ آتشِ جنگ، به هم گفتیم: «ما میدانیم چه باید بکنیم.»
در صدرِ اسلام و آن صحنههای پرشورِ تربیتِ نبوی. پیامبر اکرم (ص) در بیستوسه سال، یارانی تربیت کرد که تا پای جان برای اسلام ایستادند. این تربیت، بیشک درخشانترین صفحهی تاریخِ بشر از حیثِ تحولِ اخلاقی و ایمانی است. اما همین مردم مومن پس از رحلتِ رسول خاتم در «سیاستِ مدنیِ» پس از پیامبر، دچارِ کشمکشها و انحرافاتی شدند که گاه از جنسِ تعصبِ قبیلهای و گاه از سرِ اجتهادهای متفاوت بود. درسِ بزرگِ تاریخِ صدر اسلام این است که حتی ایمانِ نابِ یارانِ پیامبر، برای مواجهه با پیچیدگیهای قدرت و خلأِ رهبریِ بیواسطه، نیازمندِ یک «فرایندِ طولانیِ نهادینهسازی» بود. اما متأسفانه، پیامبر فرصتِ چهلساله برای ساختنِ نهادهای سیاسیِ مستقل و تربیتِ «تودهی مردمیِ خودآگاه» را نیافتند و پس از ایشان، سیاستِ صحابه، گاه رنگِ پادشاهیِ اموی و گاه رنگِ جنگهای داخلی به خود گرفت. اینجا ست که عظمتِ بینظیرِ کارِ امام خامنهای روشن میشود: ایشان این فرصتِ استثنایی را یافتند که نه فقط یک نسل، که سه نسل را، در دلِ نهادهای گوناگون—از مساجد و پایگاه های بسیج تا دانشگاه و سپاه—چنان تربیت کنند که «ولایتپذیری» از یک مفهومِ نظری، به «فطرتِ جمعی» تبدیل شود. مردمِ امروزِ ایران، درست در لحظهای که هیچ پیامبری در میانشان نیست و هیچ وحیِ تازهای نمیرسد، با عقلِ جمعیِ خود و با تکیه بر همان تعالیم، راهِ درست را پیدا میکنند؛ این یعنی تربیتی که از «وابستگیِ به رهبرِ زنده» فراتر رفته و به «عقلانیتِ تکلیفمحورِ ملت» بدل شده است.
این شگفتی بزرگ تاریخ است. در هزارهی گذشتهی ایران، هیچ حاکمی جرأتِ «آزادکردنِ ذهنِ مردم» را نداشت؛ چون میترسید. و در تاریخِ انبیا، هرچند پیامبران دلها را بیدار کردند، اما فرصتِ تربیت سیاسی و نهادسازیِ سیاسیِ همگانی را نیافتند. امامِ شهید ما، این مسیرِ نرفته را رفت و مردم را به جایی رساند که در دلِ شبِ جنگ، وقتی خبرِ شهادتِ فرماندهان را میشنوند، با چشمانی اشکبار ولی با ایمان های استوار و قلبی مطمئن، به هم میگویند: «این راه، راهِ اوست و ما ادامهدهندهایم.» این همان «ملتِ مبعوث»ی است که او ساخت؛ ملتی که برایش تکلیف، از نانِ شب واجبتر است. این شبهای پیاپیِ حضور، سرودِ پایانیِ یک داستان نیست، سرآغازِ تمدنی است که با خونِ شهیدان و با عشقِ مردم، در تاریکترین ساعات، روییده است. این، نه فقط یک دستاوردِ سیاسی، که یک اعجازِ تاریخی است؛ اعجازی که در هیچ کدام از ادوارِ کهن و حتی در میانِ امتهای انبیا، نظیر و مانندی ندارد. ایرانِ امروز، مدیونِ این مکتبِ بینظیر است.