جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵

فرهنگی

تمرین ریاضی با موشک‌ها، تمرین فارسی با شعارها

تمرین ریاضی با موشک‌ها، تمرین فارسی با شعارها
عصر قم - باید می‌دانست دشمن خیلی نزدیک شده است. دیگر میدان مبارزه «ایران» است. باید این روزها را خوب به خاطر می‌سپرد. و این بار من همه‌چیز را به او گفتم.
  بزرگنمايي:

عصر قم - باید می‌دانست دشمن خیلی نزدیک شده است. دیگر میدان مبارزه «ایران» است. باید این روزها را خوب به خاطر می‌سپرد. و این بار من همه‌چیز را به او گفتم.

به گزارش گروه سیره امامین انقلاب خبرگزاری رسا، من همان مادری بودم که از روز تولد فرزندم تلویزیون را بوسیدم و گذاشتم کنار. در حضور کودک اخبار دیدن ممنوع بود. حتی مهمان‌های منزل ما هم مجبور به دیدن شبکهٔ پویا بودند. چون ما کودک داشتیم و نمی‌خواستیم اخبار ببیند و از درگیری‌های دنیای بزرگ‌سالان چیزی بداند یا احساس ناامنی کند.
حالا بچهٔ من در امنیت کامل هفت ساله شده بود. جنگ دوازده روزه که شروع شد، از جمع‌ها دوری می‌کردم. نمی‌خواستم کسی چیزی به او بگوید یا بویی از جنگ ببرد. محلهٔ ما خبری نبود و گاهی صدایی از دور می‌آمد. همه‌چیز در آرامش و سکوت برگزار شد تا آتش‌بس. نگذاشتم در آن دوازده روز آب توی دل بچه‌ام تکان بخورد.
دوباره جنگ شد. روزی که حمله کردند، در خانه تنها بودم. زدم زیر گریه، نگران بچه‌ها شدم، نگران آینده شدم. آنچه از آن می‌ترسیدم و نمی‌خواستم با آن روبه‌رو شوم، بالاخره اتفاق افتاده بود. من وسط یک جنگ آخرالزمانی با سرعت تحولات فوق‌العاده زیاد، گیر افتاده بودم. جنگ خوب نیست، ولی وقتی از آن گریزی نیست باید خوب جنگید. حالا باید تصمیم کبرایم را می‌گرفتم و با بچه حرف می‌زدم. او باید می‌دانست که آقای محبوب بچگی‌هایش شهید شده و از آمریکا و اسرائیل بیشتر از پیش متنفر می‌شد. باید می‌دانست چرا هر شب تجمع و راهپیمایی می‌رویم، چرا مدرسه‌اش تعطیل شده و دوستانش را نمی‌بیند. باید می‌دانست دشمن خیلی نزدیک شده است. دیگر میدان مبارزه «ایران» است. باید این روزها را خوب به خاطر می‌سپرد. و این بار من همه‌چیز را به او گفتم.
بعضی شب‌ها می‌ترسید و نمی‌توانست بخوابد. گاهی گریه می‌کرد. گاهی بغل می‌خواست. گاهی فیلم خنده‌دار می‌دید تا یادش برود. همچنان در حضور او اخبار نمی‌دیدم و از کانال‌ها خبر می‌خواندم. یک بار که تلویزیون روشن بود، ناخواسته اخبار را شنید. آمد کنترل را برداشت و دستش را روی دکمهٔ خاموش گذاشت، اما ناگهان ایستاد به تماشا. مارش نظامی پخش می‌شد و موج چندم حمله به سرزمین‌های اشغالی را پوشش می‌داد. بچهٔ کلاس اولی من موشک‌ها را می‌شمرد. یکی، دوتا، سه‌تا... چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد. گفت: «مامان! یازده تا موشک زدیم به اسرائیل!» او دیگر نمی‌ترسید و داشت با موشک‌های سپاه ریاضی تمرین می‌کرد.
و این بازی همچنان ادامه داشت. در راهپیمایی شبانه بودیم. بلند بلند شعار می‌دادم و فریاد می‌زدم: «لطف خدا شامل کشور شده، خامنه‌ای دوباره رهبر شده.» بچه چادرم را کشید و گفت: «مامان! مامان! خامنه‌ای با خوا استثناءست؟» حالا او داشت در این شلوغی، بین شعار و گریه و غم و حماسه، در ذهنش فارسی تمرین می‌کرد. خنده و گریه‌ام قاطی شد. من همین را می‌خواستم. او زنده باشد، زندگی کند، ولی زندگی‌اش گره بخورد به ارزش‌ها.
نویسنده: اعظم مؤمنیان


نظرات شما