دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵

فرهنگی

حضور غایب

حضور غایب
عصر قم - برخی گمان کردند که با پراکنده کردن یک پیکر، می‌توانند یک معنا را دفن کنند؛ سید اما معنا را در جایی کاشت که هیچ بمبی توان ویران کردنش را ندارد. نصرالله اکنون، دویست سالِ تاریخ را در یک نام فشرده است و همیشه در جایی که حق را جست‌وجو کنند، حضور دارد.
  بزرگنمايي:

عصر قم - برخی گمان کردند که با پراکنده کردن یک پیکر، می‌توانند یک معنا را دفن کنند؛ سید اما معنا را در جایی کاشت که هیچ بمبی توان ویران کردنش را ندارد. نصرالله اکنون، دویست سالِ تاریخ را در یک نام فشرده است و همیشه در جایی که حق را جست‌وجو کنند، حضور دارد.

به گزارش خبرنگار سرویس سیاسی خبرگزاری رسا، شش مهر ۱۴۰۳، دودی که از ضاحیه جنوبی بیروت برخاست، تنها یک خانه را فرو نریخت؛ سنگ تمام آرزوهای دشمن را به سینه خود زد و نامی را که سی‌ و دو سال بر زبان لبنان و منطقه جاری بود، به میراثی بدل کرد که دو سال پس از آن، همچنان بزرگترین سدِ پیش روی پروژه فراموشی است. سیدحسن نصرالله، برآمده از نسلی که قم و نجف و جبل‌عامل را در یک رگ داشت، نه فقط دبیرکل یک حزب، که راویِ موضع یک امت بود؛ و شهادت او، چنان‌که تاریخ این دیار نشان داده، گاه شروعِ سخنی است که شهادت آن را پایان می‌دهد.
آنکه در برج حمود، بر کرانه شرقی بیروت، در مرداد ۱۳۳۹ در خانواده‌ای از تبار روستای بازوریه در جبل‌عامل چشم به جهان گشود، از همان آغاز با تفنگ و کتاب هم ‌خانه بود. تبار او روستایی کوچک در جنوب لبنان بود؛ سرزمینی که دشمنان، خاکش را بارها اشغال کرده و این اشغالگری ها، نسل هایی را پرورده بود که سکوت را شکستنی‌تر از سنگ می‌دانستند.
سیدحسن جوان، پیش از آنکه شانزده ‌ساله شود، راهی نجف شد و در حوزه آن روزگار، محضر مردی را درک کرد که خود اسطوره تلفیق فقه و مبارزه بود؛ سید محمدباقر صدر. همان‌جا بود که از نزدیک دید وقتی «اندیشه» به میدان بیاید، چگونه فریاد می‌شود. سپس سال‌های تبعید و بازگشت و لبنانی که در ۱۹۸۲ زیر چکمه تجاوز لگدمال می‌شد و فریادی می‌طلبید که از حلقوم تاریخ بیرون بیاید.
حزب الله از همان التهاب پس از تجاوز ۱۹۸۲ شکل گرفت و او از بنیان‌گذارانش بود. در ۱۹۹۲ پس از ترور شهید سید عباس موسوی، پرچم دبیرکلی به دست مردی افتاد که سی و دو سال بعد، تا آخرین لحظه عمر از آن پرچم دست نکشید. دوره او با پیروزی‌ها گره خورد. از مقاومت خونین در جنوب لبنان تا سال ۲۰۰۰ که اشغالگر پس از ۲۲ سال، عقب‌نشینی مفتضحانه را پذیرفت و آن جمله جاودان سید بر زبان جاری شد که «این رژیم از خانه عنکبوت سست‌تر است». آن جمله، شعر تبلیغاتی یک سیاستمدار نبود؛ خلاصه یک محاسبه راهبردی بود که سال‌ها بعد، در جنگ ۳۳ روزه ۲۰۰۶، درستی خود را در میدان نشان داد. در همین مسیر بود که سید مقاومت، داغ فرزند را نیز چشید. هادی جوان خانواده نصرالله، در ۱۹۹۷ در نبرد با رژیم اشغالگر به شهادت رسید؛ اما پدر، این داغ را هرگز به برگ امتیاز در معامله‌ های سیاسی بدل نکرد.
اگر بخواهیم مکتب نصرالله را در یک گزاره فشرده کنیم، باید بگوییم «او مسئله را از جغرافیا به مسئولیت منتقل کرد». در نگاهی که او نمایندگی می‌کرد «مقاومت» نه یک تاکتیک موقت نظامی که یک فریضه بود؛ نه واکنشی در برابر یک اشغال محدود، که پاسخ امت اسلامی به یک پروژه تمدنی تمام‌عیار.
از همین منظر بود که او از «وحدت ساحت ها» می‌گفت و مقاومت را از یک حاشیه اقلیمی به یک شبکه به‌هم‌پیوسته می‌دید و پایان ماجرا را نه در یک توافق موقت که در بازگشت آنچه او «حق کامل فلسطینی» می‌نامید دنبال می‌کرد. این همه، او را در ادبیات دشمن به یک «مسئله بدخیم» بدل کرد؛ چیزی که نمی‌شد با آن مذاکره کرده و باج گرفت، عادی‌سازی کرده یا از روی میز پاکش کرد. همین بیچارگی دشمن بود که آنان را به چاره حذف کشانید و سرانجام شامگاه ششم مهر ۱۴۰۳، در یک حمله هوایی دیوانه وار به ضاحیه جنوبی بیروت، سیدحسن نصرالله را به شهادت رساند.
اما تشییع پیکر او در پنجم اسفند ۱۴۰۳ در بیروت، گمان خام کسانی که همواره مرگ فرد را با مرگ مکتب، اشتباه می‌گرفتند، نقش بر آب کرد. مردمی که ساعت‌ها پیش از مراسم در خیابان‌ها ایستاده بودند، در روزی که آسمان لبنان را نیز پرچم مقاومت پر کرده بود، از ضاحیه تا ورزشگاه بزرگ بیروت، مرزهای یک ایمان را به جغرافیا نشان دادند.
سید در همان خاکی خفت که سال‌ها از تریبونش دفاع کرده بود؛ سیدِ ضاحیه و امتِ ضاحیه. سرزمینی که او و همرزمانش هرگز تاب دوری‌ اش را نداشتند. اکنون دو سال گذشته است و سید، بی‌آنکه جسمی داشته باشد، حضور سیاسی و ایمانی خود را ادامه می دهد.
در تهران، شب ششم مهر ۱۴۰۵ و در تکمیل دویست‌ودهمین شب اجتماعات مردمی سراسری، پرچم حزب‌الله و تصویر او در دستان مردمی بود که راه او را به یک مناسک هفتگی و ملی بدل کرده‌اند. در لبنان نیز روز یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۶، ساعت شانزده و سی‌دقیقه همان روز، خیل دلدادگان در مزار او در ضاحیه بیروت گرد آمدند.
برخی گمان کردند که با پراکنده کردن یک پیکر، می‌توانند یک معنا را دفن کنند؛ سید اما معنا را در جایی کاشت که هیچ جنگنده‌ای توان ویران کردنش را ندارد.
میراث او را می‌توان در دو لایه تماشا کرد:
نخست: میراث راهبردی که مقاومت را از یک تجربه اقلیمی به یک قدرت بازدارنده منطقه‌ای ارتقا داد، به‌گونه‌ای که امروز نه تنها دشمن، بلکه متحدان دشمن نیز در ادبیات رسمی خود، محاسبه تنگه‌ها و تعادل قوا را با حضور ایران به‌عنوان عامل تعیین‌کننده ذکر می‌کنند.
دوم: میراث گفتمانی که «بی‌طرفی» را در برابر تجاوز به‌صراحت دروغ و ناکارآمد خواند و به‌جای آن، موضعی روشن و صریح را پیش گذاشت.
دو سال پس از آن شامگاه سرد، آنچه باقی مانده است، سایه‌ای نیست که کسی بر شهر بیروت بیفکند؛ بلکه وجودی است که در هر پرچمی که بر دروازه یک ملت برافراشته می‌شود. در هر فیلمی که از سال‌های گذشته پخش می‌شود و در هر قدمی که باقی‌مانده‌های نسل او در همان راه برمی‌دارند، حضوری زنده دارد.
سید رفت، اما رفتنش، همراهی نبود؛ انتقالی بود از یک شخص به یک سلسله، از یک زندگی به یک پیمان. سیدحسن نصرالله اکنون، دویست سالِ تاریخ را در یک نام فشرده است و او همیشه در جایی که حق را جست وجو کنند، حضور دارد.
دشمن کوردل هنوز در اشتباه خویش مانده است. آن‌ها گمان می‌کردند با حذف فیزیکی، می‌توانند معنا را حذف کنند؛ اما نمی‌دانستند که «نصرالله» امروز به یک نام عمومی بدل شده است؛ نام هر که برای حق، هزینه می‌دهد و نام هر که سکوت را بر نمی‌تابد. او «نصرالله جاودان» است؛ نه به معنای ماندن در خاطره، که به معنای جاری بودن در عمل.
سعید چراغی


نظرات شما