پنجشنبه ۱۲ شهريور ۱۴۰۵

فرهنگی

دین جز عشق نیست!

دین جز عشق نیست!
عصر قم - وقتی ترازوی قیامت لرزید! حکایتی از کشفِ حقیقتِ بزرگِ بندگی: اینکه چرا در میانِ انبوهِ عبادات، “محبت” برتر از هر عملِ محدودی است و چگونه دین، از شمارشِ ارقام به سوی عشقِ بی‌کران تغییر مسیر می‌دهد.
  بزرگنمايي:

عصر قم - وقتی ترازوی قیامت لرزید! حکایتی از کشفِ حقیقتِ بزرگِ بندگی: اینکه چرا در میانِ انبوهِ عبادات، “محبت” برتر از هر عملِ محدودی است و چگونه دین، از شمارشِ ارقام به سوی عشقِ بی‌کران تغییر مسیر می‌دهد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ روزگاری مردی بود که عمرش را در سایه‌سار سجاده و محراب به سر می‌برد؛ لب‌هایش پیوسته به چرخش تسبیح و تکرار ذکر گرم بود و عطش داغ‌ترین روزهای تابستان را به روزه‌داری تاب می‌آورد. اما در چشم او بندگی دفتری از ارقام و حساب‌وکتاب در احکام الهی بود؛ می‌پنداشت هرچه شماره رکعت‌ها فزون‌تر و روزهای ریاضت طولانی‌تر باشد در بارگاه قرب جایگاهی والاتر دارد. او سخت به «پوسته و صورت» دین آویخته بود؛ غافل از آنکه هر کالبدی را جانی باید و هر پیاله‌ای را تنها به امید شرابی گوارا ساخته‌اند، نه برای خالی ماندن.
شبی در خلوت نیایش، چمانش به خوابی سنگین نشست و در عالم رویا رستاخیز قیامت را به عیان دید. در میان میدانی بی‌کران، ترازویی سهمگین و باهیبت افراشته بودند. فرشتگان از راه رسیدند؛ پشته‌هایی از نمازهای پی‌درپی، رکوع‌های طولانی و روزه‌های دیرپای او را آوردند و در کفه نهادند. کفه از سنگینی فرود آمد و بر خاک نشست. مرد با لبخندی از سر غرور در دل گفت: «هیچ‌چیز در این پهنه سنگین‌تر از طاعت من نیست.»
اما ناگهان صدایی رسا و آسمانی در عالم پیچید:
(برتری هیچ‌کس به زیادی نماز و روزه و صدقه نیست، بلکه به آن چیزی است که در عمق دلش آرام گرفته است.)
فرشتگان رفتند تا آن گوهر نشسته در دل را بیاورند. نوری گرم و زنده آمد؛ نوری از جنس مهر و دوست داشتن. خواستند آن را در کفه بگذارند اما عقربه ترازو لرزید و از کار افتاد. پیامی به دل مرد رسید که: «در قیامت نمازها و روزه‌ها را در ترازو می‌گذارند و وزن می‌کنند، اما نوبت به “محبت” که می‌رسد، در هیچ ترازویی جا نمی‌شود! چون ترازو برای چیزهای محدود است، اما محبت پرتوی از ذات بی‌پایان خداست.»
مرد شگفت‌زده شد؛ چطور ممکن است چیزی از ظاهر نماز و روزه هم بالاتر باشد؟ در همان حال پرده‌ها کنار رفت و حقیقت در چند قاب روشن پیش چشمش آمد:
دید امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) — همان که شب‌ها را در خلوت سجده سپری می‌کرد — روزی با چهره‌ای غمگین نشسته است. وقتی علتش را پرسیدند، نفرمود نمازم کم شده، بلکه فرمود: «لِسَبْعٍ أَتَتْ لَمْ یَضِفْ إِلَیْنَا ضَیْف…» (غمگینم چون هفت روز گذشته و پای هیچ میهمانی به خانه ما باز نشده است!). مرد فهمید دل امام برای بندگان خدا می‌تپد؛ برای گشودن در به روی دیگران و خدمت به انسان‌ها.
سپس کلام پیامبر مهربانی (صلی‌الله علیه و آله) طنین‌انداز شد که از قول پروردگار فرمود: «مَن زارَ أخاهُ فی بَیتِهِ، قالَ اللّهُ عزّ و جلّ: أنتَ ضَیفِی و زائری… و قد أوجَبتُ لکَ الجَنَّهَ بِحُبِّکَ إیّاهُ…» (هر کس به دیدن برادر خود در خانه‌اش برود، خدا می‌فرماید: تو میهمان و زائر منی و من بهشت را تنها به پاداش این محبتی که به او داری، بر تو واجب کردم). دید که بهشت را نه فقط به خستگی پاها در نماز، بلکه به پاداش دل بستن به دیدار دیگران می‌بخشند.
بعد دید امام رضا (علیه‌السلام) با نگاهی پر از آرامش به پیروانش می‌آموزد: «تَزاوَرُوا تَحابّوا…» (به دیدن یکدیگر بروید تا محبت میان شما زنده شود…). و دید وقتی دو مومن به هم می‌رسند، عیار بندگی دگرگون می‌شود؛ چنان‌که امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: «از دو مومنی که به هم برخورد می‌کنند، آن‌کس نزد خدا بهتر و بالاتر است که دیگری را بیشتر دوست بدارد.» و دید که چگونه برادران به هم هدیه می‌دهند و با روی باز می‌پذیرند تا دل‌ها با محبت گرم بماند.
سرانجام کلام امام باقر (علیه‌السلام) مثل چراغی پرنور، تاریکی‌ها را شکافت: «هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبُّ؟ الدّینُ هُوَ الْحُبُّ وَ الْحُبُّ هُوَ الدّینُ!» (مگر دین چیزی جز محبت است؟ دین همان محبت است و محبت همان دین!).
در آن لحظه، یک حقیقت ساده اما عمیق در ذهن مرد روشن شد: نماز و روزه مثل «ظرف و پیاله‌اند» و محبت همان «آب زلال» است که در این جام ریخته می‌شود. اگر زیباترین پیاله خالی باشد، تشنگی کسی را رفع نمی‌کند. اعمال ظاهری مثل تن و پیکرند و عشق، روحی است که به این پیکر جان می‌دهد. ما نماز می‌خوانیم تا خودخواهی از دلمان پاک شود، و اگر این سجده‌ها ما را به بندگان خدا مهربان‌تر نکند، هنوز حقیقت بندگی را نچشیده‌ایم.
صدایی آرام در گوش جانش گفت: «اصل همین محبت است. اگر در خودت ذره‌ای از این سرمایه دیدی، آن را در عمل جاری کن و به خلق خدا مهربانی بورز، که در حرکت‌ها برکت‌هاست.»
مرد با چشمانی اشک‌بار از خواب پرید. نسیم سحر می‌وزید و موذن اذان می‌گفت. وضو گرفت و به نماز ایستاد، اما این‌بار نمازش طعمی دیگر داشت. وقتی به پایان رسید و گفت: «السلام علیکم و رحمه الله و برکاته»، جانش از اشتیاق لبریز بود.
سجاده را جمع کرد، کفش‌هایش را پوشید و قبل از طلوع آفتاب از خانه بیرون زد؛ راه افتاد تا در خانه همسایه را بزند، دست برادری را به گرمی بفشارد، گره‌ای از کار فرومانده‌ای بگشاید و به بندگان خدا محبت کند؛ چراکه اکنون با تمام وجود فهمیده بود: نماز در محراب آغاز می‌شود، اما کمالش در محبت کردن به دیگران به بار می‌نشیند.
محمود لطفعلی‌خانی
..............
پایان پیام


نظرات شما