عصر قم - روایتهایی در پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا کنار هم نشستهاند تا تصویری از حافظهی جمعی و احساسات نسل امروز نسبت به ایثار و مقاومت ترسیم کنند.
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، هر خانهی شهید، روایتی است از بهشت؛ هر دیدار، درسی از اخلاص؛ هر بدرقه، تجلی پیوند یک ملت با آرمانهایش؛ و هر خاطره، چراغی برای فردا. این مجموعه، گزیدهای از روایتهای صمیمی و ادبی نویسندگانی است که با زبان دل، از زیستن در سایهی فرهنگ شهادت، دیدار با خانوادههای شهدا، خاطرات ماندگار از رهبران و مردان میدان، بصیرت، مقاومت و وفاداری به آرمانهای انقلاب اسلامی نوشتهاند؛ روایتهایی که در پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا کنار هم نشستهاند تا تصویری از حافظهی جمعی و احساسات نسل امروز نسبت به ایثار و مقاومت ترسیم کنند.
چفیهای به وسعت آسمان
و دیگر بار دست تقدیر به مهر بر سر بنده کوچکی چون من کشیده می شود و با جمعی از خوبان شرف حضور در بیتی را می یابم که به قطع به یمن وجود قدسی شهیدی که در قهقهه مستانه اش «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» است منزلگاه ملائک است و بی شک بنا بر وعده صادق خالق قادر شهید زنده است و حاضر و ناظر و به یقین به رسم میهمان نوازی برای میزبانی دعوت شدگانش قدم رنجه می کند.
جان خسته ام با ورود به میعادگاه عشق از آرامشی وصف ناپذیر لبریز می شود؛ آرامشی که وامدار عطر دل انگیز حضور ملکوتی شهید محمدرضا قربانی است و آن چنان تمامیت فضا را تسخیر کرده که در هجوم رنج های زمانه غبار غم را از جان و دلم می زداید.
به ناگاه قابی نظرم را به خود جلب می کند که عکس چهره معصومی را در آغوش گرفته. آری عکسی که حکایت از کمی سن اما بزرگی روح و اندیشه شهید هفده ساله ای دارد. عکسی که حضور معنوی شهید عزیز را برایم محسوس تر و ملموس تر می کند.
از عمق جانم عشق را تنفس می کنم و معنویت را با تمام وجود لمس.
در سراچه ذهنم با خود مرور می کنم من کجا؟ این قطعه از بهشت کجا؟
به یقین منتی عظیم بر کوچکی چون من نهاده شده و الطاف کریمانه این بزرگمرد شامل حال دلم گشته تا آرزوی دیرینه ام برای دیداری صمیمی و نزدیک با خانواده هایی که این چنین خالصانه و بی هیچ چشم داشتی عزیز جانشان را در راه پروردگارشان تقدیم کرده اند جامه وقوع بر تن کند.
و آن گاه که در مأمن متبرک به شهید محمدرضا قربانی سکنا گزیدم و با تمام نالایقی به محضر خواهر و بستگان گران قدر شهید شرف یاب شدم در کمال ناباوری به اشاره تفقدگونه شهید والاقدر قرعه عشق به نام من بی قرار شوریده حال افتاد و چفیه ای به یادگار از آن دیدار روزی ام گشت؛ چفیه ای که گویی مأمور شده بود تا حسرت در آغوش فشردن چفیه متبرک به رهبر شهید را برایم اندکی تسلی بخشد.
حالیا چه حالی و غوغایی در وجودم به پاشد؛ براستی در آن لحظات ناب در خویش نمی گنجدیم و پرستوی روحم سبک بالانه تا منتهی الیه ملکوت اوج گرفت.
چفیه را به آغوش کشیدم و عطر آمیخته با تار و پودش را با جان و دل استشمام کردم تا ذره ذره اش توتیای دیده جانم شود.
و چگونه این گونه نباشد حال آن که این هدیه نفیس تنها تکه پارچه ای متبرک نیست که تحفه ای است بهشتی در حصار دستان لرزان من و چراغ راهی است در کوره راه های زندگی ام.
منصوره مؤدب
دریایی که در خیابان خروشید
چون به خیابان رسیدیم، تهران دیگر تهران نبود، که دریایی از عشاق گشته بود. سیل جمعیت از هر سو سرازیر، مادران کودکان بر دوش و لالایی غمخوان، پدران دست به سوی آسمان، جوانان با مشت گره کرده و پیران سالخورده که سالها سایه رهبریاش آرامشان بود، همگان در وداعی باشکوه گرد آمده بودند.
امام استقامت، آن کوه سرفراز که طوفان دشمنان را تاب آورده بود، اینک با شهادتش، امت را به وحدت و مقاومت فراخواند و نوای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» از عمق جانها برخاست. این حضور میلیونی، راه او را استوارتر نمود؛ راهی که نه توطئه تواند بندش آورد و نه ضربهای آن را باز دارد.
در این میان، ورزشکاران پرافتخار میهن، که برای سربلندی پرچم ایران در میدانهای بینالمللی جنگیده بودند، با همه وجود اشک میریختند برای رهبری که همیشه پشتیبانشان بود. مربیان و جوانان ورزش، همه در یک صف، نشان دادند که این موج، همان وحدتی است که دشمن از آن هراس دارد و همان ایمانی که ملت را ممتاز کرده است.
ای امام شهید، نور چشم ملت! راه درخشانت در دل میلیونها روشنتر از همیشه مانده است. فرزندان این خاک، پاسدار این امانت خواهند بود و این راه پررهرو، با توانی صدچندان، ادامه خواهد یافت.
چراغی که راه را نشان میدهد
جان خویش را ناچیز شمردی و تن خویش را ناتمام، و گفتی اگر اندک آبرویی هست، نثار راه انقلاب باد. این سخن را با سوز دل بر زبان راندی تا خفتگان را بیدار سازی و حجت را بر همگان تمام کنی، مبادا از قافله حق واپس مانند. بارها آشکار کردی که با کژاندیشی و سازش میانه نداری و اگر روز امتحان فرا رسد، چونان جد بزرگوار خویش بانگ «هیهات منا الذله» برآوری و راه عاشورا از نو زنده سازی. پیمان بستی که تا جان در تن داری، نگذاری این نهضت از راه راست به کژی گراید؛ لیکن کوردلان نه از بانگت پند گرفتند و نه از اشکت، که دل هایشان مهر خورده بود.
بصیرت چراغ راه است و کلید رهایی. چون فروغ آن خاموش شود، جلوه دنیا دل خواص را نیز می رباید و آنان را از راه حق به بیراهه می کشاند؛ چنان که امیر مومنان را خانه نشین کردند. و چون تقوا و قناعت از دل برود و شیرینی رفاه جای آن گیرد، نه تنها خود بلغزند، که خلقی بسیار را نیز به لغزش افکنند. از این رو فرمود امیر بیان: «من ابصر بها بصرته و من ابصر الیها اعمته»؛ هر که دنیا را ابزار بیند، بینا گردد و هر که آن را مقصد گیرد، نابینا شود.
چون بصیرت نباشد، در دفاع از ولی راه خطا پویند و دوست را به دست خویش تنها گذارند. شمر از سپاه علی برخاست و به شقاوت انجامید، طلحه و زبیر فتنه جمل برپا کردند و گروهی امام خویش را خوار شمردند. آنگاه نه از عاشورا درس پایداری گیرند و نه از نیرنگ دشمن برهند، بلکه لبخند خصم را باور کنند و سخن ولی را فروگذارند.
بصیرت گوهری است که در هر صدف ننشانند. دل باید از زنگ دنیا پاک باشد تا چون عباس نافذ البصیره گردد و آن سان استوار ایستد که ولی خدا در فراقش گوید: «الان انکسر ظهری.» و باید همت، همت عمار باشد تا در غبار فتنه، چراغ راه مردمان شوی. آن که وظیفه را بر نتیجه مقدم دارد، هرگز شکست نبیند؛ چه کشته شود و چه پیروز میدان گردد، در هر حال سرفراز و رستگار است.
بیعتی که در خون جاری شد
امروز، روز نشستن و زانوی غم بغلگرفتن نیست؛ روز طوفان است. پیکر پاک رهبر شهید بر دستان ما، نه نماد رفتن، که شعلهای بر خرمن دشمنان است. این بدرقه، نه وداع، که فراخوانی برای جوشش غیرت و انتقام خون است. هر قدم، گام لرزانی بر پیکر سست استکبار است و خون او، در رگهای ما جاری شده تا فریاد «انتقام» را از حنجره ٔ میلیونها آزاده به آسمان بکشاند. ما نیامدهایم که گریه کنیم؛ آمدهایم که «بیعت خون» ببندیم.
ای دشمنان بزدل! گمان کردید با گرفتن این جان عزیز، خورشید ما افول میکند؟ زهی خیال باطل! شما با این دستاندازی، دست انتقام ملت را از آستین تاریخ بیرون کشیدید. امروز، هر قطره از خون او، میلیونها جوانه از فولاد و اراده رویانده است؛ هر مشت گرهکرده، گلولهای است در قلب بدخواهان. ما ایستادهایم، نه برای مرثیهخوانی، که برای استخراج خونبهای این حماسه. این تشییع، رژه ٔ خشم مقدس ملتی است که هرگز سر تسلیم فرود نیاورده است. بدانید که این داغ بر سینه ٔ ما، نه سد، که پل پیروزی است به سوی خونخواهی و «یا لثارات خامنهای».
به خون پاکش سوگند که آرام نخواهیم گرفت تا لحظه ٔ تسویه ٔ حساب نهایی؛ تا روزی که طعم تلخ انتقام، گلوی تمام ظالمان و قاتلان را بفشارد. این خون، بیدارتر از همیشه در رگهای ما میجوشد و این حماسه، آغاز کابوس کسانی است که پنداشتند با شهادت، ما را به زانو درمیآورند. راه او ادامه دارد و انتقامش، وعدهای قطعی است.
ملیحیان از فارس
آن درخت، آن لبخند، آن خاطره
گمانم نُهم اسفند نبوده بود؛ گمانم در حسینیه ٔ امام خمینی نشسته بودم به انتظار جمع نویسندگان دفاع مقدس. ناگاه شماره ٔ ناشناسی آمد؛ محمدی خبر داد که بر کتابم تقریظ نوشتهاید. دلم زد که نکند جماعتی نگذارند مراسم رونمایی در کرمان شود. بعد دانستم نامه بر نامه نوشتند که اگر تقریظ کنند، نویسنده نامزد مجلس گردد؛ لیک یکی از فرزندانتان محکم گفت که باید مراسم باشد، و شد، با آن عظمت که محاسن بر خاک سایید.
روزی در تهران زیارتت کردم؛ گفتی کتابت خوب است. کسی خواست که بر او نیز تقریظ بنویسی، فرمودی بر هر کتابی که دلم را بلرزاند یادداشت مینویسم. کتاب من دلت را لرزانده بود. باز در دل آرزو کردم که دوباره رویت بیابم؛ آرزو بر دلم نماند. روزی از بیمارستان برگشتم، حاج آقا شیرازی زنگ زد که پیش از اذان بیا نزد فلسطین، آن خانه ٔ کوچک با دیوار سپید و شمشاد سبز که پارسال کنارشان درخت میکاشتی و آبپاش سنگین را به زحمت میگرفتی. کاش آن درخت از بمبها جان به در برده باشد تا عاشقان تو زیر سایهاش آه خاموش بکشند.
به ظهر رسیدم؛ اندر رفتیم و نشستیم به انتظار تو. چون آمدی با همگان دست دادی؛ من محتاط، دست راست نکشیدم که تو جانباز بودی. پشت سرت نماز خواندیم. پرسیدی اهل کجایی کرمان؟ گفتم فاریاب. بیتی از سعدی خواندی: «قضا را من و مردی از فاریاب به دریای مغرب رسیدیم به آب»؛ سپس لبخندی زدی و گفتی مرادت فاریاب افغانستان بود، شوخیای یکلاقبا با من، و دلم از آن شادی جهید.
پیرمرد محاسن سپید چای آورد در استکان کمر باریک؛ مجلس بیتکلف بود، گرم و خودمانی. گفتم از انجمن ادبی کرمان، گفتی خوشآمد. جُرات برداشتم و پرسیدم خاطرات روزانه مینویسی؟ فرمودی بلی، اما مختصر؛ و دل به امید بستهام که دفترچهها دم دست کسی مانده باشد.
از کرمان که رفتی، دنبال نام عطا احمدی گشتی. گفتی سلامم برسان و افزودی: «اگر باید جایی جز قم و تهران بمانم، آن کرمان است؛ بسا علتی، یکی آقای حجتی کرمانی.» پیغام بردم و پیر حجتی از دو گونه ٔ دیده قطره ٔ اشک فروغلتید.
ای مهربان! امروز من در حسینیه نیستم و تو نیز دیگر نیستی. آن درخت کاشته تو و پیر چایآور شاید شهید شدهاند. آن جایگاه اکنون سکوتی تلخ دارد، مگر صدای دخترک نوهات که با جامه ٔ صورتی بر مبل نشسته، لبخند میزند و گوید «آقا». قطار میرود و تو میروی و همه ٔ ایستگاه میرود؛ و من هنوز سادهام که سالها کنار آن قطار ایستادهام و بر نرده ٔ ایستگاه تکیه دادهام.
یا رب! چه سادهام که میپنداشتم ایستگاه جاودان است؛ و چه خاموش است این جان خسته که جز به یاد تو نَفَس ندارد. تو رفتی، امّا سخن تو ماند، و آن سخن چراغ راه راه دراز ماست.
ح. محمدی