چهارشنبه ۲۴ تير ۱۴۰۵

فرهنگی

پویش ملی « ۱۰۰۱ روایت»؛

از اشک تا اندیشه

از اشک تا اندیشه
عصر قم - پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا فرصتی است برای ثبت روایت‌های شخصی، مشاهدات، خاطرات و تأملات درباره روز‌های وداع؛ روایتی که فردا بخشی از تاریخ خواهد بود.
  بزرگنمايي:

عصر قم - پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا فرصتی است برای ثبت روایت‌های شخصی، مشاهدات، خاطرات و تأملات درباره روز‌های وداع؛ روایتی که فردا بخشی از تاریخ خواهد بود.

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، هر انسان، این روزها را از زاویه‌ای دیده و زیسته است؛ یکی با اشک، دیگری با قلم و سومی با نگاه نقادانه. پویش «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا فرصتی است برای ثبت روایت‌های شخصی، مشاهدات، خاطرات و تأملات درباره روزهای وداع؛ روایتی که فردا بخشی از تاریخ خواهد بود.
وداعی که پایان نیست؛ روایت ماندگاری یک راه
در آستانه وداع با رهبر شهید انقلاب، واژه‌ها از وصف این اندوه ناتوان‌اند. داغ فراق مردی که با ایمان، حکمت و شجاعت، مسیر عزت و استقلال را ترسیم کرد، سوگی تاریخی برای همه آزادگان جهان است. میراث او -ایمان، مقاومت و مردم‌باوری- سرمایه‌ای ماندگار است که با گذر زمان کمرنگ نخواهد شد. امروز، دلتنگ حضوری هستیم که آرامش و اقتدار را به دل‌های ملت هدیه می‌داد؛ اما راه او همچنان زنده و الهام‌بخش است. رهبر شهیدم، اگرچه جسمت در میان ما نیست، آرمان‌هایت از مرزهای این سرزمین پاسداری می‌کنند و نامت در حافظه تاریخی ایران و آزادی‌خواهان جهان جاودانه خواهد ماند.
ملت ایران، ملت آزادگی و ایثار است؛ ملتی که ایمان را در عمل معنا کرده است. امروز میلیون‌ها انسان از گوشه‌وکنار ایران و جهان، با قلب‌هایی سرشار از عشق، برای بدرقه باشکوه تو گرد آمده‌اند تا نشان دهند که راه حق با شهادت متوقف نمی‌شود، بلکه استوارتر ادامه می‌یابد. این حضور عظیم، تجلی وحدت، بصیرت و وفاداری مردمی است که در بزنگاه‌های تاریخ، پرچم عزت را برافراشته‌اند؛ همان مردمی که با صبر و استقامت، پیام مقاومت را به جهانیان رسانده‌اند و امروز نیز پرچم ایران را بر قله‌های پیروزی به اهتزاز درآورده‌اند. سلام و درود بر رهبر شهید انقلاب؛ مردی که با خون خود، درخت مقاومت را آبیاری کرد و نامش تا همیشه در حافظه تاریخ و وجدان بیدار آزادگان جهان ماندگار خواهد ماند.
کوهی که در واژه‌ها نمی‌گنجد؛ تأملی بر میراث یک رهبر
چرخش نگاه ها و دور و نزدیک شدن دیدگان، از حیرتی ژرف حکایت می کرد. من نیز هنوز نمی دانم از کدام روی این مرد سخن آغاز کنم؛ از آنکه بیش از سی سال چفیه بر دوش، پناه مظلومان جهان بود، یا از آنکه خودکفایی و عزت این سرزمین را شب و روز می جست؟ از پاسداری زبان پارسی بگویم یا از انس او با حافظ و بزرگداشت فردوسی؟ هر چه گویم، اندک است و هر چه نویسم، ناتمام.
راست آن است که کوهی به بلندای شهید امام خامنه ای نه در قاب دوربین گنجد و نه در حصار واژه. او را باید در گذر روزگار شناخت؛ چنان که خود همگان را به خواندن تاریخ و عبرت گرفتن از آن می خواند.
تاریخ گواه است که این سرزمین، روزگاری زیر آوار تجدد بی ریشه و غبار تحجر فرومانده بود؛ اما او در میان خون و آتش ایستاد و سرانجام جان خویش را در همان راه نثار کرد تا نشان دهد عزت وطن نه به سازش است و نه به فروختن دین و میهن، بلکه به مقاومت است و پایداری، و گاه به خونی که مُهر صدق بر این راه زند؛ همان راهی که از فریاد «مثلی لا یبایع مثل یزید» آغاز شد.
اکنون بگویید او را در کدام آینه توان دید و با کدام سخن توان سنجید؟ باور رفتنش دشوار است و شناختنش دشوارتر؛ چه مردی بود که قامتش از روزگار فراتر می رفت و نامش در دفتر تاریخ ماندگار می ماند.
دلداده وصال
خورشید در آغوش خورشید؛ روایت وداع در حریم رضوی
از آن روز که بار سفر بستی، گویی چرخ زمان آهنگی دیگر گرفت و روزگار جامه ماتم درپوشید. آسمان تیره تر نمود، زمین خاموش تر شد و باد، بوی فراق در کوی و برزن پراکند. هر نقش که از تو ماند، چراغ دیده مشتاقان گشت و هر سخن که از تو شنیده بودند، مرهم دل های سوخته شد. امروز مردمان به سایه خاطره پناه آورده اند؛ یکی تصویرت را می نگرد، دیگری سخنت را زمزمه می کند و آن دیگر، روزگار مصاحبت را در آیینه دل باز می خواند. روزی است که قلم را یارای بیان نیست و زبان را توان گفتن نه؛ همه آمده اند تا آخرین سلام دهند و واپسین بدرقه به جای آرند.
خیابان ها امروز چون جویبار اشک روان است و موج آدمیان چون دریای خروشان. پیر و جوان، زن و مرد، از هر سوی روی آورده اند؛ یکی دیده تر دارد، یکی لب به دعا گشوده و دیگری خاموش، راه را می نگرد و با دل خویش سخن می گوید. این کاروان که از دیار خورشید برخاست، اینک در آستان خورشید فرود آمده است. مشهد، این حریم مهر و وفا، آغوش گشوده تا مسافر خویش را به بارگاهی بسپارد که قرن ها قبله دل عاشقان و پناه درماندگان بوده است.
امروز حرم رضوی، رشته پیوند دل هایی است که از دور و نزدیک گرد آمده اند. هر گام، حکایت شوقی نهفته است و هر اشک، گواه عهدی ناگسسته. این کاروان پیش از این، از شهرها و دیارها گذشت و در هر منزل، سیلی از عاشقان به بدرقه برخاست؛ اکنون نوبت مشهد است تا دفتر این سفر را به مهر وفا ببندد. خورشید، به خانه خورشید بازگشته است؛ همچون قطره ای که به دریا پیوندد و همچون مرغی که پس از پرواز دراز، به آشیان نخستین فرود آید.
در میان این خیل، هر چهره کتابی است و هر نگاه، حدیثی. مادری اشک در آستین پنهان کرده، پدری دست کودک خویش گرفته، جوانی دیده بر تابوت دوخته و سالخورده ای با قامت خمیده، خود را به این وعده آخر رسانده است. هیچ کس سخن بسیار نمی گوید؛ که اشک، زبان دل است و سکوت، رساتر از هزار خطبه.
امروز سرزمین خورشید، خورشید خویش را در آغوش گرفته است؛ اما مگر آفتاب با فروشدن از آسمان می میرد؟ نه، پرتو او در آیینه دل ها می ماند و گرمای او از سینه روزگار رخت برنمی بندد. سفر تن به پایان آمد، اما سفر نام و یاد پایان نپذیرد؛ چه مردان خدا چون سرو از دیده پنهان شوند، لیک سایه شان تا سالیان بر سر تاریخ پایدار بماند.
سوگواری میان نظم و عشق؛ آنچه در آیین وداع کم‌رنگ ماند
کل ایام مراسم قم و تهران احساس میکردم یک جایی از کار می‌لنگد ، و میگفتم ما را چه شده است !؟
چرا زنان ما مثنی و فرادا مویه نمی‌کنند و خاک بر سر نمی پاشند
چرا مردان دور هم حلقه نمی‌زنند بر سر و سینه نمی‌کوبند
چرا لباس هایمان را گل آلود نکردیم چرا داستان شبیه به پیاده روی های ۲۲ بهمن دهه ۷۰ به بعد شده است!
اصلا فضای مراسمات بنحوی تعریف شده بود که افراد بدنبال احساس دین و وظیفه نسبت به انسانی بزرگ حضوری میلیونی بهم برسانند و ساعت ۳ بعد از ظهر با پایان مراسم، با خیالی آسوده از بر زمین گذاشتن بار تکلیف، به منازل خود باز گردند....
با مدیریتی تمییز و شایسته تقدیر و ارتقا !
اما سهم عشق بازی این امت پدر از دست داده کجای این داستان بود ؟ بعد از آن که لیلی را به مسلخ بردند مجنون در کدامین بیابان گریبان چاک کند ؟
مگر این مردمان کم داغ داشتند؟ مگر آقا کم جان فدا دارد ؟
راستش را بگویم. آن موقع جزء به جزء اینها بذهنم نمی‌رسید. صرفا مراسمات آهی در گلو مانده و ابهامی حل نشده برایم داشت
تا مراسم عراقی ها را دیدم ! عراقی های عزیز...
و خدا میداند که چقدر حسرت خوردم، آنها حق مطلب را ادا کردند ، گوارایشان باد
خوش بحالشان ، هنوز عقلانیت ارزشی برگزار کنندگان مراسمشان می‌چربید بر عقلانیت ابزاری و مدرن !
هنوز برایشان منطقیست که وقتی پای امری چنین قدسی در میان است، با وجود فرصتی که برای ادای احترام و عشق بازی فراهم شده آنقدرها گرما زدگی و از حال رفتن موضوعیت پیدا نمی‌کند...
برگزار کنندگان مراسم عراق برخلاف مدیریت بوروکراتیک مدرن عمل کردند! مدیریتی که عاقلانه، بدنبال کوتاه ترین مسافت برای رسیدن به مقصد است،
ولو با ذبح همه احساسات و بعضاً ارزش های انسانی که در این میان است!
ولو با حسرت به دل ماندن آن زن بوشهری که مهریه اش را بخشید و ساعت ها راه پیمود تا خودش را به دیدار معنای زندگی اش برساند و یک دل سیر بگرید تا جان بگیرد برای ادامه مسیر.
در برنامه عراق همه چیز از بالا و طبق دستور پیش نرفت صرفا مسیر و بستر کلی فراهم و مشخص شده بود، دیگر باقی هدایت پیکر را به عقلانیت و مدیریت بومی خود مردم واگذار کردند
و این چنین بود که حق مطلب بدرستی ادا شد!
چقدر با شکوه چقدر عاشقانه و حقیقتا مردمی
شاید همین بتواند سرنخی باشد برای مدیریت باقی ساحات کشور
ف. معصومی
دو روایت از یک سوگ؛ تأملی بر تفاوت آیین‌های عزاداری در ایران و عراق
هنگامی که به تماشای دو آیین سوگواری - ایران و عراق - برای یک پرتره یا یک رویداد واحد می‌نشینیم، آنچه در وهله اول چشم را می‌نوازد یا ذهن را به چالش می‌کشد، تفاوت در جزییات برگزاری نیست؛ بلکه مواجهه با دو خوانش کاملاً متفاوت از نسبت میان انسان، بدن و امر جمعی است.
این تفاوت فراتر از سیاست‌های لجستیکی یا توان اجرایی نهادها، ریشه در یک شکاف فکری و فلسفی عمیق دارد. شکافی میان «فرمی که از بیرون تحمیل می‌شود تا اراده‌ها را منضبط کند» و «فرمی که از درون واقعیت عاطفی و زیسته انسان‌ها می‌جوشد».
در مدل اول و شکل برگزاری ایرانی مراسم، که نمونه‌اش را در ساماندهی‌های رسمی و مهندسی‌شده می‌بینیم، با پدیده‌ای مواجهیم که می‌توان آن را «سوگواری انضباطی» نامید. در این الگو، فضا پیش از حضور انسان‌ها تعریف شده است. بلندگوها، مسیرهای مشخص، قوانین صلب حرکت و حتی ضرب‌آهنگ صداها از قبل در یک ساختار دیوان‌سالارانه طراحی شده‌اند. در اینجا، انسان‌ها قرار نیست تجربه خود را خلق کنند، بلکه باید خود را با یک کل از پیش‌ساخته تطبیق دهند. بدن در این فضا، عاملیت خود را از دست می‌دهد و به مهره‌ای در یک جدول زمانی و مکانی تبدیل می‌شود. این فرم فکری، به ذهنیت انسانی اعتماد ندارد و گمان می‌کند حقیقت و شکوه یک آیین، تنها از مجرای نظارت، تقارن و کنترل همه‌جانبه عبور می‌کند. در نتیجه، آنچه پدید می‌آید بیشتر شبیه به یک بازنمایی آیینی یا نمایشی از نظم است تا یک غلیان روحی؛ ساختاری که در آن اراده‌های فردی ناگزیرند خود را ذوب کنند تا بقای فرم تحمیلی را تضمین کنند.
در نقطه مقابل و عراقی آن، مدلی قرار دارد که در تصاویر خودجوش آیین‌های مردمی، نظیر آنچه در عراق جریان دارد، تبلور می‌یابد. در اینجا فرم از پیش تعیین شده نیست، بلکه در لحظه و از دل پیوند میان بدن‌ها، صداها و عواطف متولد می‌شود. این آیین نه بر اساس مهندسی صدا، بلکه بر پایه هم‌نوایی حنجره‌ها شکل می‌گیرد. گرما، خستگی فیزیکی، پاشیدن آب برای تحمل حرارت و فریادهای هم‌زمان، همگی عناصری زیسته‌اند که نشان می‌دهند سوگواری یک کنش انتزاعی نیست، بلکه پیوندی عمیق با فیزیولوژی و واقعیت زنده انسان دارد. در این فرم، نظم وجود دارد، اما این نظم نه از بالا و به واسطه بخش‌نامه‌ها، بلکه از دل یک توافق نانوشته و درونی میان عزاداران بیرون می‌آید. انسان‌ها در این ساحت، ابزار اجرای یک سناریو نیستند، بلکه خود نویسنده و بازیگر این درام جمعی‌اند. اراده‌ها در این فضا سرکوب نمی‌شوند، بلکه در یک تجربه مشترک و دراماتیک به جریان می‌افتند.
تقابل میان این دو آیین، ما را به یک پرسش بنیادی‌تر در فلسفه اجتماع و هنر می‌رساند: آیا فرم باید ظرفی باشد که انسان را در خود مچاله کند، یا لباسی که متناسب با قامت تجربه او دوخته می‌شود؟
وقتی آیین به یک برساخت از پیش تعیین‌شده و انتظامی تبدیل می‌شود، به مرور زمان شور حیاتی خود را از دست می‌دهد و به یک کالبد بی‌روح بدل می‌گردد که تنها با پمپاژ مداوم تبلیغات و سازماندهی بیرونی سرپا می‌ماند. اما وقتی آیین اجازه می‌یابد که از بستر طبیعی احساسات و اراده‌های آزاد مردم تغذیه کند، هر بار با نیرویی تازه متولد می‌شود و می‌تواند معنا را بدون واسطه منتقل کند. این همان مرز باریک میان سوگواری به مثابه یک «ابزار» و سوگواری به مثابه یک «زیست» است. در نهایت، یکی به دنبال تسخیر فضا و اراده‌هاست و دیگری به دنبال تجلی حقیقت انسانی در بستر یک سنت زنده.
م. دهقانی


نظرات شما