عصر قم - تبریز- ملتِ ایران، با حضوری میلیونی، پیکرِ «ولیِّ امرِ خویش» را در حماسهای بیبدیل تشییع کردند؛ وداعِ تاریخی با آیتالله خامنهای(ره) که پیامِ «استقامت» و «وحدت» را در تاریخِ انقلاب طنینانداز نمود.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا در آذربایجان شرقی ، تقویمِ تاریخِ انقلاب اسلامی، روزهایی را به خود دیده که گویی زمان در آنها متوقف شده است؛ روزهایی که زمین و آسمان برایِ بدرقهیِ یارانِ خمینیِ کبیر همقسم میشوند.
اما تشییعِ پیکرِ مطهرِ رهبرِ معظم انقلاب، حضرت آیتالله امام حاج سیدعلی حسینی خامنهای(ره)، چیزی فراتر از یک مراسمِ وداع بود؛ این یک «زلزلهیِ سیاسی» و «مانورِ قدرتِ ایمانی» بود که از تبریزِ قهرمان آغاز شد و در حریمِ مقدسِ کریمهی اهل بیت(س) و مسجد مقدس جمکران، به اوجِ معنا رسید.
تعداد بازدید : 0
کد ویدیو دانلود فیلم اصلی
امروز نه تنها خیابانهای قم، که قلبهایِ تپندهیِ میلیونها ایرانی از چهارگوشهیِ جهان به مقصدِ میعادگاهِ منتظران در جمکران کوک شده بود دشمن، سالها در اتاقهایِ فکرِ تاریکِ خود، آرزویِ چنین روزی را در سر میپروراند؛ روزی که خورشیدِ ولایت به غروب بنشیند تا شاید بتوانند از خلأِ حضورِ این «سیدِ فرزانه»، برایِ تضعیفِ ارکانِ نظام بهره ببرند اما سیلِ میلیونیِ جمعیت، با همان صلابتی که در ایامِ فتنه و حماسه نشان داده بودند، پاسخی دندانشکن به تمامِ محاسباتِ غلطِ استکبار دادند.
این حضور، فراتر از یک سوگواریِ سنتی بود؛ این تجدیدِ میثاقِ یک «امتِ بیدار» با «آرمانهایِ جاودان» بود از تبریزِ شورانگیز که مهدِ غیرتِ حسینی است تا قمِ مقدس که پایگاهِ ترویجِ علومِ آلمحمد(ص) است، تنها یک صدا شنیده میشد؛ صدایی که طنینِ آن تا ظهورِ منجیِ عالمِ بشریت باقی خواهد ماند.

به عنوانِ خبرنگارِ اعزامیِ خبرگزاری رسا در تبریز، در این سفرِ پر از «اشک و حماسه»، روایتگرِ لحظاتی بودم که دوربینها از ثبتِ عمقِ آن عاجزند اینجا، در حریمِ جمکران، جایی که غبارِ غربت بر چهرهیِ یارانِ سید نشسته بود، معنایِ واقعیِ «استقامت» را در چشم هایِ پیرمردی دیدم که از تبریز با پاهایِ پیاده آمده بود تا به مولایِ شهیدش بگوید: «سیدنا! ما در میانه میدان هستیم؛ مسیرِ تو، راهِ مستقیمِ ماست.
در ادامه، روایتِ میدانیِ این حضورِ تمدنساز را از دریچهیِ نگاهِ مردمِ غیرتمندِ تبریز و سیلِ خروشانِ سوگواران در قم میخوانید؛ روایتی از پیوندِ «خون» و «عقیده» که برای همیشه در حافظهیِ تاریخِ شیعه ثبت خواهد شد.
از نخستین لحظهای که خبرِ عروجِ ملکوتیِ حضرت آیتالله امام سیدعلی حسینی خامنهای(ره) در فضایِ مهآلودِ تبریز پیچید، شهر گویی در بهتِ یکصدایی فرو رفت. تبریز، شهرِ اولینها، اینبار در صفِ اولِ سوگواران قرار گرفت.

من به عنوانِ راویِ این وداع، جادهی تبریز به قم را نه به عنوان یک مسیرِ مواصلاتی، که به عنوانِ بسترِ یک «حماسهیِ سیال» تجربه کردم آنچه در ادامه میخوانید، نه تنها روایتِ یک تشییع، بلکه ثبتِ لحظاتِ نابی است از ارادهیِ ملتی که در بزنگاهِ تاریخ، جمکران را به مرکزِ جهانِ تشیع تبدیل کردند این گزارش، مشتی است از خروارِ آنچه در دلِ این دریایِ خونخواه گذشت.
پرده اول: تبریز؛ بغضی که در سهند شکست
ساعت ۴ صبح بود که ترمینالِ تبریز، شاهدِ صحنههایی بود که شاید تا دههها تکرار نشود اتوبوسها یکی پس از دیگری پر میشدند، اما نه با مسافرانی که به دنبالِ مقصد باشند؛ با «عاشقانی» که قطبنمایِ قلبشان به سمتِ قم تنظیم شده بود.
پیرمردی که عصا زنان خود را به اتوبوس رساند، دستم را گرفت و گفت: بنویس که آذربایجان، امروز نه یک رهبر، که ستونِ خیمهیِ غیرتاش را بدرقه میکند در طولِ مسیر، هر ایستگاه، تکرارِ یک داغِ تازه بود در زنجان، در قزوین، در ورودیهایِ تهران؛ انگار تمامِ ایران در یک «همافزاییِ اندوه» به هم گره خورده بود من در میانِ صندلیهای اتوبوس، شاهدِ نگارشِ وصیت نامه هایی بودم که رویِ قبض هایِ خرید یا حاشیهیِ روزنامه ها نوشته میشد؛ عهدنامههایی که در قم امضا میشد.
پرده دوم: غبارِ غم بر چهرهیِ کریمهیِ اهل بیت(س)
وقتی به حریمِ قم رسیدیم، شهر دیگر «مکان» نبود، «تلاطم» بود از عوارضیِ قم تا مرکزِ شهر، ترافیکی از انسانها ایجاد شده بود که هرگونه وسیلهی نقلیه را ناکارآمد میکرد جمعیت، سیلآسا از هر سو به سمتِ حرم و خیابان های منتهی به مصلا در حرکت بود.
بویِ گلاب و اسپند با گرمای شدید قم در هم آمیخته بود آنچه در این میان بیش از همه خودنمایی میکرد، «مردمی بودنِ» مراسم بود هیچ ستادِ اجراییای نمیتوانست این نظمِ خودجوش را خلق کند.

من در میانِ جمعیت، مادری را دیدم که کودکی به آغوش داشت و میگفت: آوردمش تا فردایِ قیامت، شهادت دهد که در تشییعِ امامش حاضر بوده است این جمله، چکیدهیِ تمامِ آن چیزی بود که در چشمهایِ هزاران زائر میدیدم.
پرده سوم: شکوهِ یک بیعتِ تاریخی (میدانِ عمل)
در لحظهیِ اوجِ مراسم، وقتی پیکرِ مطهرِ رهبرِ شهید انقلاب بر دوشِ مردم قرار گرفت، صدایی بلند شد که گویی ستونهایِ آسمان را لرزاند آن صدا، «فریادِ انتقام» نبود، بلکه «طنینِ بیعت» بود دوربینم را در دست گرفته بودم، اما دستانم میلرزید.
نه از گرما؛ از سنگینیِ بارِ تاریخیِ لحظه من شاهدِ صحنهای بودم که در آن پیر و جوان، روحانی و دانشجو، همه در یک پیراهنِ سیاه، به هم گره خورده بودند در این بین، حضورِ تیپ های مختلفِ فکری که شاید در طولِ سال با هم اختلافنظر داشتند، در این مراسم به یک «وحدتِ استراتژیک» رسیده بود این همان «قدرتِ نرمِ ولایت» بود که در غیابِ پیکرِ رهبر، به عیانترین شکلِ ممکن ظهور کرده بود.

پرده چهارم: جمکران؛ میعادگاهِ منتظرانِ خسته از هجر
شب که شد، جمکران، پایتختِ دعا و استغاثه شد انگار مردم میخواستند آخرین ایستگاهِ تشییع را در خانهیِ صاحبِ اصلیِ این انقلاب برگزار کنند جمکرانِ امشب، دیگر آن جمکرانِ خلوتِ شبهایِ چهارشنبه نبود؛ اینجا تجلیگاهِ یک «امتِ بیدار» بود.
جمعیت به قدری زیاد بود که حتی صحنهایِ بیرونی نیز پر شده بود نوحه خوانان با صدایی که از حنجره هایِ پاره شده بیرون میآمد، روضهیِ «هجران» میخواندند و جمعیت، هم نوا با آنها، فریادِ «لبیک» سر میدادند در گوشهای از شبستان، پیرمردی از تبریز را دیدم که بر خاکهایِ جمکران سجده کرده بود و میگفت: سیدِ ما رفت، اما پرچم را به صاحبِ اصلی سپرد این تصویر، برایِ منِ خبرنگار، تمامِ روایت بود.
مسیرِ وداع؛ از جمکران تا حریمِ ریحانه
پس از آنکه عطرِ یاسِ نبوی در دشتِ جمکران پیچید و پیمانِ مجدد با آرمانها بسته شد، پیکرِ مطهرِ رهبرِ شهید، در میانِ انبوهِ جمعیتِ مشتاق، به سمتِ حرمِ بانویِ کرامت، حضرت فاطمه معصومه(س) حرکت کرد این مسیر، دیگر فقط یک جادهیِ شهری نبود؛ این «سیلابی از احساس» بود که از جمکران آغاز میشد و کرانهاش، حرمِ اهلبیت(ع) بود.
در طولِ این مسیرِ چند کیلومتری، جمعیت، موج موج، همچون رودخانهای خروشان، پیکرِ رهبرِ خویش را همراهی میکرد، هر وجب از این جاده، صحنهای از عشق و ارادت بود:

«نجوایِ سوگواران»: در همان گامهایِ نخست، صداهایی که شنیده میشد، نه فریاد، که «همخوانیِ ناخودآگاهِ نوحهها» بود زمزمهیِ «ای پسرِ زهرا، سلامُنا علیک» از میانِ صدها هزار گلویِ بغضکرده، فضایی غریب و در عینِ حال، آشنا را میساخت. گویی تمامِ ایران، در آن لحظات، یک صدا شده بود.
تصاویرِ ماندگار: در میانِ جمعیت، پیرمردی را دیدم که با چشمانِ اشکبار، عکسِ فرزندِ شهیدش را که در دست داشت، به سمتِ پیکرِ رهبرِ انقلاب بالا میآورد و با او سخن میگفت؛ گویی میخواست خبرِ بیعتِ دوبارهیِ نسلِ جوان با آرمانهایِ فرزندش را به او برساند در جایی دیگر، مادری چادرِ سیاهِ خود را به علامتِ عزا، تکان میداد و اشک میریخت. اینها، تنها چند قابِ کوچک از «بومِ نقاشیِ عظیمِ عشق» بود.
همدلیِ تاریخ: عبورِ پیکرِ مطهر از میانِ کوچهها و خیابانهایِ قم، یادآورِ تشییعِ امامِ خمینی(ره) در سالِ ۶۸ بود اما این بار، طعمِ اندوه، با طعمِ «امید به استمرار» گره خورده بود انگار نه تنها مردمِ امروز، که «تمامِ نسلهایِ انقلاب»، در این تشییع حضور داشتند و با امامِ شهیدِ خود، تجدیدِ بیعت میکردند.
حضورِ نامحسوسِ معنویت: حتی کسانی که شاید کمتر با مسائلِ سیاسی آشنا بودند، با تمامِ وجود، در این مراسم حضور داشتند. این حضور، از جنسِ «یک حسِ عمیقِ درونی» بود؛ حسی که میگفت یک «پدر» و یک «راهنما» را از دست دادهایم.

وقتی پیکرِ مطهر به نزدیکیِ حرمِ حضرت معصومه(س) رسید، موجِ جمعیت، گویی برایِ لحظاتی فروکش کرد تا عظمتِ ورودِ «میراثِ خمینی» به حریمِ «ریحانه» را به تماشا بنشینند این مسیر، فقط یک جابجاییِ فیزیکی نبود؛ این «هجرتِ روحیِ یک ملت» بود از قلهیِ جمکران به قلبِ حرمِ اهل بیت(ع)، تا ضمنِ ادایِ احترام به ساحتِ مقدسِ کریمه، بر جایگاهِ رفیعِ رهبرِ شهید در تاریخِ تشیع، صحه بگذارند.
از «تبریز» تا «جمکران»، استمرارِ یک مکتب
بازگشت از این سفر، برایِ من دشوارتر از رفتن بود از تبریزِ قهرمان تا جمکرانِ مقدس، جادهای پر از روایتهایِ نگفته است آنچه در این چند روز شاهد بودم، نه «پایانِ یک عصر»، که «آغازِ یک بلوغِ سیاسی و اجتماعی» برایِ جامعهیِ ایران بود.
دشمنانِ ما در اتاقهایِ فکرِ خود، منتظرِ فروپاشی بودند، اما سیلِ خروشانِ مردم در قم و جمکران، نقشههایِ آنان را به باد داد.

من به عنوانِ خبرنگارِ رسا، بر این حقیقتِ محض تأکید میکنم که این انقلاب، با خونِ امامِ شهید، واکسینه شده است این جمعیتِ میلیونی، نه تودهای بیشکل، که «ارتشیِ مسلح به ایمان» بودند که در جمکران، فرمانِ جدیدِ ایستادگی را از خلوتگاهِ امامِ عصر(عج) دریافت کردند.
ما به تبریز برمیگردیم، اما نه همان آدم هایِ سابق؛ ما با روحیِ لبریز از «مسئولیتِ تاریخی» برمیگردیم تا روایتِ این حماسه را به گوشِ تاریخ برسانیم.
اینجا جمکران است؛ جایی که داغِ ما به امیدی ابدی گره خورد.
تعداد بازدید : 0
کد ویدیو دانلود
فیلم اصلی نویسنده: وحید نستوهی