عصر قم - خاصیت قهوه است که انسان را به عهد قاجار میبرد. سال ۱۲۹۰ رسید؛ از سال پیش، همه میدانستند که شاه در این سال به فرنگستان سفر خواهد کرد.
به گزارش خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ سال ۱۲۹۰ رسید؛ از سال پیش همه میدانستند که شاه در این سال به فرنگستان سفر خواهد کرد! این مطلع کتاب سفرنامۀ ناصرالدین شاه به فرنگ به قلم خود است؛ در یکی از بخشهای کتاب که مربوط به توقفِ او در (آستراخان روسیه) است، وی شرحی از حضورش در مساجدِ محلی و حالوهوای دیدارش با شیعیانِ ساکنِ این شهر آورده است؛ این متن که از کتاب فوق، توسط انتشارات مشعل، گزیده شده، بهدلیل تکلف در نص عهد قاجار، بازنویسی شده است. گزیدهای از متن کتاب بدین شرح است:
روز پنجشنبه هفدهم، که مصادف با عید میلاد مسعود حضرت ختمیمآب(ص) بود، قرار شد با کشتی به سمت سارتسین {نام قدیمی شهری در جنوب روسیه کنار رود ولگا } حرکت کنم و از آنجا با قطار به راهم ادامه دهم. پس از صرف ناهار، به اطاق سلام (تالار پذیرایی) رفتم؛ تمام بزرگان و اشرافِ حاجیطرخان (آستراخان) و فرماندهان نظامی و مقامات کشوری آنجا حاضر بودند تا با من دیدار کنند. پس از پایان مراسم، برای رفتن به مسجد شیعیان سوار کالسکه شدم. در طول مسیر، مردم با کالسکه حرکت میکردند و هورا میکشیدند؛ بارانِ شب گذشته هم باعث شده بود گرد و غبار کوچهها بخوابد و هوا بسیار پاکیزه شود.
وقتی به مسجد رسیدم، دیدم بنای آن به صورت بالاخانه است و باید از چند پله چوبی بالا بروم تا وارد شوم. در آنجا جمعیت زیادی از تجار ایرانی و سایر هموطنانِ شیعهام که ساکنِ آنجا بودند، حضور داشتند. پیشنمازِ آن مسجد، جناب ملا محمدحسین تبریزی، مرد بسیار خوبی است که پس از اقامه نماز، خطبهای غرا به زبان عربی خواند و بعد از او، ملا احمد نامی از اهالی رشتی که اجازه اجتهاد داشت اشعاری به فارسی خواند که مایه مسرت شد.
پس از آن، به مسجد تاتارها رفتم. در آنجا جمع کثیری از تاتارها و علمای اهل سنت حضور داشتند؛ مردمان خوبی بودند و برایم دعا کردند. یکی از علمای آنها بالای منبر رفت و پس از خواندن خطبه، یک جلد قرآن به عنوان هدیه به من تقدیم کرد. بعد از آن، به دیدن عمارتی رفتم که برخی وسایل شخصی پطر کبیر (امپراطور روسیه) در آن نگهداری میشد. وسایل نجاری او، اره و تبرهایی که با آنها کشتی میساخت را دیدم.
در پایان روز، برای ادامه سفر سوار کشتی بخار «الکساندر» شدم. کشتی بسیار مجلل بود و اتاقهای خوب و وسیعی داشت. مسیرِ ما در امتدادِ رودخانه عظیم «ولگا» بود؛ رودخانهای که چنان عریض است که در برخی نقاط اصلاً ساحل آن دیده نمیشود. در طول مسیر، دهات و مناظر سرسبز را تماشا میکردم و حتی گلههای خوکهای سیاه و ابلق را دیدم که در ساحل چرا میکردند. حقیقتاً در این قطعه از دنیا، رودخانهای به این عظمت و ساحلی به این زیبایی ندیده بودم. تا شب در حال تماشای این منظره بودم و بعد همانجا در کشتی خوابیدم.»



..............
پایان پیام