عصر قم - در حالی که نشانههای عقبنشینی آمریکا از مواضع اولیه و پذیرش شروط جمهوری اسلامی ایران در توافق آشکار شده، جریانهای معاند با شدتگیری روایت «جدایی میدان و دیپلماسی» تلاش میکنند تابآوری داخلی را هدف قرار دهند.
به گزارش سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، «دشمن چون از شمشیر کاری نساخت، به زبان چنگال کشید»؛ این حکمت کهن در روزهای اخیر بار دیگر خود را نشان داده است، جایی که پس از ناکامی در میدان، عملیات روانی برای ایجاد شکاف میان اجزای یک پیکر واحد راه افتاده است. پروژه «جدایی میدان و دیپلماسی» بیش از آنکه توصیف یک واقعیت ساختاری باشد، کارکردی مشخص در چارچوب جنگ شناختی دارد: تضعیف انسجام درونی در لحظهای که جمهوری اسلامی ایران از موضع بازدارندگی ترکیبی به سمت تثبیت دستاوردها حرکت میکند.
هر پدیده اجتماعی در شرایط بحرانی، کارکردی برای حفظ انسجام نظام ایفا میکند. پروژه اخیر القای «شکاف میان میدان و دیپلماسی» نیز از این قاعده مستثنی نیست. این عملیات روانی، که همزمان با جدی شدن اخبار توافق، شدت گرفته، در ظاهر تلاشی برای ایجاد تردید عمومی است، اما در عمق، کارکرد آن آشکارسازی مرزهای تابآوری جامعه ایرانی و ضرورت بازتولید انسجام راهبردی در سطوح نخبگانی و مردمی است.
گذر از میدان نبرد به عرصه ادراک
این پروژه در بستر نشانههای عقبنشینی آمریکا — از جمله پذیرش بخشی از شروط جمهوری اسلامی ایران در حوزه آزادسازی اموال بلوکه شده، لغو تحریمها و تعهدات امنیتی — فعال شده است. بازیگران اصلی آن شامل شبکههای رسانهای فارسیزبان خارجنشین و برخی جریانهای داخلی هستند که با برجستهسازی روایت «از دست رفتن دستاوردهای میدان پشت میز مذاکره»، سعی در مدیریت ادراک دارند. روند کوتاهمدت قابل مشاهده، افزایش فشار روانی بر افکار عمومی برای کاهش حمایت از فرآیند دیپلماتیک است ولی واقعیت میدانی خلاف آن را نشان میدهد: طراحان اصلی سیاست خارجی و امنیتی جمهوری اسلامی ایران، شامل فرماندهان ارشد نظامی و دیپلماتها، در چارچوب شورای عالی امنیت ملی، تصمیمگیری واحد را پیگیری میکنند.
موازنه قدرت و ژئوپلیتیک پساجنگ
جمهوری اسلامی ایران پس از دورهای از درگیری مستقیم و غیرمستقیم (جنگ چهلروزه)، در موقعیتی قرار گرفته که بازدارندگی ترکیبیاش — ترکیبی از قدرت سخت نظامی، نفوذ منطقهای محور مقاومت و توان پهپادی-موشکی —اهرم اصلی دیپلماسی شده است. این وضعیت، موازنه قدرت را در منطقه تغییر داده و آمریکا از تکیه بر گزینه نظامی به سمت پذیرش واقعگرایانه هزینههای تداوم تقابل حرکت کرده است. منافع بازیگران نیز روشن است: جمهوری اسلامی ایران به دنبال تثبیت دستاوردها بدون عقبنشینی از خطوط قرمز است، در حالی که طرف مقابل به دنبال کاهش تنش برای مدیریت اولویتهای جهانی خود میباشد. این تعامل، نمونهای از واقعگرایی ساختاری است که در آن قدرت سخت میدان، زمینه را برای قدرت هوشمند دیپلماسی فراهم میآورد، نه آنکه یکی دیگری را قربانی کند.
در بلندمدت، این هماهنگی به تغییر آرایش امنیتی خاورمیانه منجر میشود؛ کاهش حضور مستقیم آمریکا، تقویت موضع جمهوری اسلامی ایران در معادلات انرژی و تنگه هرمز، و بازتعریف هژمونی در منطقه. پدیده «جدایی ساختگی» در این چارچوب، کارکردی دفاعی برای دشمن دارد: تلاش برای اختلال در انتقال از فاز تقابل به فاز تعادل، تا هزینههای داخلی برای ایران افزایش یابد.
جنگ روایتها و نبرد معنایی
این پروژه بخشی از جنگ شناختی گستردهتر است. دشمن با بازنمایی میدان به عنوان «جریان انقلاب» و دیپلماسی به عنوان «تسلیم»، سعی در مشروعیتزدایی از فرآیند تصمیمگیری فراقوهای دارد. این نبرد معنایی، هویت جمعی ایرانیان را هدف قرار میدهد: انسجام میان مردم، نیروهای مسلح و نخبگان سیاسی. از منظر نظریه انتقادی، چنین روایتهایی تلاش میکنند تا ساختارهای قدرت داخلی را به عنوان ناهماهنگ جلوه دهند و بدین ترتیب، ظرفیت مقاومت جامعه را فرسایش بخشند.
واقعیت گفتمانی ایران بر پایه «وحدت فرماندهی راهبردی» استوار است. شورای عالی امنیت ملی به عنوان نهاد فراقوهای، محل تلاقی دیدگاههای نظامی، دیپلماتیک و سیاسی است. این ساختار، تضمینکننده آن است که هیچ امتیازی بدون تأیید فرماندهان میدان و هیچ خط قرمزی بدون هماهنگی کامل عبور نشود. دستاوردهای میدان — کنترل آبراههای حیاتی، حفظ توان بازدارنده و تقویت محور مقاومت — دقیقاً همان منابعی هستند که تیم دیپلماتیک را از موضع ضعف به قدرت تبدیل کردهاند. فرماندهان نظامی بارها تأکید کردهاند که «امتیازات با موشک گرفته میشود و در مذاکره تثبیت میگردد».
انسجام در حفظ تابآوری
پروژه القای شکاف، ناخواسته بر اهمیت انسجام ملی به عنوان بزرگترین سرمایه راهبردی تأکید میکند. تابآوری جامعه ایرانی در برابر فشارهای اقتصادی و روانی، ریشه در همین همافزایی دارد. وقتی مردم مشاهده میکنند که میدان و دیپلماسی دو روی یک سکه هستند، انگیزه تحمل هزینهها افزایش مییابد. برعکس، تردید القایی، کارکرد تخریبی دارد و دشمن امیدوار است با آن، انسجام را به سطح خیابان بکشاند و زمینه ناامیدی را فراهم آورد.
ابعاد مغفول این پدیده نیز قابل تأمل است: این عملیات روانی در شرایطی رخ میدهد که جمهوری اسلامی ایران ظرفیتهای جدیدی — از جمله تجربه جنگ اخیر و تقویت روابط با قدرتهای شرقی — را به دست آورده. این ظرفیتها، سناریوی محتمل آینده را به سمت تثبیت موضع جمهوری اسلامی ایران در نظم نوین منطقهای سوق میدهند، مشروط به آنکه نخبگان و رسانهها با شفافسازی فرآیند تصمیمگیری، روایت هماهنگی را تقویت کنند.
پروژه «جدایی میدان و دیپلماسی» در نهایت، یک عملیات روانی واکنشی است که کارکرد اصلیاش برای جامعه ایرانی، آزمون مجدد انسجام و ضرورت بازتولید آن در سطح گفتمانی است. واقعیت آن است که طراحان میدان، دیپلماسی و خیابان در یک میز واحد، مدیریت جنگ ترکیبی را ادامه میدهند. رسانههای داخلی و نخبگان دانشگاهی و حوزوی میتوانند با تبیین این هماهنگی، دستاوردهای راهبردی را برجسته کنند، منابع روایتهای معاند را افشا نمایند و تابآوری را به عنوان سد اصلی در برابر توطئهها نهادینه سازند.
انسجام ملی سازوکار عملی بقای جمهوری اسلامی ایران در محیط پرتلاطم ژئوپلیتیک است. حفظ و تقویت آن، تضمینکننده آن خواهد بود که دستاوردهای میدان در میز دیپلماسی به ثمر بنشیند، نه آنکه قربانی جنگ ادراکی شود.