شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴

اجتماعی

ماجرای تباهی زندگی زوج جوان زیر سایه حسادت

ماجرای تباهی زندگی زوج جوان زیر سایه حسادت
عصر قم - اعتماد / مردی که زندگی مشترکش را در خطر می‌بیند، سرگذشت را تعریف کرد. دریک مهمانی خانوادگی او را دیدم و در همان لحظه عاشق او شدم. «نسترن» از شهرستان به منزل ...
  بزرگنمايي:

عصر قم - اعتماد / مردی که زندگی مشترکش را در خطر می‌بیند، سرگذشت را تعریف کرد.
دریک مهمانی خانوادگی او را دیدم و در همان لحظه عاشق او شدم. «نسترن» از شهرستان به منزل خاله‌اش آمده بود. آن روز حس عجیبی داشتم. با خودم اندیشیدم این همان دختری است که می‌توانم زندگی‌ام را در کنارش بسازم.
جوان ۲۵ ساله درادامه این ماجرا به کارشناس اجتماعی کلانتری گفت: چند بار دیگر هم «نسترن» را دیدم و هر روز بیشتر دلباخته‌اش شدم. خانواده‌ام اصرارداشتند که عجله نکنم و او را بیشتر بشناسم اما من تصمیم خودم را گرفته بودم.
خلاصه پای سفره عقد نشستم و درحالی کت و شلوار دامادی را بر تن کردم که در یکی از نهادهای دولتی نیز استخدام شده بودم. بهترین تالار شهر را برای برگزاری مراسم عروسی اجاره کردم، و جشن باشکوهی گرفتم تا همسرم احساس حقارت نکند! ولی تیره روزی‌های من از زمانی آغاز شد که فهمیدم «نسترن» نسبت به زن برادرم حسادت می‌‌کند! مدام مرا سرزنش می کرد که چرا آن‌ها فلان وسیله زندگی را دارند و ما نداریم! چرا آن‌ها مهمانی‌های بزرگی گرفتند و ما با کسی رابطه نداریم! در چشم و هم‌چشمی با جاری خودش مسابقه گذاشته بود! ازسوی دیگر هم ادعا می‌کرد خواهرت در زندگی ما دخالت می‌کند! او از من می خواست تا ارتباطم را با خانواده ام کمترکنم! می گفت:بیش ازحد مرا تنها می گذاری و به خانه مادرت می روی! 
من هم سعی می کردم درارتباط با خانواده تعادل را حفظ کنم اماگویی این روابط،مرزهای ناشناخته ای بود که نمی توانستم میزانی برای آن تعیین کنم! هربارکه به خانه پدرم می رفتم چند روز با من قهر می کرد اما من هم به ناراحتی پدرومادرم رضایت نمی دادم.
بالاخره درحالی که هنوزکت و شلوار دامادی ام بوی عشق ومحبت داشت و چندماه بیشتر ازآغاز این زندگی عاشقانه نگذشته بود که روزی مشاجره ما به همین خاطر شروع شد. «نسترن»فریاد زد دیگر نمی تواند این شرایط را تحمل کند! او گفت:از ابتدا هم چنین زندگی را دوست نداشته است! و بالاخره با قهر به منزل پدرش رفت. فکر کردم چندروز دیگر برمی گردد اما ناگهان دادخواست طلاق به دستم رسید. دنیا روی سرم خراب شد. هنوز برخی از دوستان و آشنایانمان به خاطر ازدواجم تبریک می گفتند که همسرم قیچی «طلاق »را به دست گرفت!می گفت:تو مرد زندگی نیستی! من هم نمی توانم زیرسایه خانواده ات زندگی کنم! هزاربار به خودم می گفتم:شاید من کوتاهی کردم! باید مرزهای روابط با خانواده ام را می شناختم! ومسیر درست آن را مشخص می کردم اما همسرم نیز به دنبال ظاهر بود، مقایسه می کرد؛ چشم و هم چشمی داشت! صبورنبود! حالا همه رویاهایم به یک کابوس وحشتناک تبدیل شده است ای کاش ...
بازار


نظرات شما