عصر قم - خراسان / زنی که شوهرش او را از خانه بیرون کرده است، داستان زندگیاش را بازگو کرد.
ازدواج اولم با امید شروع شد؛ مثل خیلی از زنها فکر میکردم عشق، صبر و گذشت میتواند هر مردی را نجات بدهد. شوهرم اما اعتیاد شدیدی داشت. از آنهایی نبود که بشود پنهانش کرد یا به امید ترک، تحملش کرد. اعتیادش همه چیز را میبلعید پول، امنیت و احترام.
این زن درباره سرگذشتش گفت: شب ها با صدای باز شدن در ، دلم فرو می ریخت. روزها با چشم های خسته و دلی پر ازترس زندگی می کردم. وقتی فهمیدم دارم آرام آرام محو می شوم طلاق گرفتم، با دلی پر از زخم و آینده ای که هیچ تصویری از آن نداشتم. چند سال تنها زندگی کردم. کار کردم و خودم خرج خودم را در می آوردم. یاد گرفتم مستقل باشم،سخت بود اما حداقل آرامش داشتم. هیچ کس نبود که شب ها با صدای داد و دعوا خوابم را پریشان کند. همان سال ها بود که «مصیب» وارد زندگی ام شد. «مصیب» همکارم بود، مردی ۵۵ ساله، کم حرف، آرام با ظاهری که اعتماد می آورد. از ازدواج اولش ۲ پسر داشت که مستقل زندگی می کردند. او می گفت: گذشته اش تمام شده و به دنبال آرامش است. دنبال یک زندگی بی حاشیه .حرف هایش برای منی که از توفان آمده بودم شبیه ساحلی امن بود. فکر کردم این بار عقلانی انتخاب کرده ام. فکر کردم تجربه ام بیشتر شده و با هم ازدواج کردیم.اوایل همه چیز خوب و معمولی بود. او مسئولیت پذیر بود و سرکار می رفت. کم کم بچه ها به دنیا آمدند اول دخترم و بعد پسرم.
اما کم کم ورق برگشت و«مصیب» دیگر سرکار نرفت . اوایل بهانه می آورد، یک روز از مدیرش می نالید، یک روز از همکاران، یک روز از بی عدالتی دنیا و بعد هم گفت که دیگر کار نمی کند. خرج خانه گردن من افتاد، صبح زود می رفتم و شب هنگام خسته و کوفته برمی گشتم، بدنم درد می کرد.اما کسی آن را نمی دید. نشانه های تلخ زندگی آرام و بی صدا برگشتند؛ همان کابوس های قدیمی .دعواها بیشتر شد احترام ها از بین رفت وخانه به میدان جنگ تبدیل شد.بیشتر از همه این بچه ها بودند که آسیب دیدند. دخترم ساکت شد وکمتر حرف می زد، بیشتر توی اتاقش می ماند و گاهی نصف شب کنارم می آمد و می خوابید، بدون این که چیزی بگوید. پسرم نیز با هر صدای بلندی می پرید ترس در وجودشان رخنه کرده بود.
هنوز هم هر وقت یادآن اتفاق می افتم وجودم درد می شود. آخر شب بود از سر کار برگشته بودم ،خسته و بی جان .حرف از پول و خرجی خانه و بی مسئولیتی شد که به یک باره «مصیب» صدایش را بالا برد و فریاد زد:« جمع کن گم شو از این خونه!» دخترم بهت زده فقط نگاهم می کرد. یک کیف کوچک برداشتیم .نه لباس درستی و نه پول کافی .در بسته شد و ما ماندیم بیرون در تاریکی آن شب در آن لحظه حس کردم تمام سال هایی که تلاش کرده بودم، فرو ریخت.دو هفته است که از «مصیب» هیچ خبری نداریم نه زنگی و نه پیامی و نه حتی یک سوال درباره بچه ها انگار ما هیچ وقت وجود نداشتیم. گویی زندگی مشترک ما فقط یک اشتباه کوتاه بود.
با دستور ویژه رئیس کلانتری اقدامات مشاوره ای و بررسی های روان شناختی این ماجرای تاسف بار در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
بازار ![]()